بیشتر دست و دلبازی مي‌کرد و دائما مهمانی مي‌داد. مادر هم مشغول تهیه‌ی لباس و وسایل نوزاد بود و اما ناصرخان که باید خوشحال تر مي‌نمود این طور نشان نمي‌داد. انگار از پدر شدنش خجالت مي‌کشید. سعی مي‌کرد وقتی مهتا جلوی زن دایی یا مادر ابراز درد یا حال به هم خوردگی مي‌کرد بلافاصه آن محیط را ترک کند. و این باعث رنجش مهتا مي‌شد. روزی رو به مادر گفت: انگار ناصرخان از این که پدر شده‌است خجالت مي‌کشد و آنقدر که باید شاد نیست.
مادر با خنده گفت: این چه حرفی است که مي‌زنی؟ همه مردها وقتی که مي‌شنوند پدر شده‌اند، حجب و حیایشان مانع بروز شادی مي‌شود. ناصرخان هم آنقدر نجیب است که نمي‌تواند شادی اش را ابراز کند.
نامه های ماکان هر چند هفته یکبار به دستم مي‌رسید و جوابشان بلافاصله پست مي‌شد. در نوشته هایش شیوه ی نگارش مرا مي‌ستود.
ماکان من سلام.
اکنون که این نامه را برایت مي‌نویسم، ساعتی پیش سراسر احساس عشق تو را دریافت کردم. مي‌دانی چشمانم پر از اشک شد و چندین بار به سینه فشردم.
ماکان عزیزم، نمي‌دانم چگونه برایت بنویسم. زیرا این احساس لطیف آنقدر مرا لبریز کرده که جام وجودم دیگر به اندازه یک قطره هم جا ندارد. گفته بودی. گفته بودی شبها به من مي‌اندیشی. باید بگویم من هم تمام شب را تا خود سپیده به تو فکر مي‌کنم و هر لحظه دعا مي‌کنم که به سلامت بازگردی، چون تو اولین مردی بودی که قلبم را تسخیر نمودی و احساس گرم عشق را در من به وجود آوردی. ماکان بگذار از خودم برایت بنویسم. از روزی که دل به تو سپردم این لطف سرگردان درون سینه‌ام بی تابی مي‌کند و دائم بهانه ی تو را مي‌گیرد و من برای پاسخ به او عاجز مانده‌ام.
ماکان مي‌گفتی مجنون شده‌ای پس بدان من هم لیلي توام. معشوق وفاداری که حاضر است جانش را فدایت کند. ماکان عزیزم بعد از رفتن تو بارها با خودم فکر کردم چرا روزگار این طور برای ما رقم زد. چرا در بدو آشنايي دلبستگی باید طعم تلخ جدایی را تحمل کنیم. ماکان، من تمام ساعات روز را به تو مي‌اندیشم. به تو مي‌اندیشم و در عالم خیال مي‌بینم که آمده‌ای و من با دستهای غبار خستگی را از تن تو مي‌زدایم و ساعتی در اغوشت از شوق آمدنت مي‌گریم. شبها وقتی سرم را بر بالین مي‌گذارم، صدای جریان خون محزونم را مي‌شنوم که چه عاشقانه و پرشتاب در رگهایم پیش مي‌رود. و هر ثانیه تو را مي‌خواند.
ماکان سعی کن زود تر به تهران بازگردی تا دوباره ببینمت. حتما با نوشته هایم خسته‌ات کردم. مرا ببخش. اما خیالم راحت شد که توانستم پاسخ نامه‌ات را بدهم. از خودت محافظت کن و بدان که در تهران، زیر یک سقف بلند در اتاقی که عطر نفسهای تو را کم دارد، قلبی برای دیدارت مشتاقانه مي‌تپد. عزیزم دوستت دارم

دیبا ی تو
جعفرخان و مادرش به طور رسمي به خواستگاری من آمدند و این بار جواب ردم به ضرر پدر تمام شد، چون بعد از چند هفته جعفرخان شراکت خود را با پدر برهم زد و بعد از چند روز با دختر اسماعیل مستوفی ازدواج کرد. به هم خوردن شراکت از نظر مادر پدر را دلگیر نکرد، چون او از نظر سرمایه مي‌توانست ده برابر آنچه را که جعفرخان داشت بخرد. تنها لطمه ی وارده از نظر اداره ی امور تجارتخانه بود. با بودن جعفرخان، پدر کمتر به تجارتخانه مي‌رفت و تمام امور به دست وی بود، اما از زمانی که او پایش را عقب کشیده، پدر دائما در کنج تجارتخانه بود، به طوری که شبی از فرط خستگی گفت: از وقتی جعفر رفته من هم از کار زده شده‌ام. شاید سهامم را جمع کنم و در آنجا را ببندم. سالها بود که همه ی کارها حتی سفر به کشورهای دور و بر به عهده ی تو بود اما حالا من یک تنه با چند شاگرد بی تجربه باید تمام گرفتاری و مشکلات را حل کنم.
از حرف پدر شرمسار شدم. باعث خستگی او من بودم. از سر سفره ی شام کناره گرفتم.
مهتا و ناصرخان یک ماهی مي‌شد که به پیشنهاد مادر پیش ما بودند چون زایمان مهتا نزدیک بود. ناصرخان بلند شد و به‌اتاق دیگری رفت. انگار با اشاره ی مهتا این کار را کرد چون دیدم میلی به رفتن ندارد. پدر دوباره رشته ی کلام را به دست گرفت : خب دیبا خانم این روزها کمتر حرف مي‌زنی. طوری شده؟
از حرف پدر قلبم فرو ریخت. یعنی چه؟ شاید بویی از نامه هایم برده باشه؟ سکوت کردم.
- بگو ببینم تو برای آینده‌ات چه تصمیمي‌داری؟ دیگر احساس مي‌کنم بزرگ شده‌ای. تجرد بس است. باید هرچه سریعتر زندگی زناشویی را آغاز کنی.
از حرف پدر یکه خوردم. چرا چنین حرفی مي‌زد؟ مگر من وبال گردن بودم؟ او که سالها قبل گفته بود هر زمانی میلت است ازدواج کن. در دل به سادگی خود خندیدم. مي‌دانستم مادر پیروز خواهد شد. از بس زیر گوش پدر خوانده بود او را هم موافق خود کرده بود. به یاد شب پیش افتادم که خودم با گوش خودم شنیدم که مادر مثل بچه ها پیش پای پدرم گریه مي‌کرد و از او مي‌خواست بر من سخت بگیرد و وادارم کند که تن به ازدواج دهم. اما با اطمینانی که به پدر داشتم، هیچ فکر نمي‌کردم تحت تاثیر حرفهای او قرار بگیرد.
از عالم فکر بیرون آمدم. مهتا بلند شد تا با دایه سفره را جمع کند، اما مادر مانع شد که ‌او دستی به کمک ببرد. آخر کنار پدر روی مبل نشست. آقاجان سیگاری آتش زد و گفت: خب بگو ببینم مي‌دانی آبرو چیست؟ و چه چیز باعث مي‌شود آبروی صد ساله خاندانی به باد برود؟
از وحشت سرخ شدم. سرم را بالا کردم تا از چهره ی پدر خشم درونش را بخوانم سپس به آرامي گفتم: آقاجان مگر من چه کرده‌ام.؟
نگاه پدر هنوز آرام بود. به راحتی نفسی کشیدم.
هیچ من هستم که خطا کردم. تو هیچ تقصیری نداری. من هستم که سرم را مثل کبک زیر برف فرو کردم و از اطراف خود بی خبرم. مادرت راست مي‌گوید. تجدد و فکر روشن به درد جو کنونی ما نمي‌خورد.
یعنی چه آقاجان؟ مگر من از آزادی که شما به من دادید سوءاستفاده کردم؟
- دیگر مي‌خواستی چه کنی؟ از هر کسی که آمد خواستگاری ات عیبی گرفتی و ردش کردی. مخالفت نکردم. گفتم جوان است، زمان ازدواج را خودش تعیین مي‌کند. این نشد، یکی دیگر. بلاخره جوابمان را مي‌دهی. بارها به مادرت گفتم اینقدر غصه نخور، امرزو و فرداست که‌ این دختر روانه ی خانه بخت شود. اما انگار حرفهای مادرت درست بود. هر چه تو را راحت تر و بدون هیچ فشاری گذاردم، تو هم بدت نیامد و سوء استفاده کردی. هرکه به ‌این خانه پا مي‌گذارد وصله‌ای به ‌او مي‌چسبانی. آن یکی کج است، این زشت است، این یکی آبله روست پس کی مي‌خواهی تکلیفت را روشن کنی ؟
از کلمه ی آبله رو فهمیدم که پدر از بابت جواب کردن جعفرخان ناراحت است. اما علت اصلی را نمي‌توانستم به‌ این مسئله ربط دهم. خواستم حرفی بزنم که با اشاره ی مهتا فهمیدم که نباید کار را از این بدتر کرد. پس سکوت اختیار کردم.
پدر دوباره شروع به صحبت کرد: دخترم مي‌دانی که من عمری است در بازار کسب آبرو کردم. اگر تو بیست سال داری من ۵۸ سال عمر کرده‌ام. یعنی چند برابر سن تو تجربه کسب کردم. تا دیروز جوان بودی و خام، مي‌گفتم هر که بیاید و ردش کند دیگری هست که در این خانه را بزند. بلاخره یک نفر پسند دلش خواهد شد اما از روزی که جعفر را قبول نکردی احساس مي‌کنم مردم به چشم دیگری مرا نگاه مي‌کنند فهمیدم آنان برای محفوط ماندن آبرویشان، به تو پیر دختری و هزار عیب و علت دیگر زده‌اند. به همین دختر مستوفی را خواستگاری کردند تا به قول معروف عیب ظاهری فرزندشان را بپوشانند آبله رو بودن برای مرد عیب نیست. هر کجا مي‌رفت زن مي‌دادندش. زیرا هم ثروت خوبی داشت و هم جذبه ی پول در آوردن. اما حالا مردم مي‌گویند هرچه خواستگار برای بهادرخان مي‌آید، حتما عیبی در دختره هست که ‌او را نمي‌پسندند. وگرنه ‌این همه پسر،اين یکی را نباید قبول مي‌کردند؟
اما پدر نظر من هم شرط نبود؟
- من به‌ این حرفها کار ندارم. جلوی مادر و خواهرت اعلام مي‌کنم اولین خواستگار که پا به درون خانه گذاشت، اگر مورد تاییدم بود باید قبول کنی.
پدر سکوت کرد و من مثل برق گرفته ها با چشمانی اشک آلود از جا برخاستم و شب به خیری گفتم و خود را در اتاق حبس کردم. تمام کاخ آرزوهايم در هم شکسته بود. ماکان را در راهی دورتر از کردستان و شاید در قعر آسمان مي‌دیدم. چرا باید سرنوشت با من چنین مي‌کرد؟ حالا در تب عشق او مي‌سوختم. نه من حاضر به مرگ بودم، ولی راضی به خیانت نبودم.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.