مادر لبخندی زد و گفت: خدایا شکرت از بابت تو هم خیالم راحت شد.
راستی مادر چرا این سوال را کردید؟
هیچ مادرجان نگران بودم که شاید هنوز مهرش به دلت نیفتاده ‌است کی مي‌خواهید دست به کار بشوید و برایمان نوه‌ای بیاورید.
از سوال مادر خجل شدم. نمي‌دونم تا حالا در این باره هیچ فکر نکرده‌ایم.
خب بهتر است به فکر بیفتید مي‌دانی شیرینی خانه بچه ‌است، عزیزم وقتی فرزندی داشته باشید شوهرت نیز به زندگی دلگرم مي‌شود.
- مادر هرچه خدا بخواهد همان مي‌شود.
سرانجام روز رفتن مادر و پدر فرا رسید. با چشمانی اشکبار مادر را در آغوش گرفتم: خیلی خوشحال مي‌شدیم که بیشتر مي‌ماندید.
مادر دستی به سرم کشید و گفت: مي‌دانم. دلم مي‌خواست بیشتر مي‌ماندم اما پریا دارد دندان در مي‌آورد و بچه‌ام مهتا را ذله کرده. باید کمک حال خواهرت هم باشم.
احمد خنده‌ای کرد و گفت: عمه جان خیالتان راحت باشد ما تا یک ماه دیگر به تهران مي‌آییم. دیبا بی خودی دلتنگ مي‌شود. بهانه گیری کارش است.
پدر از حرف احمد در هم رفت. مي‌خواست حرفی بزند اما سکوت کرد. مادر احمد را بوسید و گفت: مواظب دیبای من باشی عمه جان. نگذار دخترم غصه بخورد.
احمد چهره‌اش اخم آلود شد و چیزی نگفت. انگار از این که پدر و مادر نگرانم بودند ناراحت بود. زمان سوار شدن به‌ اتومبیلشان سگرمه هایش را باز کرد و گفت: من عرض کردم یک ماه دیگه به تهران مي‌آییم. شما را به خدا ناراحت اینجا را ترک نکنید.
پدر مکثی کرد و گفت: نه ‌احمدخان فعلا لزومي‌ به آمدن نیست.
احمد با دهانی باز به پدر نگریست: چرا؟
- مگر نمي‌دانی اوضاع تهران به هم ریخته‌ است؟ هیچ کجا امنیت ندارد. رضا خان دارد مي‌رود. ممکن است خدای نکرده در این راههای خطرناک برایتان اتفاقی بیفتد.
اجمد لبخندی زد و در حالی که دست آقاجان را مي‌بوسید گفت: هر وقت اوضاع آرام شد مي‌آییم.
پدر و مادر رفتند و من دوباره تنها شدم. به ‌اتاقم پناه بردم و ساعتی گریستم. ناگهان احمد وارد شد و با اخمي‌ حاکی از حسادت نگاهی به من کرد: چی شده چرا آبغوره مي‌گیری بچه ننه؟
خودت مي‌دانی که دلم نمي‌خواست آقاجانم به ‌این زودی بروند.
خب حالا که رفته‌اند. مي‌خواستی به دست و پایشان بیفتی و مانع رفتنشان شوی. دیدی که برای مهتا خانمشان عجله داشتند و حتما شنیدی که وقتی فهمیدند مي‌خواهیم به تهران برویم چه چیز را بهانه کردند.
تو اصلا احساس نداری. فکر مي‌کنی آقاجانم اینها را گفت که ما نرویم. اصلا درک نمي‌کنی که نگرانمان است.
خنده‌ای تمسخر آمیز کرد و گفت: چه حرفی است که می زنی! بیشتر دوستان من هر هفته به تهران مي‌روند و صحیح و سالم بر مي‌گردند و هیچ خبری از ناامنی جاده ها نمي‌دهند. حالا که رفتن ما شد آقاجانت فرمودند تهران آشوب است.
با اخم از جا برخاستم. تو حق نداری نسبت به خانواده ی من این گونه‌ اظهار نظر کنی.
شانه‌ای با لاقیدی بالا انداخت و گفت: راست مي‌گویی، نباید این گونه‌ اظهار نظر کرد. شاید پدرت از دیدار تو سیر است. شاید از این که دختر توی خانه مانده‌اش را آب کرده‌ آن قدر خوشحال است که نمي‌خواهد ریختش را ببیند.
سرخی خشم به چهره‌ام دوید. احمد تو یک احمق دیوانه هستی. از اتاقم برو بیرون. اگر تظاهر کردن را بلد نبودی، همان لحظه ی اول مشتت پیش همه باز مي‌شد.
با خنده‌ای وحشی اتاق را ترک کرد. آخر شب به خانه‌ آمد و در اتاق مطالعه‌اش به خواب رفت انگار پی بهانه‌ای مي‌گشت تا به یک هفته غیبتش در جمع زنده داران شرابخوار خاتمه دهد و دوباره به جرگه ی آنان بپیوندد.
صبح روز بعد احمد با لبی خندان سر میز صبحانه حاضر شد. انگار همه چیز را از یاد برده بود.
چی شده دیبا خانم اخم کردی؟
جوابش را ندادم.
بگو چه مرگت است؟ خل دیوانه. چرا ساکتی؟
درست حرف بزن احمد و احترام خودت را نگه دار.
خب تو درست جواب بده تا من درست حرف بزنم.
یادت رفته رفتار دیشبت را؟ توقع داری امروز به رویت لبخند بزنم؟
آه منظوری نداشتم. دیشب سر به سرت مي‌گذاشتم. حالا باز تو آبغوره بگیر.
هیچ خوشم نمي‌آید با من این طور رفتار کنی.
خب معذرت مي‌خوام. بگو ببینم حوصله داری به خیام برویم؟
سر بلند کردم. از خانه ماندن خسته بودم. به خصوص که تا دیروز پدر و مادر در کنارم بودند و امروز احساس دلتنگی مي‌کردم.
دیبا خانم سکوت علامت رضایت است. حاضر شو ناهار را در اطراف شهر مي‌خوریم.
ساعت ۱۱ به طرف خیام راه ‌افتادیم. روزهای جمعه بیشتر مردم برای دیدن آن مکان تاریخی و آرامگاه شاعر بزرگ به آنجا مي‌رفتند. آن روز هم مثل تمام جمعه ها شلوغ بود. دسته دسته زنان و مردان بودند که مي‌آمدند و روی نیمکتهای باغ مي‌نشستند و همپای کودکانشان شادی مي‌کردند.
از ماشین پیاده شدیم و در زیر سایه ی درختان سر به فلک کشیده روی نیمکتی نشستیم.
خب دیبا جان از این هوای خوب لذت مي‌بری؟
بله پاکی این محیط واقعا دلچسب است.
من اغلب عصرها با بر و بچه ها به اینجا مي‌آیم. نمي‌دانی چه صفایی دارد.
چطور دلت مي‌آید در حالی که من کنج خانه هستم تو بیایی اینجا و صفا کنی؟

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.