بی مقدمه گفتم: به ‌احمد بگویید جوابم مثبت است.
مادر دستانم را گرفت و با خوشحالی گفت: خوشحالم کردی. مي‌دانستم دختر عاقلی خواهی شد.
اما مادر مي‌دانم خوشبخت نخواهم شد.
چرا عزیزم. احمد پسر خوبی است. به دلت بد نیار.
خوبی اش ارزانی خودش. بلاجبار زنش مي‌شوم.
عصر آن روز لباس مرتبی به تن کردم و به ‌اتاق پدر رفتم. حالا من دختری ۲۰ ساله بودم که دنیا را به طور دیگری مي‌دیدم و به سرنوشت شوم خویش راضی شده بودم. باید مي‌پذیرفتم. به خاطر خانواده و آبرویمان. شاید به قول مهتا پدر ماکان را نمي‌پذیرفت، آنوقت چه مي‌توانستم بکنم؟
در اتاق را زدم و صدای بم و گفته پدر مرا به داخل فرا خواند. بیا تو.
- سلام آقاجان.
سرش را از روی اوراقی که پیش رویش بود بلند کرد و به ‌اکراه پاسخ سلامم را داد. روی صندلی مقابلش نشستم.
چه کار داری؟
دوباره دو دل شدم.
پرسیدم چه کار داری؟ حرف بزن.
آقاجان آمدم بگویم....
دوبار نتوانستم حرفم را به آخر برسانم. برای این حرف باید کلی جسارت به خرج مي‌دادم.
- بگو پس چرا ساکتی؟
آقاجان مي‌خواستم برای ازدواج با احمد شرایطی قائل شوم.
از جمله ی آخرم پدر سرش را بلند کرد و مستقیم به چشمانم خیره شد. انگار انتظار این همه گستاخی را نداشت. در حالی که چهره‌اش درهم رفته بود گفت: چه گفتی؟ شرط؟ چه شرطی؟
امیدوارم بپذیرید.
بگو ببینم.
مي‌خواستم درخواست کنم مراسم عقد و ازدواجم را با هم بگیرید و اصلا نمي‌خواهم مثل مهتا برایم مهمانی بدهید. دوست دارم همه چیز در عین سادگی برگزار شود.
پدر با حالتی برافروخته برخاست، دستهایش را مشت کرد و روی میزش کوبید.
ساکت شو دختر، بس است. تو دیگر داری وقاحت را به حد اعلا مي‌رسانی. چه گفتی؟ جشن نمي‌خواهی؟ خرج نکنم؟ مي‌خواهی تو را مثل بیوه زنها به خانه ی پسردایی ات بفرستم؟ مي‌خواهی مردم کوی و برزن پشت بهادرخان زندی لغز بخوانند؟ بعد از آنکه همه‌ی خواستگارانت را جواب کردی٬ حالا مي‌خواهی حرفهای مردم را درست جلوه دهی؟ بگو نظرت غیر از این است. یا این که دوست داری مردم بگویند دختره عیبی داشت که بی سر و صدا دستش را به دست پسردایی اش دادند رفت؟ محال است. بس کن. بلند شو برو. راست مي‌گفت مادرت. تو کم جنبه هستی. آزادی بیش از حد تو را گستاخ کرده.
از جا برخاستم سرم گیج رفت و سیل اشک از چشمانم جاری بود.
برو بیرون.
- مي‌روم اما بدانید سر سفره ی عقد به جای بله جواب منفی خواهم داد.
پدر برای اولین بار در طول عمرم مثل شیری زخم خورده به طرفم خیز برداشت و سیلی محکمي‌ به صورتم نواخت. از فرط درد دستم را روی گونه‌ام گذاشتم. احساس کردم جلوی دیدگانم تاریک شد. هیچ چیز نمي‌دیدم. محکم به در اتاق خوردم. در باز شد و من به صحن حیاط پرت شدم و سرم به شدت به لبه ی جوی آب ایوان خورد. دیگر هیچ نفهمیدم.
نمي‌دانم چقدر در بی هوشی بودم.اما وقتی چشم باز کردم، مادر کنارم نشسته بود و به آرامي ‌اشک مي‌ریخت. آن طرف‌تر پدر پشت به من کنار پنجره ی اتاقم ایستاده بود و به بیرون نگاه مي‌کرد.
با صدای مادر که به آرامي ‌او را مخاطب قرار داد رو برگرداند.
بهادرخان دیبا به هوش آمد.
پدر نگاهی به صورتم افکند و آرام اتاق را ترک کرد. با این که عصبی بود مي‌دانستم از رویم خجل است. هنوز هم مي‌شد در عمق نگاهش مهر و محبت پدری را دید.
مادر دارویی در قاشق ریخت و آرام در حلقم سرازیر کرد. آن قدر گریه کرده بودم که چشمانم پف آلود شده بود. دستهایم را گرفت و آرام آرام شروع به نوازش کرد. به چهره‌اش خیره شدم. دلم برایش سوخت. چقدر باید از من و اعمالم زجر مي‌کشید و شرمسار مي‌شد؟ چرا؟ چرا نباید به خواسته ی او هرچند باعث تیره بختی ام بود، تن مي‌دادم؟ مدتها بود که‌ احساس مي‌کرد هر روز که مي‌گذرد غصه ی من او را پیرتر مي‌کند. هیچ مشکلی جز من نداشت.
پدر حال و روزش بهتر از مادر نبود. از غم این که مردم کوی و برزن پشت سرش حرفهایی مي‌گویند، چهره‌اش تیره و گرفته مي‌نمود. حتما مي‌ترسید دیگر کسی سراغ من نیاید. انگار خنجر خانواده ی جعفرخان تا اعماق قلب او رسوخ کرده بود. مي‌دانستم از همان دوران کودکی احمد را هیچگاه دوست نمي‌داشت. اما به خاطر آبرویش به ‌این وصلت رضایت داده بود.
چه مي‌شد من به خاطر آبرویشان، به خاطر پدر و مادر، به ‌این ازدواج رضایت مي‌دادم؟ شاید مرور زمان خاطره ی ماکان را از لوح ذهنم پاک مي‌کرد. به ‌امید آینده‌ای روشن دیده بر هم نهادم.
صبح روز بعد سعی کردم بشاش از جا برخیزم. به زندگی لبخند بزنم و حرفهای سرد و زجر آورم را در صندوقچه ی قلبم پنهان کنم و تن مادر مهربانم را نلرزانم. مي‌خواستم آنها هم خوش باشند و فکر کنند من با دلی شاد به خانه ی احمد مي‌روم. نمي‌خواستم بعد از رفتنم این غمم که مبادا من در سختی و تنفر از احمد سر کنم آنها را از پا در آورم.
با رویی باز سر سفره نشستم. پدر و مادر هر دو مرا با بهت و تعجب مي‌نگریستند. زیر شادی ام غمي ‌پنهان بود. اما سعی کردم این ماه ‌آخری را که با آانها سر مي‌کردم باعث کدورتشان نشوم. مهتا پنهانی به من مي‌خندید شاید فکر مي‌کرد عشق ماکان عشقی آبکی بوده و از دیشب تا امروز من او را به کلی فراموش کرده‌ام و از شوق عروسی یادی از او در دلم نیست.
بعد از پایان ناشتا، پدر زودتر از همه خانه را ترک کرد. بعد هم ناصرخان صورت پریا را بوسید و خانه را ترک کرد. در آشپزخانه مهتا در کنارم ایستاد و به آرامي ‌گفت: ضربه دیروز انگار کاری بوده. امروز بشاشی خدا رو شکر که سر عقل آمدی. دیبا جان پدر هم بد تو را نمي‌خواهد.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.