من و مادر برخاستیم. مهتا نشسته بود و گریه مي‌کرد. سرخی چشمانش به ‌او حالتی معصوم بخشیده بود. طاهره خانم بلند شد و گفت: ما هم مي‌رویم خانه‌ اما بهادرخان شما را قسم مي‌دهم به جان پریا، برای نجات ناصرم هر چه‌ از دستتان بر مي‌آید انجام دهید. ما نیز از لحاظ مادی کمک حالتان مي‌شویم. تمام دارایی ام را به خاطر بچه‌ام به آتش مي‌کشم.
پدر رو به طاهره خانم کرد و گفت: هرچه خدا بخواهد همان مي‌شود. درضمن جمشید از من وارد تر است. با این که چند سالی است بازنشسته شده هنوز دوستانی در اداره ی امنیه دارد. بگذارید این مسئله روال عادی خود را طی کند. انشاالله آزاد مي‌شود. سپس رو به مهتا کرد و گفت: دخترم بلند شو بیا خانه ی ما.
زن دایی طاهره پریا را در آغوش گرفت.
بهادرخان اجازه دهید مهتا پیش ما بماند حالا که بچه‌ام نیست همسر و نوه‌اش بوی او را مي‌دهند.
نه طاهره خانم حال شما مساعد نیست مادرش مي‌تواند او را آرام کند. ماندنش پیش شما ممکن است مسئله ساز شود.
زن دایی پریا را بوسید و او را در آغوش مهتا گذاشت. دستی به صورت مهتا کشید و گفت: دخترم من تو را مقصر نمي‌دانم. همه مي‌دانیم اگر مردی بخواهد خطایی کند کوه هم جلودارش نمي‌شود. هیچ زنی نمي‌خواهد همسرش از او دور باشد. پس خیالت راحت باشد که ما به دلیل قضاوت سست و بی اساس آتش جهنم را بر خود روا نمي‌داریم.
احمد ماشین را روشن کرد: من شما را مي‌رسانم.
روز شوم ما به شب رسید. پدر تمام مدت در فکری عمیق فرو رفته بود. سر شب همگی دوباره سر سفره ی شام نشستیم. مهتا پریا را شیر مي‌داد و هنوز هم گریه مي‌کرد. دایه جوشانده‌ آورد اما او از خوردن جوشانده و حتی یک لقمه غذا خودداری کرد. دایه با نگرانی گفت: مهتا جان جوش نزن مادر. شیرت خشک مي‌شود. این طفل معصوم چه گناهی کرده‌است؟ همه چیز را به خدا بسپار. درست مي‌شود.
پدر سکوت را شکست.
از ناصر بعید بود. هرگز فکر نمي‌کردم زیر آن چهره ی مظلوم و تودار، چنین فکری خفته باشد. این اوخر مشکوک شده بودم اما باز مي‌اندیشیدم زرنگ تر از این هاست که دم به تله دهد. آخر پسر، تو را چه به مشروطه و مخالفت با آن سگ پیر خودفروخته ‌انگلیس؟ این طاعون آنقدر در این مملکت ریشه دوانده که هيچ دارویی نمي‌تواند او را از پای در آورد. باید فکری اساسی کرد.
پدر ماکان توانست کاری بکند؟
آه بیچاره ماکان اولین کسی بود که خبر دستگیری ناصر را به ‌او دادند. به قول خودش اونقدر هول کرده که نمي‌دانسته چگونه ‌این خبر را به ما برساند. هرچه دنبال من مي‌گردد پیدایم نمي‌کند. من در تجارتخانه ی حسن خان نشسته بودم و ساعتی با او گرم گفتگو بودم. در همان لحظه شاگرد حسن خان خبر آورد که ناصر را دستگیر کرده‌اند. من بعد از شنیدن این حرف با عجله خود را به منزل دایی ات رساندم. همان موقع بود که مهوش خانم خبر داد ماکان عقب من آمده‌ است و بسیار هم ناراحت بوده‌است. تازه فهمیدم که ‌او بی دلیل پی من نیامده ‌است. بیچاره به محض شنیدن این خبر اول دنبال کار ناصرخان مي‌رود و تا قول مساعد نمي‌گیرد پیش ما نمي‌آید. این سگ پیر برای ادامه ی سلطنتش از خون پسر هم نمي‌گذرد. حالا ماکان چند روزی در تهران مي‌ماند و دنبال کار ناصرخان را مي‌گیرد. خدا کند بتواند نجاتش دهد وگرنه......
مهتا بلند شروع به گریه کرد.
آقاجان یعنی ممکن است اعدامش کنند؟
مادر میان حرفش دوید و گفت: زبانت را گاز بگیر، دختر. این چه حرفی است که مي‌زنی مگر ما مي‌گذاریم؟ پدر شوهرت این همه سال در خدمت این کثافت های از خدا بی خبر بوده. حتما به خاطر او یا پدرت ارفاقی در کار است. باز هم مي‌گویم به خدا توکل کن.
احمد آخر شب رفت. ما همه در سکوتی عمیق روی ایوان نشسته بودیم نسیم بهاری جسم و روح خسته مان را نوازش مي‌داد. مادر پریا را از دایه گرفت و مهتا را به‌ اتاق خودش برد. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. من هم به ‌اتاقم رفتم و برای ناصرخان دعا مردم.
روزها به سرعت مي‌گذشتند و هیچ خبری از ناصرخان به دستمان نمي‌رسید. شب و روز مهتا اشک و ناله بود و دیگر هیچ توجهی به پریا نداشت. بیشتر اوقات خود را در اتاقش حبس مي‌کرد و مي‌گریست. مهتا فقط برای شیر دادن پریا مجبور بود او را در آغوش بکشد.
در یکی از شبهای گرم تابستان، ماکان همراه دو مرد دیگر که آنها نیز نظامي ‌بودند سر زده وارد خانه شدند. یک راست به‌ اتاق پدر رفتند. دو سه ساعتی ماندند و بعد آن دو به سرعت آنجا را ترک کردند.
من پشت پنجره ی یکی از اتاقها ایستاده بودم و این منظره ی اضطراب آور را تماشا مي‌کردم. خدا مي‌دانست آنجا چه گذشته بود و آن دو مرد مشکوک چرا به خانه ی ما آمده بودند.
در اتاقم زده شد. دایه بود.
دیبا جان بیا بیرون سرگرد در حیاط اندرونی هستند و با شما کار دارند.
با عجله کفشهایم را به پا کردم و به حیاط اندرونی رفتم. ماکان پشت به من در انتظارم قدم مي‌زد. سلامي‌ کردم و جلو رفتم. از این دیدار شرمنده بودم. او برگشت و نگاهی به چهره‌ام افکند.
دیبا کار ناصر خان تمام شد.
از حرفش دست و پایم لرزید: یعنی او را مي‌کشند؟
خنده‌ای کرد و گفت: نه یعنی این که تا چند وقت دیگر آزاد مي‌شود. مي‌خواستم خبرش را به تو بدهم. مي‌دانم برای خواهرت نگران هستی. البته ‌آقاجانت برایتان عنوان مي‌کرد اما مي‌خواستم به همین بهانه تو را هم.....
متشکرم سرگرد.
- احتیاج نسیت. خداحافظ. تا امشب تهران را ترک مي‌کنم. مثل همیشه دوست داشتم از تو خداحافظی کنم. درضمن امیدوارم خوشبخت شوی.
اشک در چشمانم حلقه زد.
باز هم متشکرم سرگرد ماکان آریا.
ماکان از خانه خارج شد و من از شوق خبر آزادی ناصرخان در پوست خود نمي‌گنجیدم اول به سراغ مهتا رفتم و این مژده را به ‌او دادم. بلند شد و از شادی فریاد کشید. مي‌خواست برود و این خبر را به مادر بدهد اما من مانعش شدم. چه کار مي‌کنی؟ حتما ماکان نمي‌خواسته‌ از این جریانی که خبرش را به من داده کسی بویی ببرد. من چون نمي‌خواستم دیگر زجر تو را ببینم این خبر را به تو دادم. صبر کن خود پدر این مسئله را برایمان عنوان خواهد کرد.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.