با خشم گفتم: این را از خودت بپرس. اگر کمي‌ افکارم آسوده باشد حتما جان تازه‌ای مي‌گیرم. اصلا حالا چه وقت این حرفهاست؟ مرا آوردی گردش اما اینجا هم نمي‌خواهی دست از لودگی هایت برداری؟
در حاالی که به چند زن فربه و قد بلند خیره شده بود گفت: ببین اینها چگونه‌اند. کاش تو هم مثل این زنها کمي‌ بر و رو داشتی. یا دست کم کمي ‌فربه بودی.
از خشم برخاستم. احمد خجالت بکش. تو مدام چشمت دنبال ناموس مردم است. کور که نبودی مرا این گونه خواستی.
من غلط کردم تو را خواستم. مادرم بود که بعد از شنیدن جواب رد دختر خاله‌ام تو را پیشنهاد داد.
ای بی اراده خوب مادر جانت دیگر چه پیشنهادهایی داده؟
دیگر چه فایده‌ای دارد؟ کار از کار گذشته و تو مرا در تله ‌انداختی.
با بغض گفتم: اما من هیچ میلی به ‌این وصلت نداشتم. و از جا برخاستم و اشک ریزان به سمت اتومیبل به راه‌ افتادم. سرم را روی صندلی گذاشتم و گریستم.
احمد با خنده آمد و گفت:هی دیبا، اینجا گریه نکن. شوخی کردم.
اصلا هم شوخی نکردی. اینها همه حقیقت است. یک آن خواستم بگویم من هم تو را نمي‌خواهم و نمي‌خواستم اما فکر کردم بهتر استت نقطه ضعفی به‌ او ندهم.
آن شب باز یکی دو نفر از دوستانش به دیدارش آمدند . باز هم همان بوی تند و زننده پیچید که بینی ام را آزار مي‌داد. گوهر را صدا زدم. طفلک پله ها را دو تا یکی طی کرد و خود را به من رساند.
بله خانم جان امری دارید؟
گوهر یک سوال از تو دارم. دلم مي‌خواهد خیلی راحت پاسخم را بدهی. بدون این که ‌از آقا ترسی داشته باشی.
بپرسید خانم جان.
تو این بو را احساس مي‌کنی؟
کدام بو را خانم جان؟
چندین نفس پی در پی کشید و دوباره گفت: من که چیزی نمي‌فهمم.
خب دقت کن. بوی تند و زننده‌ای که محیط سالن را آلوده کرده‌ است.
آه خانم جان حالا فهمیدم.
خب پس بگو بوی چیست؟
اما خانم جان من حق دخالت در کار آقا را ندارم. اگر بفهمد که من به شما چیزی گفتم مي‌ترسم جوابم کند. بچه هایم محتاج همین یک لقمه نان هستند.
خیالت راحت باشد. به من اطمینان کن. من هم کاری نمي‌کنم که نان بچه های تو آجر شود.
با شک تردید نگاهم کرد و در آخر گفت: خانم جان از جسارت من دلخور نشوید اما این بوی تریاک است.
خدای من حدس زده بودم چیزی شبیه سیگار است که عادت روز مره‌اش شده.
گوهر بگو ببینم این مسئله تازگی دارد ؟
نه خانم جان. از روزی که به‌این خانه آمده‌ام متوجه شدم که ‌ارباب گاه گداری در بزم هایش تریاک هم مي‌کشد. اما مثل این که‌ این روزها بیشتر وقتشان را صرف این کار مي‌کنند.
دستی به شانه‌اش زدم و گفتم: خیالت راحت باشد. برو به کارهایت برس.
از صبح لب به هیچ چیز نزده بودم. زینت شام آورد. با بی میلی چند قاشق خوردم و به ‌اتاقم رفتم. جلوی آینه ی قدی ایستادم. احمد راست مي‌گفت این روزها خیلی لاغر و تکیده شده بودم. بیشتر لباسهایم به تنم گشاد شده بود . حتی مادر هم از دیدنم تعجب کرده بود. شاید آن سوالش به خاطر همین مسئله بوده‌ است.
به هیچ کجا نمي‌رفتم. گاهی مهمانانی به خانه ی ما مي‌آمدند اما به خاطر این که مصاحبتشان را کسل کننده بود هیچ بازدیدی پس نمي‌دادم. ماه قبل پیانویی خریده بودم و بیشتر ساعات روز را بنواختن مي‌پرداختم. با زدن هر قطعه روحم شاد مي‌شد.
یکی از شبها احمد تارش را روی ایوان آورد و شروع به نواختن کرد. همراه‌ آن آوازی خواند. من در عالم خود بدون این که به‌ آوازش گوش دهم، با این صدای تار به پرواز در آمدم. احمد تازگی ها بساط کفرش را روی سینی بزرگی مي‌پیچید و دستور مي‌داد برایش گوشت کباب کنند و تا پاسی از شب به میگساری مي‌گذراند. به ‌اتاقم پناه بردم و سنجاق سینه‌ای را که ماکان برایم هدیه آورده بود در دست گرفتم و روی تخت دراز کشیدم. ای کاش هنوز در آن دوران به سر مي‌بردم.
در اتاق باز شد. احمد کناز تختم نشست. بوی الکل به مشامم رسید. احساس تهوع کردم.
خوابی دیبا؟
نه.
اجازه هست کنارت دراز بکشم؟
چی شده آنقدر مودب شدی؟
تو هم دختر خوبی بودی و سر به سرم نگذاشتی. هر وقت این طور آرام مي‌شوی دوستت دارم.
دستهایش را به دور گردنم حلقه کرد. خدایا این بو و حالتش چقدر برایم عذاب آور بود. صبح روز بعد زودتر از من از خواب برخاست و طبق عادت همیشگی اش به سر کار رفت.
صبح روز بعد زودتر از من برخاست و طبق عادت همیشگی سرکار رفت.
اما آن روز بر خلاف همیشه زود تر به خانه آمد رنگ پریده مي‌نمود.
نمي‌پرسی چرا امروز زودتر از همیشه برای ناهار آمدم؟
خب چرا. بگو.
امروز کار را تعطیل کردیم. دو نفر از کارگران زیر دستمان در معدن زیر آوار جان سپردند.
خدای من! خب حالا چه مي‌کنید؟
مي‌خواستی چه بکنیم؟ کار را برای مدتی تعطیل کردیم.
خانواده ی آن مرحومان چه؟
هیچی مي‌خواستی چه شوند؟
یعنی هیچ حق و حقوقی ندارند؟
نه که ندارند. مگر ارث پدرشان را مي‌خواستند؟


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.