صدای مهوش خانم را شنیدم که‌ از هوای خوش بهار ابراز رضایت مي‌کرد. پشت سرش دایی جان وارد شد و خواهر زن دایی شهناز، همراه سروناز و صنوبر به آنها پیوستند. دنبال سرشان نوکرهای دایی جان با سینی های پر از نقل و نبات و هدیه های کوچک و بزرگ وارد شدند. دایه اسپند دود مي‌کرد و مادر هم شهناز و مهوش را در آغوش مي‌فشرد. غلام پیر خانه شیرینی تعارف نوکرها کرد و آنها سینیها را پس از چرخی روی هوا به زمین گذاشتند و به اشاره ی دایی جان خارج شدند. دایه دوید و از طرف مادر به هر کدام انعامي داد. تمام خانه غرق شور و نشاز بود، جز من که فقط خیره به ‌این صحنه ها نگاه مي‌کردم. انگار هیچ کدام از این شادیها از آن من نبود. کم کم صدای هلهله ی زن ها به اتاق رسید. مادر در را باز کرد. اول دایی جان با ابهتی خاص وارد شد و بعد از آن زن دایی. بقیه هم به ترتیب سن وارد شدند.
دایی از دیدن من که پشت پنجره ایستاده بودم لبش به خنده باز شد. سرم را پایین گرفتم و سلامي ‌کردم. دایی جلو آمد و مرا در آغوش کشید.
- عروس گلم چرا نیامدی بیرون تا در شادی ما شریک شوی؟
حرفی نزدم. دایی جان بوسه‌ای بر پیشانی ام گذارد و زن دایی مرا با آغوشی باز در بر گرفت و به آرامي ‌گفت: پکر نباش. داماد هم طرفهای ظهر سر و کله‌اش پیدا مي‌شود.
با ورود پدر همه برخاستند. پدر با دایی دست داد و در کنار ناصرخان نشست و کمي‌ بعد خانواده ی دایی جمشید آمدند. بعد از احوال پرسی های اولیه، صحبت به جشن و مقدمات آن کشیده شد. همه در حال و هوای حرفهای قبل از عروسی و تدارکات آن به سر مي‌بردند. به جز من که اصلا حواسم به جمع نبود. زن دایی گفت که برای مهر من از سهم خودش یک باغ ۵ هزار متری در رشت در نظر گرفته ‌است. دایی جان هم دو مغازه زیر بازارچه را پیشنهاد داد. آخر کار شهناز خانم خنده‌ای کرد و گفت: بگذارید ببینم احمدخان چه پیشنهادی مي‌دهد.
مردها سرگرم گفتگو خود شدند. حوصله‌ام سر رفته بود. هوای خانه برایم خفه کننده بود. هر لحظه در فکر فرار از آن جمع بودم. ناگهان مادر برخاست و از اتاق خارج شد که نزد دایه برود و دستورهایی بدهد. من نیز پشت سر مادر از اتاق بیرون رفتم. مادر با دیدنم لبخندی زد و گفت: دیبا جان چرا آمدی بیرون؟ برو بشین و گوش کن ببین حرفهایشان را مي‌پذیری یا نه.
با اخم گفتم: کنایه نزنید. مادر شما همه کارها را بدون مشورت انجام دادید حالا مي‌خواهید بروم کارهای شما را بپسندم؟ آمدم کمي هوا بخورم، تا شاید همه راحت تر بتوانند با نبودن من حرفهایشان را بزنند. پدر هم اینطور صلاح مي‌داند.
- این هم حرف درستی است. برو کمي استراحت کن. برای ناهار صدایت مي‌زنند.
به شوق فرار از آن جمع، خود را به‌ اتاقم رساندم و روي تخت فنری ام ولو شدم. دیدگانم پر از اشک بود و حسرت. نمي‌دانم چه مدت به سقف خیره مانده بودم که صدای دایه از آن طرف حیاط به گوشم رسید.
- دیبا خانم، عزیزجان بیا ناهار. همه منتظر شما هستند.
از راهروی اتاقم عبور کردم و به ‌اولین پله ی حیاط رسیدم که ناگهان تنه‌ام به شدت به شانه‌ای قرص و محکم خورد. از درد دست روی کتفم گذاردم و در یک آن احمد را دیدم که به سمت اتاقم مي‌آمد. از ترس این که نگوید چه دختر و عجول و سر به هوایی، درد را در خود فرو بردم و سلام محکمي‌ کردم. بدون این که به چشمانش نگاهی کنم آرام از کنارش عبور کردم. چند قدمي ‌دور نشده بودم که صدایم زد: دیبا، دیبا بایست.
مکثی کردم. برگشتم مستقیم در چشمانش خیره شدم. از نگاهم شراره های نفرت مي‌بارید.
بله حرفی داشتید؟
- مي‌خواستم بگویم همه منتظر تو هستیم.
- خودم شنیدم. بعد از این مرا هم تو خطاب نکنید. یا دست کم تا همسرتان نشده‌ام. هیچ علاقه‌ای ندارم از حالا با من احساس راحتی کنید.
احمد از حرفم یکه خورد. قدمي به عقب برداشت و دست در موهایش کشید و با خشم گفت: باشد، خانم محترم.
از اولین گامي که به سوی انتقام برداشته بودم دلشاد بودم. حالا دیگر به خاطر ماکان نبود، زیرا او برایم مرده بود. من هرگز احمد را دوست نداشتم و در آینده هم نمي‌داشتم. اگر کس دیگری به جای من بود، شاید از این انتقام وحشیانه مي‌گذشت، اما من نمي‌توانستم، زیرا در مورد احمد که ذره‌ای مهرش را به دل نگرفته بودم، این گذشت سخت بود.
به حیاط اصلی رسیدیم. مادر برای کنیز حمامي‌غذا کشیده بود و با دست خودش طرف را در پارچه مي‌پیچید. کنار قابلمه سبدی پر پرتقال و شیرینی بود، و طرف دیگری پر از انواع میوه. مادر همیشه در شادیهایش همه را، از فقیر و غنی سهیم مي‌کرد. کنیز حمامي‌ جلوی در اتاق به من خورد. با صورت خیس عرقش جلو آمد و رویم را بوسید.
- ماشالله، دیبا خانم. الهی خوشبخت شوی مادر. به خدا همیشه سر نماز برای شما دعا مي‌کردم. مي‌دانید من هم مثل مادرتان هستم. همیشه شما دو خواهر را دوست داشتم. حالا هم پریا کوچولو اضافه شده. امیدوارم شما هم دختری بیاوری و دل مادرت را شاد کنی.
در اتاق همه جمع بودند. زن دایی طاهره با لبخند گفت: انگار دیبا جان از این همه شلوغی خوشش نمي‌آید که ساعتی از ما دور شد.
با لخندی مصنوعی گفتم: نه زن دایی جان، کمي‌ رفتم استراحت کنم. دیشب خوب نخوابیدم.
مهوش خانم خنده‌ای کرد و گفت: از هول است مادر. نگران نباش، من هم شب قبل از مراسم بله برانم از دلهره و ترس تا صبح بیدار ماندم. خوب مي‌شوی. امروز که تکلیفتان روشن شود، شب با خیالی آسوده مي‌خوابی.
همه ‌از حرفش خندیدند. احمد با شوق نگاهی به مادرش کرد و گل از گلش شکفت. فائقه به صورت من تبسمي‌ کرد و برایم لیوان دوغی ریخت. دایی جان طرف غذایم را پرکرد و هر چه گفتم: دایی جان من نمي‌توانم این همه را بخورم. با خنده گفت: باید بگیری. یعنی چه ‌این طور خودت را لاغر کرده‌ای! مادر کمي‌سرخ شد و اشاره کرد دستش را رد نکنم.
بعد از ناهار زن ها به‌ اتاق رفتند تا کمي‌ استراحت کنند و مردها هم در اتاق پذیرایی دور هم نشستند. پدر صفحه‌ای در گرامافون گذاشت و مشغول صحبت با دایی شد. یاسر پریا را در آغوش داشت و دائم لپ های بچه را مي‌کشید. طفلکی را دست به دست دادند تا این که آخر سر احمد بچه را گرفت و با اشتیاق به سینه فشرد. پریا مي‌خندید و انگشت کوچک او را گرفته بود.
برخاستم تا به دایه دستور میوه بدهم که ناگهان دیدم او با سینی پر از میوه وارد شد. با ورود دایه و تعارفش وقت را غنیمت شمردم و از جا برخاستم.
با اجازه، من مي‌روم ساعتی مطالعه کنم.
زن دایی خنده‌ای کرد و گفت: برو فدایت شوم. عصر صدایت مي‌زنیم. هنوز پایم به‌ ایوان نرسیده بود که صدای مهتا را شنیدم. انگار با ناصرخان بگو مگو داشت. این روزها ناصرخان کمتر در خانه مي‌ماند و مهتا بیشتر پیش ما بود. روزی مهتا به مادر گفت: ناصرخان رفت و آمد هایش بی نظم شده. دیر وقت مي‌آید و صبح زود مي‌رود. مادر نمي‌دانید چقدر نگرانش هستم.
مادر خنده‌ای کرده و گفته بود: حتما درگیر کار است. نگران نباش.. خدا رو شکر پسر سر به راهی است و مي‌دانم تو را خیلی دوست دارد.
مهتا آهی کشیده و گفته بود : بله مادر جان. از نطر دوست داشتن که شکی ندارم. رفت و آمدهایش خیلی مشکوک است.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.