- خواهرکم، خودت خواستی این طور شود. چرا پدر را روی دنده ی لج انداختی؟ بس نبود این همه آزادي که به تو دادند؟ آنها هم دوست دارند ازدواج تو را ببنند. آخر تا کی مي‌خواهی مجرد بمانی؟ چرا خودت را عذاب مي‌دهی؟ به خدا ازدواج ترسی ندارد. تو را به غریبه که نمي‌دهند. پدر هر کس را که صلاح بداند و از وی اطمینان کسب کند به دامادی مي‌پذیرد عزیزم. مگر نمي‌خواستی که نظرشان را به تو تحمیل کنند، چرا خودت از بین این همه خواستگار یکی را قبول نکردی؟ بگو ببینم مگر من یا مادر که‌ازدواج کردیم به مشکلی برخورده‌ایم که تو از ازدواج مي‌هراسی؟
جوابی نداشتم بدهم فقط اشکهایم بود که حسی از درد درونم داشت، وگرنه غیر آنها هیچ کس از غم عاشقی ام آگاه نبود.
مهتا اشکهایم را با انگشتانش سترد و افزود: پدر خودش هم عذاب مي‌کشد. هیچگاه دوست نداشته که حرفش را به کسی تحمیل کند. اما حرف مردم زیاد است. در دروازه را مي‌شود بست اما دهن مردم را نه. تمام سختگیریهای امشبش به خاطر آبرویمان است. بیا و خودت یکی از خواستگارانت را انتخاب کن، قبل از این که برایت تصمیم بگیرند. به خدا خوشبخت مي‌شوی. تو که عاشق نیستی که خود را این همه زجر مي‌دهی.
در قلبم ندایی برخاست. به آرامي سر بلند کردم و دستان مهتا را گرفتم. تو از کجا مي‌دانی من عاشق نیستم؟
چهره‌اش سپید شد. انگار باور نمي‌کرد این حرف از زبان خواهر کوچکش خارج شده باشد.
- قول مي‌دهی رازم را نگه داری؟
- خدای من مگر دیوانه شده‌ای؟ چرا چرند مي‌گویی دختر؟ تو را به خدا بگو. فقط نمي‌خوام بشنوم عاشق پسر نانوا یا باغبان شده‌ای.
سر به زیر گفتم: نه فقط اگر مي‌خواهی رازم را با تو در میان بگذارم قسم بخور به هیچ کس حرفی نمي‌زنی.
مهتا لیوان آبی سر کشید و گفت: جانم به لب رسید. این اضطرابها برای بچه‌ام ضرر داره بگو دیگه.
با خجالت گفتم: من.... من عاشق ماکان هستم. الان یک سالی مي‌شود که خاطر همدیگر را مي‌خواهیم.
مهتا به شدت ضربه‌ای بر دست زد و گفت: خدا مرگم بدهد. آخر کار خودت را کردی؟ از جیزی که مي‌ترسیدم سرمان آمد. خدای من چرا ماکان؟ مگر نمي‌دانی این غیرممکن است؟
سر بلند کردم: چرا غیرممکن است؟ او بهترین مردی است که در عمرم دیده‌ام.
- ولی او زن داشته. خودت نیز مي‌دانی که پدر از وابستگان نظامي شاه بدش مي‌آید با این که ماکان از زمامدار این مملکت دل خوشی ندارد، هرچه هست لباس رسمي‌ آنها را مي‌پوشد و در سفره‌اش نان آن وطن فروش را مي‌خورد.
چه مي‌گویی مهتا؟ مگر ماکان رفیق پدر نیست؟ مگر نمي‌دانید زنش سالها پیش مرده‌است؟ مگر بارها خودت از وی تمجید نکردی؟
مهتا به آرامي گفت: پس اصل و نصبش چه مي‌شود؟
- من کاری به‌ اصل و نسبش ندارم. چه مي‌دانید شاید از ما اصالت بیشتری داشته باشد. او از جعفرخان که دل پدر را برده بهتر نیست؟
مهتا کمي‌سکوت کرد.
- آخر چطور؟ ماکان که تهران نیست. الان ۱۴ ماهی مي‌شود که‌او را ندیده‌ایم.
بلند شدم و به طرف گنجه رفتم و نامه های ماکان را جلوی او گذاشتم. مهتا خم شد و زیر نور لامپ شروع به خواندن نامه ها کرد.
- عجب سر به هوایی! اگر پدر مي‌فهمید گوش تا گوش این کله ی پر از کاهت را مي‌برید.
محکم مقابلش بلند شدم، اشكهایم را پاک کردم و گفتم: سرم را هم ببرد مهم نیست. من او را مي‌پرستم. بگذار به خاطر عشق ماکان بمیرم.
مهتا متعجب گفت: دختر٬ خدا مرا مرگ بدهد. یعنی آنقدر شیفته ی او شده‌ای که حاضری به خاطرش بمیری؟ اگر آن روز در باغ شمیران کمي لجاجت به خرج داده بودم الان ماکانی در کار نبود. مي‌د انستم چگونه سد راه عشقتان شوم. بگو ببینم حتما برایش مي‌نویسی به خواستگاری ات بیاید. حتما خود را مثل کنیزی به پایش مي‌اندازی و عجز و ناله مي‌کنی. بگو ببینم چنین خواهی کرد؟ مي‌دانی از حرمتت نزد او خواهی کاست؟ اصلا چه مي‌دانی شاید او قصد ازدواج نداشته باشد، یا اگر هم بیاید پدر ردش کند. به‌ اینها فکر کرده‌ای؟ آن وقت باید یک عمر از خودت و او متنفر باشی. قول بده چنین بی عقلی نکنی دیبا!
- اگر کمي‌ار طرف پدر مطمئن بودم یا مي‌دانستم ماکان صد در صد تصمیم نهایی اش را گرفته ‌است، برایم مهم نبود كه به پایش بیفتم، زیرا عاشقش بودم. اما مي‌ترسیدم ماکان در اجرای این امر پایش بلرزد. آن وقت یک عمر کینه‌اش را به دل مي‌گرفتم.
دوباره‌اشکهای سرازیر شد.
- قول مي‌دهم کاری برخلاف شئون خانوادگی مان نکنم. اما من مي‌میرم مهتا. دوباره مي‌گویم با کسی به جز او پیمان نخواهم بست.
مهتا در حالی که نامه های ماکان را تا مي‌کرد به دستم داد، گفت: غصه نخور. دخترکم. هیچ کس از فراغ کسی نمرده‌ است. حالا برو قایمشان کن یا اصلا بسوزانشان. خدا مي‌داند آخر و عاقبت تو چه خواهد شد.
از جا برخاست سرم را بوسید و به سینه فشرد. با لحنی مادرانه گفت: طفلک بیچاره ی من چه راهی را برای زندگی شروع کردی!
و سپس اتاق را ترک کرد. مي‌دانستم رازم را حفظ خواهد کرد.
روزها به سرعت مي‌گذشت از فرط اندوه و غم، پوست استخوانی شده بودم. آرزو مي‌کردم هیچ خواستگاری در خانه‌مان را نزند. پدر کمتر با من سخن مي‌گفت. تمام شب کار گریه بود. انگار در تمام خانه سایه ی غمبار مرگ نشسته بود.
نامه های ماکان مي‌رسید و من در جوابشان به چند خط بسنده مي‌کردم. چه فایده‌ای داشت که بی دلیل او را به دنبال خویش بکشم؟ باید در یکی از همین روزها موضوع را برایش مطرح مي‌کردم.
یک روز در حمام همراه مادر مشغول شستشو بودم. زیر چشمي‌ او را نگاه مي‌کردم و مي‌دیدم که ‌او هم با تعجب مرا نگاه مي‌کند و دم عصر موقع صرف چای مادر کنار مهتا نشسته بود و با چشمانی اشک آلود مرا مي‌نگریست. انگار در حال مرگ بودم که با چنین نگاهی مرا مي‌نگریست.
با صدای مادر از عالم خیال خارج شدم.
- دیبا جان مادر تو را چه مي‌شود که مثل میت‌ها رنگ به چهره نداری؟ امروز در حمام دیدم که بسیار لاغر شده‌ای. تو رو به خدا مرا خون به جیگر نکن.
احساس کردم اشک من نیز دارد فرو مي‌ریزد. در قلبم رازی سنگینی مي‌کرد که گفتنش برابر با مرگم بود. بلند شدم. دلم به حال خودم مي‌سوخت. دختری بودم که نمي‌توانست غمش را به مادر بگوید. حال غریبی را داشتم که در جمعی معذب است. بی هیچ کلامي‌از اتاق خارج شدم. در زیر نگاههای مهتا حالت آتشفشانی را داشتم که در حال فوران بود.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.