در این روزهای آشوب پدرم تا جایی که مي‌توانست کمک حال ضعفا مي‌شد. اکثر شبها در حسینیه ها مردم را اطعام مي‌کرد. روزی هم انبار آرد و گندم سالانه مان را به طور پنهانی در اختیار مردم گذاشت. ترس مهتا از این بود که نکند ناصرخان هم قاطی شورشی ها باشد.
بگومگو مهتا و ناصرخان به پایان رسید. ناصرخان به رغم میل مهتا کلاهش را بر سر گذاشت و از خانه خارج شد. من آرام، به طوری که دیده نشوم، به‌ اتاقم پناه بردم.
لحظه بعد چند ضربه به در اتاقم خورد. بلند شدم.
- بیا تو.
در باز شد و قامت کشیده ی احمد در چارچوب در ظاهر شد. اگر پدر مي‌فهمید وقاحت او را مي‌بخشید؟
سلامش را به سردی جواب دادم.
- به چه ‌اجازه‌ای پا به ‌اتاقم گذارده‌ای؟
- دیبا خانم مي‌خواستم قدری با شما حرف بزنم.
من که حرفی با شما ندارم.
ولی فکر مي‌کنم باید کمي یکدیگر را بشناسیم. این طور نیست؟
شما برای خودتان فکر مي‌کنید. من نیازی به شناخت شما ندارم و برایم فرق نمي‌کند که چه افکار و عقایدی دارید.
سرخی چهره‌اش باعث ترحمم شد. با لحن ملایم تری گفتم: خب بگویید ببینم، از آقاجانم یا از پدرتان نترسیدید که با این جسارت وارد اتاقم شدید؟
- آه نه. این پیشنهاد خاله و مادرم بود. مي‌خواستند کمي ‌با هم آشنا شویم.
- خاله و مادرتان! خودتان مي‌توانید تصمیم بگیرید یا مادر و خاله تان برای شما تصمیم مي‌گیرند؟
از آن همه واهمه‌ای که‌ از من داشت متنفر بودم. برخلاف ماکان که با شجاعت حرفش را اعلام مي‌کرد و خواسته‌اش را ابراز مي‌نمود، احمد خیلی ضعیف و سست عنصر بود. این را از شناخت قبلی که ‌از وی داشتم مي‌دانستم. او نمي‌توانست برای افکارش جملات زیبایی بیابد، زیرا هیچ اطلاعی از برخورد صحیح با کسی که قرار بود در آینده همسرش شود نداشت و تا آن زمان وقتش را صرف هوس بازیهایش در عشرکده ها كرده بود و همیشه مخاطبش زنان نالایق بودند.
- خب برویم کمي ‌در حیاط قدم بزنیم.
- متشکرم دختر عمه، که پیشنهاد مرا پذیرفتی.
روی نیمکت حیاط پشتی نشستیم. سکوت بود و سکوت. مي‌خواستم آن قدر حرف نزنم تا او شروع به صحبت نماید. احمد سرفه‌ای کرد و صدایش را صاف نمود. انگار مي‌خواست برای جمعی نطق کند.
مي‌دانی تا چند وقت دیگر زن و شوهر مي‌شویم؟
- بله.
- امیدوارم شما هم منو پسندیده باشید دختر عمه.
خاموش بودم. بهتر بود از این سکوت هر چه مي‌خواهد برداشت کند.
دختر عمه مي‌دانی از کودکی، هنگامي ‌که با هم همبازی مي‌شدیم، شما را دوست داشتم. اما هیچگاه ‌این عشق سر از دلم بیرون نکشید، تا این که قسمت ما را به ‌اینجا کشاند.
خنده‌ای به حال تمسخر کردم.
متشکرم. ولی از آن زمان خیلی سال مي‌گذرد و تا جایی که من یادم است، زمانی که به مدرسه رفتیم، دیگر حق بازی کردن نداشتیم. دایی جان هم که دیر به دیر به ما سر مي‌زد. از آن زمان تا حالا عشق در دل شما کهنه نشده؟
نه، این چه حرفی است دیبا خانم؟ من با این که هر چند سال یکبار شما را مي‌دیدم، همیشه تصویرتان جلوی چشمم بود. تازه مادرم چند بار از شما و محسنتان برایم سخن گفته بود. بعد از دیدن شما در شمیران فهمیدم ککه مادر واقعا درست مي‌گفته و شما از دو سال پیش که ملاقاتتان کرده بودم، خیلی تغییر کرده‌اید.
چگونه مرا دیدید؟
با چشم دلم، بعد با چشم سر.
این اولین باری بود که در گفتگویمان جمله‌ای شاعرانه‌ استفاده مي‌کرد.
شما نجیب و سخت هستید و فکر مي‌کنم قدری هم بلند پروازید. در کلامتان محبتی خاص و غیر قابل وصف وجود دارد. من خیلی از زنان امروزی خوشم مي‌آید. البته زیبا هم هستید. صورتتان عاری از تقص است، به خصوص چشمان شهلا و خمارتان.
وای خدای من، کلام من پر محبت است؟ نه. او چقدر ابله ‌است. او که محبت را در این کلام سرد مي‌بیند. اگر آن روی سکه را مي‌دید حتما مجنون می شد. من که تا این ساعت به‌ او محبتی نکرده‌ام.
من چه محبتی به شما کرده‌ام؟
کمي ‌سرخ شد. سپس گفت: خودتان هم مي‌دانید. آن لبخندهای ملیح را هرگز نمي‌توانم فراموش کنم که در شمیران به من زدید. شاید شما از خاطر برده‌اید، اما من...
سرم گیج رفت. این دیوانه‌ آن لبخندهای پنهانی به ماکان را به حساب خویش برداشت کرده‌ است. خدایا چرا در حق من ظلم مي‌کنی؟
- مي‌دانید من در نیشابور مشغول استخراج فیروزه هستم. یعنی معدنی یافته‌ام و حق استخراج آن را بر عهده گرفتم. مي‌دانید که باید مدتی از پدر و مادرتان دور باشید؟ شاید وضع خسته اي باشد اما قول مي‌دهم به محض این که کارمان تمام شد به تهران بازگردیم. به همین منظور منزلی در تهران خريده‌ام که ‌امیدوارم بعد از مراجعه به راحتی در آن زندگی کنیم.
از وعده و حرفهایش احساس کردم مرا بچه پنداشته‌ است. برای لحظه‌ای به سرم زد که به ‌او بگویم اصلا به‌ این وصلت راضی نیستم.
-خب شاید شما هم حرفی برای گفتن داشته باشید. مي‌خواهم راحت حرف هایتان را بزنید.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.