یکی از نامه های ماکان را روی سینه‌ام گذارده بودم. مهتا نامه را دید و آهی از سینه سر حسرت کشید.
- به تو چه بگویم خواهرم؟ حاضر به دیدن زجر تو نیستم. برایش بنویس که بیاید. چاره‌ای نیست.
از فرط غم گریه کردم. انگار خدا مي‌خواست که ما هیچگاه به هم نرسییم.
- نمي‌توانم برایش بنویسم.
- چرا نمي‌توانی؟ شاید بتوانیم نطر پدر را عوض کنیم.
- تو از ماجرا بی اطلاعی.
- منظورت چیست؟ از چه ماجرایی؟ برایم بگو.
با بغض گفتم: ماکان برای سه ماه قرار است به هنگی دیگر اننقال پیدا کند. در نامه ی اخیرش گفته‌ است تا یک ماه نشانی دقیقی ندارد. نزدیکیهای عید نشانی اش را خواهد داد. دیگر به او دسترسی ندارم. به همین دلیل فکر مي‌کنم ما هرگز به هم نمي‌رسیم.
با شنیدن حرفهایم او هم با حالم گریست. هر دو ساعتی در آغوش هم اشک ریختیم. بعد از من قول گرفت که به خود بقبولانم با سرنوشت نمي‌شود بازی کرد.
امیدوارم تا قبل از عید نوروز نشانی دقیق ماکان را به دست بیاورم. چون شاید همین فاصله ی کوتاه سرنوشت ما را تغییر دهد.
زمان زایمان مهتا فرا رسید. از عصر تا صبح روز بعد درد کشید و سرانجام دختری کوچک و زیبا به دنیا آورد. آقاجان در گوشش اذان گفت و نامش را پریا گذاردند. از ماکان خبری نداشتم. شبها کارم شده بود مرور نامه های گذشته‌اش. تا پاسی از شب چراغ اتاقم روشن بود و در عالم رویا در کنار او سر مي‌کردم. روزها مهمانانی برای دیدار مهتا و فرزند کوچکش و خیابان شام مي‌دادیم. اوضاع خانه درهم بود، و در این میان تمام زندگی من در آن نامه ها خلاصه مي‌شد. مادر بسیار خوشحال بود و با همه، از جمله من سر شوخی داشت. اما دریغ از این که من به جز ماکان به چیز دیگری فکر نمي‌کردم. مدتها بود لبخند از لبانم محو شده بود.
یک روز عصر زن دایی مهوش و خواهرش شهناز که ‌از رشت آمده بود به همراه دایی خشایار و سروناز و صنوبر به خانه ی ما آمدند. از قضا ناصرخان و زن دایی و طاهره هم حضور داشتند. در اتاق پذیرایی جمعشان جمع بود که صحبت از احمد و کار و بارش پیش آمد. مهوش خانم شروع به تعریف از پسرش کرد، از خانه و ماشین و باغی که در نیشابور خریده بود، و هزار تمجید دیگر. زن دایی طاهره حرفهای مهوش را به تمسخر مي‌گرفت و هر لحظه میان حرفش مي‌دوید و با لحن پرکنایه ‌از او سوال مي‌کرد. همیشه‌ این رفتار بین دو زن دایی ام موسوم بود. یکی تعریف مي‌کرد و دیگری کنایه مي‌زد. از جو اتاق خسته شدم. هیچ وقت تحمل این حرفهای صد تا یک غاز را نداشتم.
مهتا روی ایوان نشسته بود و ناصرخان پریا را در آغوش داشت و با هم گرم گفتگو بودند. از دور به عشق آنان غبطه مي‌خوردم. با این که مهتا اول عقدشان ناصرخان را نمي‌خواست، حالا بعد از چند سال زندگی و تولد پریا عاشقش بود.
ای کاش من هم در همان زمانی که نوجوانی بیش نبودم ازدواج مي‌کردم، شاید حالا از دست عشق و ناکامي‌ در امان بودم. اما باز به خود نهیب زدم: یک تار موی ماکان را به یک دنیا نمي‌دهم. دوری اش هم برای خودش لذتی دارد و عشقم را سوزان تر مي‌کند.
شب بعد از رفتن مهوش و خواهرش موقع صرف شام مادر انگار مي‌خواست مطلبی را عنوان کند، با نگاه پدر ساکت شد. پدر نگاهی به جمع کرد و گفت: یک ماه دیگر تا سال نو باقی مانده‌است. امشب مسئله‌ای را مي‌خواهم عنوان کنم که شاید در سومین روز عید به ‌اتمام برسد. روی حرفم با توست دیبا.
از شنیدن اسمم میخکوب شدم.
احمد از تو خواستگاری کرده‌ است. از نظر من و مادر تایید شده‌ است. نظر تو را نمي‌خواهم، فقط مي‌خواستم بدانی که قرارهای ما گذاشته شده‌است. قبلا دایی ات در تجارتخانه مسئله را عنوان کرده بود و امروز زن دایی ات تو رو خواستگاری کرد. مي‌خواستم بگویم عزیزم خودت را آماده کن.
قاشق از دستم سر خورد. اشک جلوی دیده‌ام را گرفت. مثل دیوانه ها شده بودم. با گریه ی بلندی از اتاق خارج شدم. صدای ناصرخان و مادر را شنیدم که به پدر مي‌گفتند: ناراحت نشوید آقا. او هیچ وقت فکر نمي‌کرد احمد از او خواستگاری کند، به همین خاطر در وهله ی اول جا خورده ‌است.
ناصر خان افزود: آقاجان بگذارید عروس شود، بعد همه چیز به روال عادی برخواهد گشت.
دیگر هیچ نفهمیدم. فقط دستهای مهتا بود که مرا روی تخت مي‌نشاند. گریه ‌امانم را بریده بود. با صدای بلند فریاد زدم: ماکان را دوست دارم.
مهتا جلوی دهانم را گرفت
- آرام باش عزیزم. تو رو به خدا آرام باش. نگذار آقاجان یا ناصرخان بفهمند به خدا مي‌کشنت.
گریه‌ام را فرو نشاندم.
- من از احمد بیزارم مهتا. تو که ‌این را خودت خوب مي‌دانستی. نباید مي‌گذاشتی این مسئله مطرح شود.
- مگر خواهر. من در آن حدی هستم که بتوانم روی حرف آقاجان یا مادر حرف بزنم؟ تو هم سخت نگیر. او را که نمي‌شناسی. شاید اگر آنقدر که فکرت را مشغول ماکان کرده بودی کمي‌ به ‌احمد مي‌اندیشیدی، حالا او هم مي‌توانست برایت عزیز باشد.
از فرط گریه صدایم گرفته بود: نه نباید چنین شود. پدر حق ندارد مرا وادار کند احمد را بپذیرم.
مهتا هم گریه مي‌کرد: عزیزم، آرام باش. خون به پا مي‌کنی. بیا و ماکان را فراموش کن. باور کن عشق تلقینی بیش نیست.
- نه مهتا، من هرگز او را فراموش نخواهم کرد. عشقش در خون و رگهایم جاری است. اگر عاشقی تلقین است، پس زندگی هم سرابی بیش نیست.
- اما تو مجبوری او را فراموش کنی. دیدی پدر چه گفت؟ آنها تصمیم خود را گرفته‌اند.
بله دیدم چگونه مرا نابود کردند. اما باور ندارم مرا به پول و ثروت احمد فروخته باشند.
این چه حرفی است که مي‌زنی؟ پدر احتیاجی به ‌اموال او ندارد. این نسبت را به‌ آقاجانم نده.
سه روز را در حالت نیمه بی هوش گذراندم. مدام روی تخت افتاده بودم. مادر به بالینم مي‌نشست. انگار از جریان مطلع بود، اما هیچ نمي‌گفت. صبح یکی از روزها که در تب مي‌سوختم، خواب دیدم ماکان کنارم نشسته‌ است، با دسته‌ای از گلهای رز. صدای نفسهایش، بوی عطرش و نافذی چشمانش را مي‌دیدم. زیر نور این عروس آسمان، چهره‌اش گیراتر از همیشه بود. لبخندی زد و دسته گل را به من داد. به آرامي ‌گفت: با احمد برو.


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.