پدر پکی به قلیان زد مادر در حالی که‌ انار دانه مي‌کرد ساکت نشسته بود و پدر را نگاه مي‌کرد. ناگهان پدر به سخن آمد. خب بچه ها یک خبر خوش.
مادر سر بلند کرد و با شادی به‌ او نگریست همه مي‌دانستیم آمدن آنها بی دلیل نبوده‌ است.
چه خبر خوشی بهادرخان الان ماههاست که خبر خوشی به گوشمان نرسیده.
پدر خنده‌ای کرد و گفت: ناصرخان به زودی به خانه مي‌آید.
همگی یک صدا گفتیم: راست مي‌گویید پدر؟
بله خوشحال باشید.
آخر چگونه؟ یعنی ناصرخان را بخشیده‌اند؟
پدر دستی به محاسنش کشید و گفت: ناصرخان خطایی نکرده که‌ او ببخشند. سوءتفاهمي‌ بوده که حل شده. یعنی هیچ مهر دیگری نمي‌توانند روی این مسئله بزنند.
اما چطوری؟ هیچ فقط با پول. آن دو نفر که ‌امشب آمده بودند از وابستگان رضاشاه بودند. یک مشت اراذل و اوباش باجگیر و رشوه خوار. با گرفتن دو سند زمین زعفران در خراسان قول دادند یک ماه دیگر ناصرخان را صحیح و سالم تحویل دهند.
مهتا شرمنده سر به زیر انداخت.
آقاجان چرا از دارایی خود ناصرخان چیزی نبخشیدید؟
پدر گفت: چه فرقی مي‌کند؟ ناصرخان هم مثل پسر من است. اصل این بود که بیاید سر خانه و زندگی اش. این پول راه دوری نرفته. صدقه سر نوه ی کوچکمان است که به شکم آن مفت خورها مي‌رود.
مهتا دوباره پرسید: آقاجان، رضایت شاه را جلب مي‌کنند؟
چه مي‌گویی دخترم؟ این هدایا برای آن مفت خور است. اگر سبیل شاه مزدور چرب نشود که کاری برای این مردم بینوا نمي‌کند. ما را باش که ‌این مملکتمان را دست چه دزد سر گردنه‌ای سپرده‌ایم.
مادر به سینه کوفت و گفت: خدایا خیر نبینند. خدا ریشه‌اش را برکند پدر خندید و گفت: خانم کنده خواهد شد. اگر ریشه ی سلطنت کنده نشود کار این رضا شاه بی غیرت به آخر خواهد رسید. مردم خواستار بر کناری او هستند. آخر مي‌دانید همین ناصرخان در بین مردم چه محبوبیتی کسب کرده؟ آخر او از طرف خیلی از آیت الله ها پشتیبانی مي‌شده. در مجلس عزاداری بر ضد شاه و اداره ی مملکت چه شعارها که نمي‌داده. خدا به جانش رحم کرد وگرنه زبانم لال..... قسم مي‌خورم ریشه ی طلم کنده خواهد شد.
مادر حرفش را قطع کرد: بیا برویم به برادرم خبر بدهیم. آنها هم خوشحال مي‌شوند.
- صبر کن خودم در یک فرصت مناسب خبر مي‌دهم.
تابستان رو به ‌اتمام بود و پاییز فرا مي‌رسید. احمد بعد از ماهها از نیشابور به تهران آمد و سوغاتی برایم پالتویی از پوست خز آورد با کلاهی از همان جنس. روزی خانواده ی دایی خشایار به منزل ما آمدند. بعد از شام دایی خشایار در جمع خانوادگی اعلام کرد: به نظرم حالا دیگر وقت آن است که ‌احمد و دیبا به خانه بروند. اگر آقا بهادر اجازه بدهند هفته ی دیگر جشن را برپا کنیم.
پدر مکثی کرد و بعد مودبانه گفت: من هم آرزوی خوشبختی دخترم را دارم. اما باید اعلام کنم تا ناصرخان به خانه نیاید اجازه نمي‌دهم دیبا را ببرند. چون وجود داماد بزرگم الزامي‌ است. من نمي‌توانم مهتا را در غم ببینم و دیبا را به خانه ی شوهر بفرستم.
دایی ساکت شد و دیگر هیچ نگفت. انگار حرف پدر را پذیرفته بود.
اواخر ماه مهر بود که شبی در حیاط را کوبیدند. غلام به سرعت خود را به ما رساند.
ارباب ناصرخان آمده‌اند.
همه‌ از جا بر خاستیم در سایه روشن دالان مردی لاغر اندام با ریشی بلند و ژولیده و کمری تقریبا خمیده ظاهر شد. ناصرخان در آن مدت زیر شکنجه پوست انداخته بود و آن پسر دایی همیشگی من نبود. مهتا زانوهایش خم و شد و به گریه‌ افتاد. مادر دوید و ناصر را در آغوش کشید. پدر جلو رفت و دستش را گرفت. لحظه‌ای اندهبار بود.
روزهای بعد کار ما شده بود پذیرایی از مهمانانی که به دیدار ناصرخان مي‌آمدند. دوباره شادی به خانه ی ما آمده بود.
مرور ایام به ناصرخان جان تازه‌ای بخشید. دوباره زیر پوستش آب دوید و مثل قدیم سرحال و قبراق شد. برای مهتا دیگر عامل نگران کننده ی دیگری وجود نداشت. انگار آن روزها کار همه شده بود شادی و باز هم شادی.
ناصر خان از سفارت استعفا داد و در جواب پدر که علت را جویا مي‌شد گفت: حاضرم سر بی شام به زمین بگذارم، اما نان این کثافتها را نخورم.
بعد از مدتی او در تجارتخانه ی پدر مشغول به کار شد. پدر از این که ناصرخان کمک حالش شده بود احساس رضایت مي‌کرد. پدر در جمع خانوادگی مي‌گفت: ای کاش قبل از این که جعفرخان برود خودم شراکتم را بر هم مي‌زدم و داماد عزیزم را شریک امور تجارتخانه مي‌کردم. واقعا زمان ورود ناصرخان به آنجا اوضاع رونق گرفته و من دیگر نگران هیچ چیز نبودم.
ماه دی و روز مراسم ازدواجمان فر رسید. اثاثم را یک هفته زودتر به نیشابور برده بودند و به کمک دایه که به همراه‌ آنان رفته بود در جای خود چیدند. یک بار دیگر شادی به خانه ی ما آمد. این بار یک عکاس فرنگی آوردند و از من و احمد چند تا عکس گرفت. این عکس هم چیز جالبی بود. به قول پدر خاطره‌ای بود که هیگاه کهنه نمي‌شد.
سعی کردم مثل شب عقدم خودم را در غم و غصه غوطه ور نکنم. از آن شب زندگی من و احمد شروع مي‌شد.
سبد گل بسیار بزرگ و زیبایی به دستمان رسید که ‌از طرف ماکان آریا بود. عذر خواسته بود که در جشن حضور نخواهد یافت. سایه ی ماکان، حرفهایش، بود و نبودش یک لحظه رهایم نمي‌کرد. به خصوص که عطر آن رزهای وحشی مرا تا سر حد جنون مي‌کشاند. بلاخره ‌از مهتا خواستم تا گلها را از اتاق خارج کند. زمان جنگ من با خاطرات شروع شده بود. مي‌دانستم مي‌توانم این عشق را مغلوب کنم.
اتاق زفاف ما را در خانه‌ای که ‌احمد در تهران خریده بود مهیا کردند شب موقع رفتن مادر مي‌گریست و با غمي‌ خاص گفت: دختر عزیزم، با رفتن تو ما تنها مي‌شویم. اما خوشحالیم که خوشبخت مي‌شوی. دعای خیر ما بدرقه ی راهتان خواهد بود.
سپس دستم را در دست احمد گذاشت و گفت: عمه جان در دیبا ی من مراقبت کن. ما همین دو دختر را بیشتر نداریم. مهتا در کنار ماست و ناصر خان هم مانند فرزند ما.اما دبیا مي‌رود راه دور. با این که تو را هم مانند پسرم دوست دارم احمد جانم، به من حق بده. راه دور است. عمه جان فرزندمان را به تو مي‌سپاریم.
احمد مادر را در آغوش گرفت.
خیالتان راحت باشد عمه جان. من که غریبه نیستم.
بعد پدر آمد و رویمان را بوسید و برایمان دعای خیر کرد. زمان خروج از منزل پدر دایه ما را از زیر قرآن عبور داد. دست و صورتش را بوسیدم.
در دل نسبت به همسرم هیچ احساسی نداشتم. خیلی دلم مي‌خواست بگذارند این شب آخر را پیش پدر و مادرم باشم اما افسوس که رسم و رسوم برخلاف این بود. مثل گوسفندی که به سوی کشتارگاه مي‌رود سوار ماشین شدم و تصویر چشمان اشک آلود مادر را به خاطر سپردم.


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.