چهار خدمه داشتیم. آشپزمان زنی مسن و چاق بود به نام گوهر. در نگاه ‌اول از وی خوشم آمد. قبلا آشپزخانه ی فرماندار بود و او را به خانه ی ما فرستاده بود که کمک حال احمد در زمان تجردش باشد. یک باغبان به نام سید باقر داشتیم که مردی مهربان و خوش برخورد بود و در کارش کمال دقت را داشت. در آن طرف حیاط اتاقهای خدمه قرار داشت. آخرین نفر دخترکی هفده ساله بود به نام زینت با چشمانی سبز و گیسوانی طلایی با نگاهی بسیار وقیح. از همان برخورد اول از او هیچ خوشم نیامد. دخترکی بود اهل نیشابور که در نگاهش شرارتی وجود داشت. نظافت مي‌کرد، آب مي‌آورد و گاهی هم میز شام را مي‌چید. صبحها اتاقم را مرتب مي‌کرد و در استحمام یاری ام مي‌کرد.
زندگی مان آغاز شد. در شبهای اول ورودمان از طرف فرماندار و شهردار و رئیس پلیس، که دوستان نزدیک احمد بودند دعوت به شامم مي‌شدیم. با همه آنها آشنا شدم اما از هیچ کدامشان خوشم نمي‌آمد. قریب به اتفاقشان را عده‌ای چاپلوس و فرصت طلب یافتم که فقط به خاطر ثروت احمد او را در محاصره ی خویش در آورده بودند. چندین بار این برداشت شخصی ام را به‌ او ابراز کردم اما هر دفعه در جوابم به شدت خندید و گفت: این فضولی ها به تو نیامده ‌اگر اهل رفت و آمد نیستی، هیچ دلم نمي‌خواهد روی دوستانم مهر بزنی.
یک شب در ایوان نشسته بودم در انتظار احمد به سر مي‌بردم در خانه را زدند. سید باقر نزدیک شد و به آرامي ‌گفت: خانم با آقا کار فوری دارند.
مگر نگفتی آقا در خانه نیست؟
چرا اما اصرار دارند شما را ببینند. بگو بیایند تو و به‌ اتاق پذیرایی راهنمایي شان کن. من آنجا منتظرشان هستم. مردی با قد بلند، قیافه‌ای جدی و رفتاری خشک و عصبی وارد شد. حدس زدم که باید آقای هاشمي ‌شریک احمد باشد. خودش را معرفی کرد و گفت: من شریک آقای زیرن هستم. آمده بودم ایشان را ملاقات کنم.
با تعجب گفتم: مگر در شرکت نیستند؟
نه. امروز قرار مذاکره‌ای داشتیم اما ایشان را ندیدم.
زینت را صدا کردم و به‌ او دستور چای دادم. بعد از لجظه‌ای به سینی چای وارد شد و سپس با اشاره ی من خارج شد. مي‌دانستم تا زمان نیاز پشت در مي‌ایستد.
خب من مي‌توانم که برایتان کاری انجام دهم؟
والله تصمیم داشتم در مورد مسئله ی مهمي ‌با شما صحبت کنم. اما حالا ترجیح مي‌دهم منتظر خود آقای زرین باشم.
با کنجکاوی پرسیدم: مسئله‌ای پیش آمده که ‌از من پنهان مي‌کنید؟
نه خانم خیالتان راحت باشد.
نفس راحتی کشیدم. چند لحظه بعد صدای گامهای احمد را پشت در شنیدم. با ورود او از مخمصه ی سکوت و بلاتکلیفی نجات پیدا کردم.
احمد جلو آمد و دست همکارش را فشرد.
برویم اتاق کار من.
مرد با احترام خاصی تشکر کرد و همراه ‌احمد به ‌اتاق مطالعه رفت.
دوباره در ایوان نشستم. یعنی امروز کجا رفته بود؟ چرا هاشمي‌ بعد از دیدارم سکوت اختیار کرد؟ مسئله‌ای را از من پنهان مي‌نمود؟
گوهر آمد و خبر داد شام آماده ‌است.
- منتظر مي‌مانم آقا کارش به‌ اتمام برسد. تو برو راحت باش. خودم. خبرتان مي‌کنم.
شب به نیمه مي‌رسید. کتابی که در دست داشتم خسته‌ام کرده بود. به ساعت مچی ام که یادگار ماکان بود نگاه کردم. ساعت حدود ۱۲ بود، اما هنوز احمد مشغول صحبت با هاشمي‌ بود. احساس ضعف کردم. چرا آنقدر مذاکره طول مي‌کشد؟ نکند اتفاقی افتاده‌است؟ به‌ اتاقم رفتم و کمي‌ روی تخت دراز کشیدم.
بعد از مدتی صدای پای احمد را شنیدم که مهمانش را بدرقه مي‌کرد. مي‌دانستم به سراغم مي‌آید. قبل از آمدنش خود را به سالن غذاخوری رساندم. بوی تندی در راهرو پیچیده بود و بینی ام را مي‌سوزاند. بویی که برایم ناآشنا بود. ناگهان احمد را مقابلم دیدم. موهایش ژولیده و چهره‌اش خسته به نظر مي‌رسید.
- دیبا حتما گرسنه‌ای؟
- بله شام مي‌خوری؟
- بگو بیارند.
گوهر را صدا کردم: به زینت بگو میز را بچیند.
چقدر رفتارش زننده بود! اصلا فکر من را نمي‌کرد که تا این وقت شب به‌ انتظارش نشسته بودم. سیگاری آتش زد و به‌ اتاق خواب پناه برد.
از ورودم به نیشابور ۴ ماه مي‌گذشت. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده بود. نامه های مهتا هر چند وقت یک بار به دستم مي‌رسید. جوابشان را به سرعت مي‌فرستادم. حال همه خوب بود. تازگیها عکسی دسته جمعی گرفته بودند و آن را برایم ارسال کرده بودند. خدایا، یعنی این پریا بود که ‌آنقدر بزرگ شده بود؟ ذلم برای شیطنت هایش تنگ شده بود.
احمد غالبا سر مار بود و من در خانه خود مشغول مطالعه بودم. حوصله‌ام از همه چیز سر مي‌رفت، اما ناچار بودم با تمام این مشکلات مبارزه کنم.
شبی احمد سرخوش تر از همیشه به خانه آمد، شامش را به راحتی خورد و در کنارم نشست.
دیبا برایت خبر خوبی دارم.
- چه خبری؟
- اگر بگویم مژدگانی مي‌دهی؟
- هرچه دلت بخواد.
- دلم مي‌خواهد کمي‌ از بهانه هایت بکاهی و اینقدر نگویی زود به خانه بیا.
- اگر منظورت این است و اینطور راحتی باشه حرفی نیست.
- امروز تلگرافی از پدر به دستم رسید.
- خب بگو چه بود؟
- آقاجانت برای دیدنمان به نیشابور مي‌آید.
راست مي‌گویی احمد؟
- بله به همراه مادرت مي‌آید.
- خدایا شکرت دلم را شاد کردی.
دو هفته بعد مادرم و آقاجان به نیشابور آمدند. مادر از سبک خانه‌ام خوشش آمد و گفت خیلی زیبا و دنج است. آقاجان هم از آب و هوای نیشابور خیلی تعریف کرد و هر دو دلشاد بودند که بعد از مدتها به زیارت امام هشتم رفته‌اند. در یک هفته‌ای که در نزدممان ماندند، شبها همه دور هم در ایوان مي‌نشستیم و از خاطرات گذشته سخن مي‌گفتیم. پدر اغلب با احمد در مورد کار و جزئیات استخراج فیروزه حرف مي‌زد. آن روزها احمد زود به خانه مي‌آمد و در خوش خدمتی سنگ تمام مي‌گذاشت. دیگر از دیر آمدن و دید و بازدیدها دوستانه‌اش خبری نبود. رفتارش با من نیز به کلی تغییر کرده بود انگار هیچ مشکلی نداشتیم.


ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.