احمد ملافه را کنار زد. تمام سطح تخت پر بود از غنچه های رزهای آتتشین مي‌دانستم اینها سلیقه ی مهتاست. احمد به آرامي ‌خم شد و و گلها را از روی تخت جمع کرد و گوشه‌ای روی میز گذاشت. آنگاه دستم را به نرمي‌ فشرد. عرق شرم بر پیشانی ام نشست. صورتم را غرق بوسه کرد و سپس به آرامي ‌چراغ را خاموش نمود. فقط شعله های آتش که در شومینه گرمای مطبوعی داشت، محیط را نور افشانی مي‌کرد.
صبح روز بعد خسته‌ از خواب برخاستم. ساعت حدود ۱۰ بود. متعجب شدم که چرا بیشتر از همیشه خوابیده بودم.
احمد در اتاق را گشود و با لبخند گرمي ‌سلام کرد.
بلند شو تنبل خانم. چقدر مي‌خوابی؟
سلام. تو از کی بیدار شدی؟
خیلی وقت است. ساعت هفت با صدای زنگ دایه‌ات.
چرا دایه؟
برایمان صبحانه آورده بود.
راستی؟ بیچاره دایه. این همه راه را آمده بود که برای ما صبحانه بیاورد؟
خب مگر چه مي‌شود؟ وظیفه‌اش است. وقتی دید تو خوابی بی سر و صدا کارها را انجام داد و رفت. راستی ناهار همگی خانه ی دایی جمشید دعوتیم. پس فردا هم مي‌ریم نیشابور دیگه کم کم باید آماده شوی. از حرف آخرش یکه خوردم. خیلی عصبانی بودم که دایه را در حد یه خدمتکار مي‌دید.
اما سعی کردم با او بحث نکنم برای همین هیچ نگفتم. روی تخت نیمه خیز شدم و به آرامي ‌ملافه را به دور شانه‌ام پیچیدم. خیلی سردم بود. احمد چند کنده در شومینه انداخت و رو به من گفت: بلند شو ببین چه برف قشنگی باریده. همه جا سپید شده. بلند شو.
پرده را کنار زدم. سرتاسر حیاط پوشیده ‌از برف بود. آنقدر زیاد و سپید بود که نورش چشمانم را آزرد. ما در سردترین فصل سال ازدواج کردیم. و در دل امیدوار بودم که عشقمان این سردی را به خود نگیرد.
هر دو آماده شدیم و به سمت منزل دایی جمشید حرکت کردیم. از زمان ورود به‌ آنجا حس مي‌کردم همه، حتی مادر و مهتا هم به چشم دیگری من را مي‌نگریستند.
دو روز ماندنمان در تهران به سرعت گذشت و زمان رفتن شد. مادر دوباره در آغوشمان گرفت و مهوش خانم ما را از زیر قرآن عبور داد. مهتا در حالی که پریا در آغوشش بود اشک مي‌ریخت و ناصرخان سکوت اختیار کرده بود. پریا را از آغوشش گرفتم و صورت قشنگش را بوسیدم. آهسته به مهتا گفتم: هوای پدر و مادر را داشته باش و اگر هم تونستی سری به ما بزن.
با خنده گفت: چشم خانم کوچولو. تو خیالت راحت راحت باشد.
پدر جلو آمد و دستی به رویم کشید. خم شدم دستان چروکیده‌اش را بوسیدم.
- برو دیباجان خدا به همراهت.
این حرف پدر تا اعماق قلبم نفوذ کرد. واقعا همراهی خدا از هر پشتوانه‌ای برایم محکم تر بود.
احمد دست پدر و آقاجانش را بوسید. مهوش خانم لبخند مي‌زد و به ‌احمد مي‌گفت: خوشحالم مادر. این بار تنها رهسپار غربت نیستی. زود به زود به ما سر بزن.
در این میان دایه گوشه‌ای ایستاده بود، زیر لب دعا مي‌خواند و اشک مي‌ریخت. جلو رفتم و او را در آغوش کشیدم. دستی به صورتش کشیدم و گفتم: دایه جان گریه نکن. من طاقت اشکهای تو را ندارم.
مادر به سمتش رفت و او را تشویق به آرامش کرد.
سوار بر اتومبیل جاده رو پیش گرفتیم. دو سه روزی باید در را مي‌بودیم. شب در مسافر خانه‌ای بین راه‌ اتراق کردیم و باز صبح زود به حرکت ادامه دادیم. به مشهد که رسیدیم، ساعتی را در حرم امام رضا زیارت کردیم و بعد راه نیشابور را پیش گرفتیم.
سرما به جانم افتاده بود. هنوز به مادر و خانواده‌ام مي‌اندیشیدم. آخر چرا باید از آنان دور مي‌شدم؟
چقدر دیگر مانده تا برسیم؟
خیلی خسته‌ای. کمي‌ تحمل کن مي‌رسیم.
نه خسته نیستم. خیلی سردم است.
خب مسافرت در دی ماه همین مسائل را هم دارد. آنقدر نازنازی نباش. الان به کافه‌ای مي‌رسیم٬ ساعتی استراحت مي‌کنیم و نوشیدنی داغی مي‌نوشیم.
صد متر جلوتر اتومبیل را متوقف کرد.
چیزی مي‌خوری برایت بیارم؟
نه متشکرم.
اینطور که نمي‌شود. بیا پایین یک چای داغ بخور.
نمي‌خواهم. سردم است، نمي‌توانم پیاده شوم.
خیلی خب. اینقدر بهانه نگیر. مي‌روم یک نوشیدنی داغی میارم تا بسازدت. به سمت کافه رفت، و مدتی بعد با لیوانی شیر داغ آمد. بخور گرم مي‌شوی.
مگر تو نمي‌خوری؟
نه من یک چیز بهتر خوردم. آن بیشتر گرمم مي‌کند.
چی؟ حتما چای خوردی.
نه بابا، چای چیست؟
خب پس بگو بدانم با چی گرم شدی؟
به تو مربوط نمي‌شود. خواهش مي‌کنم در این مسئله دخالت نکن.
به راه‌ افتادیم. بوی الکل فضای ماشین را پر کرده بود. چیزی نگفتم. راضی نبودم رویمان به هم باز شود.
به نیشابور رسیدیم. آنجا را شهری کوچک و زیبا با کوچه باغهای متعدد، خانه هایی با حیاطهای بزرگ و باغهای گلی و مردمي ‌خونگرم یافتم. خانه‌ای که ‌احمد خریده بود در وسط این شهر کوچک بنا شده بود. خبری از اندرونی و بیرونی نبود. احساس کردم در آن معذبم. چون ما همیشه در خانه هایی به سبک اجدادمان زندگی مي‌کردیم. خانه حیاطی بزرگ، باغچه‌ای پر درخت و ایوانی دلگشا داشت. چندین اتاق و سالن پذیرایی اش با پنجره های رنگی به سمت باغ باز مي‌شد.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.