- منظور خاصی نداشتم همینطوری یک حرفی زدم.
- دیبا یعنی اگر من برم نیشابور، انتظار نامه های مرا نمي‌کشی یا دلت برام تنگ نمي‌شود؟
لبخندی زدم و گفتم: شاید.
در همین هنگام ماشینی جلوی در خانه ایستاد. از دور ماکان با لباس نظامي‌ظاهر شد از دیدنش قلبم شروع به تپش وحشتناکی کرد. احساس مي‌کردم هر آن از سینه بیرون مي‌افتد.
احمد هم از دور او را شناخت.
آه سرگرد احمق هم سر رسید. او دیگر چه مي‌خواهد؟ بر خر مگس معرکه لعنت.
این چه حرفی است که مي‌زنی؟ الحق که از تو هم بیشتر از این توقع ندارم.
ماکان جلو آمد و احمد با تظاهر به خوشحالی دست او را به رسم ادب فشرد. ماکان بعد از کمي صحبت رو به من کرد و گفت: غرض از مزاحمت آمده‌ام با بهادرخان عزیز در مورد مسئله‌ای مهم صحبت کنم و بعد از آن هم اگر خدا بخواهد از تهران بروم.
احمد با لبخند گفت: بهادرخان خانه نیستند. احتمالا تجارتخانه هستند.
- نه نبودند به آنجا رفتم.
- پس حتما به خانه ی ما رفته‌اند. زیرا امروز همه آنجا دعوت دارند.
ماکان خنده‌ای عصبی کرد و گفت: چه جالب آنجا هم سری زدم.
- خب حالا اگر پیغامي‌ جز خداحافظی است بگویید من به ‌ایشان مي‌رسانم.
- نه متشکرم مسئله‌ای هست که باید خدمت ایشان عرض کنم.
- آیا از دست ما کاری ساخته‌است؟
- نه فکر نمي‌کنم. مزاحم شما زوج جوان نمي‌شوم. یکبار دیگر مي‌روم تجارتخانه دنبالشان و دوباره مي‌آیم اینجا ببینم آمده‌اند یا نه.
میان حرفش دویدم و گفتم: این چه حرفی است سرگرد؟ شما به هیچ عنوان مزاحم نیستید. تشریف ببرید تو. سفارش مي‌کنم کسی را بفرستید در تجارتخانه منتظر آقاجانم شود و به محض ورود ایشان را به خانه بیاورد.
ماکان حال درستی نداشت. نگاهش حاکی از مسئله ی بسیار مهمي‌ بود. دلم شور مي‌زد. ماکان همراه‌ احمد به درون خانه رفت. باید به منزل دایی مي‌رفتم و اگر پدر را آنجا میافتم او را به خانه باز مي‌گرداندم.
مهتا نیمه بی هوش بود. مادر و زن دایی طاهره صورتشان را خراشیده بودند. یاسر در اوج ناراحتی در راهرو قدم مي‌زد. دایی هایم رو مبل نشسته و در فکری عمیق فرو رفته بودند. پدر عصبانی بود و در چهره‌اش غمي‌ آشکار وجود داشت. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. یعنی چه شده بود؟ به سمت مادر دویدم. بگویید مادر. شما رو به خدا بگویید چه شده؟ چرا هیچ کس حال خوشی ندارد؟
مادر در حالی که گریه مي‌کرد گفت: خاک بر سرمان شد.
مهتا چرا غش کرده؟
سروناز با چشمانی اشک آلود گفت: زن داداش هیچی نگو همه جا خورده‌اند.
دستش را گرفتم و به شدت تکان داد.
- تو رو به خدا. من که جانم به لب رسید.
در حالی که بغض در گلویش نشسته بود گفت: آقا ناصر را یک ساعت پیش در سفارت خانه دستگیر کردند.
آخه چرا به چه جرمی؟
مي‌نمي‌دانم آقاجانت همه چیز را مي‌دانند.
به سمت پدر ر فتم و خود را به روی پاهایش انداختم آقاجان. شما را به خدا بگویید چه شده‌است؟ سرگرد ماکان با شما چه کار دارد؟
پدر جواب نداد.
- احمدخان سرگرد کجاست؟ هنوز منتظر است؟
- بله‌اقاجان در منزل شما هستند.
پس بروید ماشین را روشن کنید. سپس رو به دایی هایم کرد و گفت: بلند شوید راه بیفتیم تا سرگرد از خانه نرفته ‌است. بعد از مکثی طولانی به آرامي ‌رو به زن دایی مهوش گفت: شما هم خانم، زنها را دلداری بدهید و آرامشان کنید.
پدر از خانه خارج شد و دایی جمشید و دایی خشایار همراه یاسر و احمد پشت سرش بیرون رفتند. دنبال پدر دویدم. آقاجان چی شده چرا چیزی نمي‌گویید؟
هیچ ناصرخان جز مشروطه خواهان بوده ‌است. به تبعیت از آیت الله نوری در صف مجاهدین ضد شاه قرار گرفته.
آقا جانم مي‌شود کاری کرد؟
اگر خدا بخواهد و ماکان هنوز نرفته باشد بله. برو مادر و مهتا را آرام کن.
دم عصر پدر و همراهانش ناراحت و گرفته به خانه‌ آمدند. همه منتظر خبری بودیم تا از نگرانی بیرون آییم. مهتا بی صبری مي‌کرد و زن دایی طاهره هر دم غش مي‌کرد. هیچ کدام حال خوشی نداشتیم. اول از همه دایی جمشید وارد شد. طاهره خانم و دو دخترش به طرفش دویدند و خود را جلوی پایش انداختند و اشک ریختند. دایی ساکت بود. فوزیه و فائقه خواهران ناصرخان مثل بچه ها ناله مي‌کردند. هیچ کدام نمي‌توانستیم تسلی دیگری باشیم. هرچه زن دایی مي‌پرسید: جمشید چی شده؟ چرا ساکتی؟ دایی سکوت کرده بود و هیچ نمي‌گفت.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.