انگار داشت آشوب مي‌شد. حرفها را مي‌شنیدم اما نمي‌توانستم عکس العملی نشان بدم. به رو به رو خیره شده بودم. اشک در چشمان مهتا حلقه زده بود. به آرامي ‌نفسی کشیدم و به زوری که به گوش بالا سریها برسد بله را گفتم.
همه شروع به دست زدن کردند. صدای شهناز به گوشم رسید: خدا به خیر کند چقدر ناز دارد.
احمد به من چسبید به طوری که توان جنب خوردن نداشتم. دستانم را به آرامي ‌گرفت و شروع به نوازش انگشتانم کرد. از این عملش مشمئز شدم. انگشتانم سرد شد. هیچ احساسی نسبت به ‌او نداشتم. خدایا چه کنم که مهوش خانم در دلم جا بگیرد؟
آخر شب فرا رسید. پدر بار دیگر به مجلس زنانه وارد شد. همراه با تنها کسی که نمي‌خواستم آن شب با حضورش مرا رنج دهد. همراه ماکان دوست قدیمي‌اش. پدر نزدیک شد و صورت هر دویمان را بوسید و برایمان آرزوی خوشبختی کرد. از حرفهایش هیچ نمي‌فهمیدم. نگاهم در نگاه ماکان گره خورده بود. چشمانم غرق در اشک بود و صورتم از شرم عشق گذشته‌ام سرخ. میخکوب بر دو پا ایستاده بودم.
ماکان با همان عطر قدیمی، همان چهره ی جذاب و مردانه ولی برخلاف همیشه با لباس مناسب جشن، موهای روغن زده و زیبا و چشمانی که در آن موجی از غم دیده مي‌شد، آمده بود. با احمد دست داد و روی یکدیگر را بوسیدند. بعد نزدیک تر آمد و دست مرا به رسم ادب فشرد و گفت: امیدوارم همیشه خوشبخت باشید. خوشحالم که دختر کوچک بهادرخان عزیز را هم در لباس عروسی دیدم.
نمي‌دانستم چه بگویم. قطره‌ای اشک از گوشه چشمانم فرو ریخت. از اول شب این دومین باری بود که زبانم بند آمده بود.
احمد از حالت من متعجب شده بود و با شک مرا مي‌نگریست. به آرامي ‌دستم را گرفت. با حرکت دستش به خود آمدم. لبخندی مصنوعی زدم و تشکر کردم.
ماکان گفت: من هم هدیه‌ای برای شما دارم. سپس دست در جیب کتش کرد و جعبه‌ای زیبا بیرون کشید و به آرامي ‌درش را باز کرد. امیدوارم مورد پسندتان باشد.
ساعتی زنانه و لطیف بود. شئی که هنوز در میان زنان ایرانی متداول نبود و تا آن زمان من در دست هیچ کس جز عده ی معدودی ندیده بودم. برای خرید عقد هیچ ساعتی را پسند نکرده بودم اما آن هدیه بسیار زیبا و نفیس بود.
- این را سفارش داده‌ام برای شما از فرانسه فرستاده‌اند و دیشب رسید. ساخت پاریس از طلای ناب است.
پدر دستی به شانه ی ماکان زد و گفت: متشکرم دوست عزیز. سلیقه ی تو را تحسین مي‌کنم. دیبا جان دستت را بیار جلو تا ماکان ساعت را برایت ببندد.
دستم لرزشی آشکار داشت. ماکان با ظرافت ساعت را دور مچ دستم بست و با خنده‌ای همراه پدر از ما دور شد.
دلم هوای دو سال پیش را کرده بود زمانی که برای اولین بار ماکان را در کنار خود داشتم. یکباره وجدانم مرا نهیب زد. بس است. از امروز تو به کس دیگری تعلق داری. نباید فکر بیگانه‌ای را در سر بپرورانی. ماکان و عشقش را همین امشب به خاک سرد بسپار. آن نگاه حاکی از هزاران سوال را فراموش کن. احمد را بپذیر. مرور زمان عشقش را در قلب تو بیدار مي‌سازد.
سرجایم نشستم. احمد نگاهی به چهره‌ام انداخت و گفت: دیبا خانم امیدوارم از این مراسم راضی باشید. نگاهی به ‌او افکندم و گفتم: متشکرم. خواهش مي‌کنم از این به بعد مرا به‌ اسم کوچک صدا بزن، احمد.
دستم را به گرمي‌فشرد و نگاهی پر محبت بر چهره‌ام افکند. آخر شب بود که همه مهمانها رفتند. دیگر ماکان را ندیدم. بعد از رفتن مهمانها خانواده ی دایی هایم و اقوام درجه یک ماندند و ساعتی دور هم نشستند. خدمه مشغول نظافت خانه بودند.
مادر به همه مستخدمین گفت: برای امشب کافی است همه فردا تا ساعت نه‌ استراحت کنید و بعد همه کارها را انجام خواهیم داد. به مجرد این دستور همگی آنجا را ترک کردند و ما تنها شدیم. فقط دایه کنارمان مانده بود. مادر به نشانه ی تشکر کیسه‌ای حاوی چند سکه ی طلا از کیف کوچکش بیرون آورد و به دایه داد.
- دایه جان این هم حق دایگی و زحمتت.
- خانم جان مرا شرمنده نکنید. من که کاری نکردم. آنها را هم مثل بچه های خود دوست دارم. انشاالله ‌امشب مبارک دیبا جان باشد و به پای احمد خان پیر شود.
- دایه جان برو استراحت کن. الان برادر و خواهرهایم مي‌روند. آقا هم که خسته ‌است و مي‌رود مي‌خوابد. دیگر با تو کاری ندارم.
دایه برخاست و با اجازه‌ای خارج شد. من به همراه سروناز و صنوبر به‌ اتاق خوابم رفتم. دو خواهر شوهرم کمک کردند تا لباس را از تن بیرون آورم و لباس راحتی بپوشم. مهتا سنجاقها را از لا به لای موهایم بیرون کشید. نزدیک صبح بود که داییها و خاله هایم رفتند. احمد در اتاق را زد و وارد شد.
آمدم خداحافظی امیدوارم شب خوشی داشته باشی دیبا.
جلو آمد و گونه‌ام را بوسید. بوی تند و زننده‌ای به مشامم رسید. مثل بوی الکل چراغ بود. بدون هیچ کلامي‌ از من جدا شد و رفت.
سه روز بعد دایی خشایار همه را به صرف ناهار منزلش دعوت کرد. پدر قرار بود از تجارتخانه به ‌آنجا برود. مادر حاضر شده بود و به طرف اتومبیل یاسر مي‌رفت. من که مانند همیشه دیرتر حاضر مي‌شدم پشت در حیاط به ‌او رسیدم .
- مادر صبر کنید.
برگشت و با تعجب نگاهی به من افکند.
- تو چرا همراه من میای؟
- مگر من دعوت نیستم؟
- خب البته. اما قرار است احمدخان به دنبال تو بیاید.
وای خدا، تازه یادم افتاده بود دختر خانه نیستم.
ساعتی بعد احمد به دنبالم آمد. در اتاقم را زد و جلو رفتم و سلام کردم. جواب سلامم را داد و دستهایم را گرفت.
بیا دیبا، آمده‌ام تو را به خانه ببرم. حتما خیلی انتظار کشیدی.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.