اشک در چشمانم حلقه زد. روزگار من سیاهتر از آن بود که دوباره برغصه هایم بیفزایم. به همین دلیل به آرامي ‌گفتم: نه شاید....
شاید چه؟ چرا سکوت مي‌کنید و حرفهایتان را نمي‌زنید؟
شاید حرفها و خواسته هایی برای گفتن داشتم. احمد نفس عمیقی کشید و گفت: خیالم راحت شد. فکر مي‌کردم شما را وادار به‌ این ازدواج کرده‌اند. خوشحالم که حرف هایتان را با صراحت زدید. خب حالا شرط هایتان را بگویید.
نه دیگر دیر است. برویم دلم شور مي‌زند.
دستم را گرفت و سر انگشتانم را به آرامي ‌فشرد. از فشار دستش منضجر شدم، اما دیگر برای من که مرده‌ای بیش نبودم و روح و قلبم در خاک سر گورستان تنهایی دفن کرده بودم، امکان هیچ اعتراضی نبود.
وعده ها گذاشته شده بود. سوم فروردین مراسم عقدمان برگزار مي‌شد. بعد از ۴ ماه هم به خانه ی خودمان مي‌رفتیم. دایی جان قید کرده بود. بگذارید احمد در نیشابور سرو سامانی بگیرد و به کارهایش برسد٬ بعد بیایید دنبال دیبا جان نمي‌خواهم عروسم اول زندگی سختی بکشد.
۵۰۰۰ زمین در رشت، دو باب مغازه زیر بازارچه‌ آهنگران و ۵۰۰۰ سکه‌ اشرافی از طرف احمد به عنوان مهریه‌ام تعیین گردید. بعد از رفتن مهمانان، همه ی اعضای خانواده در شور و نشاط عمیقی فرو رفته بودند. مادر رو به من گفت: امیدوارم احمد خان پسندت شده باشد.
با سردی گفتم: آه بله.
مهتا در حال شیر دادن به پریا به آرامي ‌گفت: مادر دیدید شهناز خاتون بعد از تعیین مهر و شرایطی که دایی جان برای احمد و دیبا در نظر گرفته بود، از حسودی چقدر سرخ و سفید شده بود؟ به طوری که‌ از سروان شنیدم مي‌خواسته دختر دماغ گنده‌اش را به احمدخان قالب کنه.
در دل به بد اقبالی خود لعنت فرستادم. ای کاش چنین مي‌شد.
سر شب موقع شام پدر سر به سرم مي‌گذاشت و دائما به چهره‌ام لبخند مي‌زد. بعد خبر داد ویدا دارد به‌ ایران مي‌آید. پس برای مراسم من او هم دعوت بود. با خوشحالی گفتم: آه چه خوب مي‌توانم قبل از مراسم او را ببینم.
مادر اخمي‌ کرد و گفت: خدا کند تا بعد از تابستان نیاید. اصلا راضی به دیدار تو با او نیستم.
پدر خنده‌ای کرد و دستی به گیسوی مادر کشید و گفت: چرا خانم؟ مگر ویدا چه کرده‌ است؟
- هیچ فقط فکر مي‌کنم باعث این همه تاخیر در ازدواج دیبا او بوده ‌است.
پدر گفت: چه بهتر. دیبا قسمت احمدخان بوده. پس حتما صلاح و خیر در این کار بوده که دخترم برای احمدخان بماند.
روزها سپری مي‌شد. مادر فکر جهیزیه بود و پدر فکر تدارکات ازدواج. کارتهای دعوت همگی به خطر ناصرخان نوشته شد. ماکان اولین کسی بود که به مراسم ازدواج ما دعوت مي‌شد. از شنیدن اسم او بند دلم پاره شود. رنگ و رویم پرید و از جا برخاستم. پدر با تعجب به چهره‌ام دقیق شد.
چی شده دیبا جان اتفاقی افتاده؟
نه. کمي‌خسته‌ام، مي‌خواهم استراحت کنم.
به‌ اتاقم رفتم و مدتها گریستم.
سال نو آغاز شد طبق مراسم خانوادگی، قبل از تحویل سال نو پدر با کوزه‌ای سفالی از خانه خارج شد و کوزه را در مقابل در شکست. این کار به نظرش شگون داشت و مي‌گفت یعنی غمهای پارسال را در کوزه مي‌ریزیم. از خانه بیرون مي‌اندازیم. همه دور هم جمع بودیم. طبق معمول بعد از تحویل سال نو، پدر لای قرآن را گشود و بعد از خواندن سوره‌ای از آن، برای شگون سال اولین عیدی را از پولهایی که لای قرآن گذاشته بود به من داد. بعد هم رویم را بوسید و در حقم دعای خیر کرد. مادر هم به نوبه ی خود این کار پدر را تکرار کرد.
نوبت به مهتا رسید. آقاجان در حالی که پریا را در آغوش مي‌گرفت، دستبندی طلا از جیبش بیرون آورد و در دستان کوچک نوه‌اش جای داد. بعد هم روی او را بوسید. مهتا خم شد تا دست آقاجان را ببوسد. آقا جان دستی به سر مهتا کشید و مانع این کار شد، و بعد از این که در حق مهتا و فرزندش دعای خیر کرد گفت: عزیزم ناصرخان کجاست؟ در این موقع عید باید در خانه مي‌بود.
مهتا رنگ از رویش پرید و گفت: آقاجان امروز کارش زیاد بود. شما نگران نباشید، حتما مي‌آید. این حرف را طوری ادا کرد که همه ‌اضطراب را در چهره‌اش خواندیم.
پدر کمي با تاثر گفت: از ناصر بعید است. تازگیها اصلا او را نمي‌بینم. چه مي‌دانم. شاید واقعا سرش شلوغ است. امیدوارم حرفش راست باشد. مهتا نکند عضو گروههای سیاسی شده؟
مهتا به گریه افتاد: خدا نکند آقاجان. مادر شانه های او را گرفت و رویش را بوسید و گفت: گریه نکن. در این ساعت عزیز شگون نداره. سپس به پدر چشم غره‌ای رفت که حرفش را ادامه ندهد. پدر گفت: اینها همه حدس است خیالت راحت باشد. من دنبال این جریان را مي‌گیرم و ته و توی قضیه را در مي‌آورم. اگر زبانم لال چنین بود، قبل از این که موضوع لو برود و مسئله‌ای پیش بیاید، خودم جلویش را مي‌گیرم.
مهتا سر تکان داد و آرام شد.
بعد از ساعتی ناصرخان به خانه آمد. بی خوابی پای چشمش را سیاه کرده بود. پدر را بوسید و سال نو را به همه تبریک گفت، و سپس افزود: این روزها سفارت خیلی شلوغ است. آقاجان کسی نبود که به اوراق سال رسیدگی کند، مجبور شدم بمانم. مرا ببخشید. بعد پریا را در آغوش گرفت و دست در جیبش کرد و النگویی کوچک به دست او کرد به رسم عیدی سینه ریزی از طلا به مهتا داد و یک جفت گوشواره ی یزدی هم به من.
آن شب همگی شب خوشی را سپری کردیم.
سفره ی عقدم را چیدند. ویدا به سلیقه ی خودش اتاق را آراست. از زمانی که همدیگر را دیده بودیم، هیچ حرفی از ماکان به زبان نیاورده بود. مي‌دانستم از من دلخور است اما چه مي‌شد کرد، من مجبور به این ازدواج شده بودم.
یک بار دیگر نصف شهر تهران به خانه مان آمدند. آرایشگری فرنگی آوردند تا مرا بیاراید. در لباس سفید به پری دریایی مي‌ماندم که به زور او را از دریای آبی بیکران جدا کرده‌اند. دل گرفته و تنها. از شور و نشاط آن هیچ به خاطر ندارم.، زیرا فکرم به دور دستها پرواز مي‌کرد، به جایی دور از عالم خاکی، دور از احمد که آن شب همسرم مي‌شد، و دور از ماکان که مرا تا سر حد جنون رنجانده و تنها گذاشته بود. من بودم و تنهایی. من بودم و پرواز در آسمان خیال.
مهمانها کم کم مي‌آمدند. برق شادی از نگاه مادر مي‌بارید. همه هدایای خود را دادند. پدر هم وارد شد. رویم را بوسید و سند باغی در شمیران را به من اهدا کرد و زیر گوشم گفت: بلاخره عروسی دیبا را هم دیدیم.
یکباره هلهله ی زنها به هوا برخاست. احمد با کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید، کفشهای براق و موهای روغن زده وارد شد. با حجب و حیایی مصنوعی کنار دستم نشست، روی همان تختی که چند سال پیش مهتا و ناصر خان هم پیمان بسته بودند که تا ابد به یکدیگر وفادار بمانند.
عاقد را از راهروهای میانبر به حیاط اندرونی آوردند. به طوری که مهمانها هیچکدام او را ندیدند. در اتاق پشت سرمان نشست. مادر، زن دایی ها، خاله ی احمد و خاله مولوکم که سالها به خانه ی ما نمي‌آمد، پارچه‌ای را روی سرمان گرفتند و مهوش خانم شروع به ساییدن قند کرد. عاقد خطبه‌ای خواند. قلبم به شدت مي‌لرزید. نفسم بند آمده بود. یک کلمه حرف من یک عمر زنجیر اسارت بر دلم مي‌بست. مادر از پشت سر دستم را نیشگون گرفت. نمي‌دانستم چرا لال شده بودم. خدایا چه باید مي‌گفتم؟


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.