بعد از خروج از مطبخ پا به حیاط اندرونی گذاردیم. مادر روی ایوان نشسته بود و قلیان مي‌کشید. کنارش لبه ‌ایوان نشستم و به رویش لبخند زدم. مادر نگاهی به ‌اطراف انداخت و به کلثوم که مشغول جارو زدن اتاقی بود گفت: کلثوم خانم تمیز جارو کن. بعد هم برو سراغ مهمانخانه و ناهار خوری. امروز مهمان داریم. ظرفها را هم دستمال بکش تا تمیز شوند.
بعد رو به من گفت: دیبا جان تو هم برو حمام. فرستاده‌ام آب گرم کنند. کنیز حاج تقی مي‌آید تو را بشوید. برای بعد از ظهر دایی ها و خانواده شان مهمان ما هستند. درست نیست تو را با سر روی نامرتب ببینند. قرار است امروز برایت رونما بیاورند.
آرام برخاستم.
چشم مادرجان. تا ظهر خیلی مانده. مي‌روم اول سری به‌ اتاقم بزنم. مي‌خواهم تغییراتی در آنجا بدهم.
مادر با لبخند گفت: الهی قربونت بشم. چه خوب عاقل شده‌ای. برو. آب که گرم شد صدایت مي‌کنم.
با چشمانی خیس از اشک برخاستم تا مادر آنها را نبیند.
گریه ی پریا از اتاق قدیم مهتا، که حال اتاق موقتی انها شده بود به گوش رسید. خیلی وقت بود که پریا کوچولو را در آغوش نگرفته بودم. دلم برای بوی تنش و چشم های خاکستری اش تنگ شده بود. وارد اتاق مهتا شدم. در حال عوض کردن لباس پریا بود و او یک بند گریه مي‌کرد. با صدای باز شدن در مهتا رورگرداند. لبخندی زد و گفت: چه عجب سری به خواهرزاده‌ات هم زدی.
خنده‌ای کردم و گفتم: مي‌دانی که حال و روزم خوب نبود. حتی گاهی اوقات هم خودم را فراموش مي‌کردم.
مهتا پریا را زیر سینه گرفت. پریا مشغول خوردن شیر شد و گریه‌اش بند آمد.
مهتا چقدر ناصرخان را دوست داری؟
با نگاهی متعجب گفت: نمي دانم. اما آنقدر که‌ از دوری اش احساس تنهایی مي‌کنم. چه شده باز رفتارت مشکوک است؟
هیچی خواهرجان داشتم فکر مي‌کردم یعنی من هم مي‌توانم روزی مثل تو دلم برای احمد تنگ شوم یا نه. مهتا خنده‌ای کرد و گفت: حتما مطمئن باش و سپس افزود: البته‌ اینها همه حالات شخصی من است ولی فکر مي‌کنم در تمام زنها یکی است. غالبا زنها چون از عواطف و احساسات طریف برخور دارند، خود را با هر وضعیتی تطبیق مي‌دهند. حتی گاهی اوقات وجدانت نمي‌گذارد احساس کنیه باعث آزارش شوی٬ چون آن قدر او را به تو محبت مي‌کند که‌ احساس مي‌کنی دوستش داری.
بچه را آرام از زیر زسینه برداشت و در آغوش من جای داد. بعد با نگاهی فیلسوفانه خنده‌ای کرد و گفت: ببین وجود یک بچه ی کوچک چقدر باعث آرامش روح مي‌شود. وقتی او را از شیر جانت سیراب کنی و بپرورانی تمام عشقت به‌ او معطوف مي‌شود، آنقدر که هیچ وقت فکر نمي‌کنی تنهایی.
خنده‌ای کردم و گفتم: یعنی حرفهایت را باور کنم؟ ممکن است من بعد از تولد کودکی، در قلبم نسبت به ‌احمد احساس....
به حرفهایم اطمینان کن. تو هنوز از احمد محبتی ندیدی یعنی نه فکرش را کرده بودی و نه فرصتش را داشتی. شاید بعد از گدشت مدتی از ازدواجت بر این اشکها و حسرتها و عشق بی پایه‌ات بخندی.
حرفهای مهتا مرا به فکر فرو برد. اصلا نمي‌خواستم در مورد احساسم به‌ احمد حرفی بزنم. بچه ممکن بود باعث شود من به‌ احمد نیندیشم. مي‌توانستم این گونه تنفرم را برای همیشه پنهان کنم و عشقم را نثار فرزندمان نمایم. پریا را محکم در آغوش فشردم و بوسیدم. با دست هایش بازی مي‌کردم و طفلکی در خواب بود و فقط گردنش را تکان مي‌داد. دوباره ‌او را بوسیدم.چشم گشود و لب غنچه کرد. مي‌خواست گریه کند فوری به مهتا دادمش و به ‌اتاق خودم پناه بردم.
در حال و هوای خودم بودم که مهتا خبر داد آب گرم شده‌ است و دلاک منتظر است. صدایم را بلند کردم و گفتم: باشد دایه جان مي‌آیم.
بلند شدم آماده شوم که در اتاقم را زدند.
بیا تو.
زهرا بود. از دیدنش قلب فرو ریخت. حتما حامل نامه‌ای از ماکان بود.
خانم جان نامه داشتید.
خدایا چرا؟ چرا حالا؟
نامه را گرفتم و انعامش را دادم. در اتاق را چفت کردم کسی وارد نشود.
- ماکان عزیزم، شرمنده‌ام. دیباي خود را ببخش.
نامه را گشودم. نمي‌دانستم چگونه نامه را به پایان برسانم. پس از خواندن نامه شادی ام به غم تبدیل شد.
دیبای عزیزم. سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد. اگر جویای حال منی، خوبم. مدتی است در هنگی مشغول تعلیم نظامیان هستم. قرار بود به تهران بازگردم. اول فکر مي‌کردم بعد از آمدن از کردستان به شوشتر، بلافاصله ماموریتم به‌اتمام مي‌رسد. اما طی حکمي‌ جدید دو سال دیگر این جا مي‌مانم. قرار است به شیراز بروم و اثاثم را به‌اینجا انتقال دهم. شوشتر شهر زیبایی است. هورا در اینجا بر خلاف کردستان گرم است.
دیبای عزیزم. شاید این آخرین نامه باشد که به دست تو مي‌رسد. نمي‌دانم چرا اما احساس مي‌کنم نباید قلب و روح تو را بی جهت به بازی بگیرم. حال که از تو دورم نباید تو را پا سوز خود کنم. امیدوارم مرا ببخشی. هر کجا هستی برایت آرزو ی خوشبختی مي‌کنم.
دوستدارت ماکان.
خدای من چرا؟ اشک هایم بود که روی نامه سرازیر مي‌شد. نامه‌اش سراسر بی احساسی بود. آیا من تا کنون بازیچه ی او بودم؟ هرگز تو را نمي‌بخشم. اگر دوستت نمي‌داشتم شاید با همین دست هایم خونت را مي‌ریختم.
ساعتی را به حال خود گریستم. اما در اعماق قلبم مسرور بودم. این بار خدا با من بود و مي‌دانست که نمي‌توانم برای ماکان بنویسم دارم ازدواج مي‌کنم. رفتم و نامه هایش را یکی پس از دیگری به ‌آتش کشیدم، در حالی که‌ از ته دل مي‌گریستم.
نزدیک ظهر بود که دایه وارد اتاق شد و گفت: دیبا جان چه شده عزیزم؟
هیچی دایه جان.
رفتی حمام؟ الان مهمان ها مي‌آیند.
نه دایه حوصله ندارم. به درک که مي‌آیند.
خانم جان خدا مرگم بدهد. این طور حرف نزنید. امروز روز مهمي‌ برای شماست.
باز به یاد مادر افتادم اگر چنین مرا مي‌دید حتما پس مي‌افتاد.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.