نباید دست کم تا مدتی کمک حال بازماندگانشان باشی؟
خنده‌ای کرد. هرگز فکر نمي‌کردم روحیات انسانی اش این قدر نازل باشد چگونه دلش مي‌آمد ناهارش را در کمال خونسردی صرف کند؟
ببین دیبا به من مربوط نیست که سر آنها چه مي‌آید. تازه خدا رو شکر کنند که مي‌خواهم حقوق یک ماه کامل را به‌ آنها بدهم. مي‌دانی که هنوز اول ماه ‌است. یعنی باید بیست و هشت روز دیگر زحمت مي‌کشیدند.
از سنگدلی اش خشکم زد.
چرا با غذایت بازی مي‌کنی؟
میل ندارم.
حتما سرکار خانم احساساتی شده ‌است.
نه. بی وجدانی تو حالم را به هم مي‌زند.
بس کن و خفه شو احمق.
از جا برخاستم و به‌ اتاقم پناه بردم. ای کاش از احساساتی لطیف برخوردار بود. شاید آن زمان مرا بهتر درک مي‌کرد.
دم عصر در اتاق را کوبید. دیبا حاضر شو فردا مي‌ریم تهران.
از خبرش شاد شدم و چمدانهایمان را بستم. چه مي‌شد کرد، اخلاقش این گونه بود. نمي‌خواستم در دلم را برای احدی باز کنم.
به تهران که رسیدیم، پدر دستور داد گوسفندی جلوی پایمان ذبح کنند.همه ی اهل خانه از دیدنمان خوشحال شده بودند. دایه ‌از دیدنم چشمانش پر از اشک شد و مرا به سینه فشرد. مهتا صورتم را غرق بوسه کرد. پریا بزرگ شده بود. اول غریبی مي‌کرد اما بعد کم کم آروم شد.
شب همگی خانه ما دعوت بودند. زن دایی مهوش موقع روبوسی دستی به شکمم زد و گفت: زن دایی جان خبری نیست؟
با شرم گفتم: نه. زن‌دایی هنوز زود است.
چه مي‌گویی؟ مادرجان عجله کنید الان یک سالی مي‌شود باهمید. ما نوه مي‌خواهیم.
صنوبر خواهر احمد، چند شب بعد از ورودمان به عقد پسر صالح خان پارچه فروش در آمد. مجلس عقد و بردن عروس یکباره‌انجام شد. مادر مي‌خندید و مي‌گفت: ورود شما مبارک بود و پایتان سبک بود . دیدید چه طور این دختر سرو سامان گرفت؟
صنوبر دختری حسود و کوته بین بود که همیشه به من و مهتا حسادت مي‌کرد. با این که همسن و سال ما نبود، از بچگی به خبرچینی معروف بود. حالا مانده بود سروناز، خواهر ۱۷ ساله ی احمد. آرزو کردم او هم پی بختش برود. زیرا در انتخاب همسر بسیار سختگیر بود. برعکس صنوبر سروناز دختری مهربان و کم حرف بود.
روزهای اقامتمان در تهران خیلی زود به پایان رسید. در آن روز برگشتمان به نیشابور رضاشاه‌ از ایران به جزیره ی موریس تبعید شده و پسرش بر اریکه ی سلطنت نشسته بود. اوضاع کشور وخیم بود و مردم امید داشتند که پسرش بتواند خسارات وارده را جبران کند. مجلس دوباره تشکیل شد، مردم رای دادند و عده‌ای را به نمایندگی خودشان انتخاب کردند. روزنامه ها تا حدودی آزدی عمل به دست آوردند. اما هنوز هم از نظر اقتصادی رکودی سختگیر بر جامعه حاکم بود. فقر و گرسنگی بیداد مي‌کرد. دوباره پدر به کمک عده‌ای از فقرا شتافت.
مهتا دوباره باردار بود. انگار فرزندش پسر بود. چون به قول خودش هم ویارش کمتر بود و هم حالت تهوع نداشت. موقع رفتن ما مهتا با خنده گفت: هی دیبا خانم یک کمي‌ چاق شو.اینطوری مثل مترسک شده‌ای.
از حرفش خنده‌ام گرفت: باشد قول مي‌دهم آنقدر بخورم که دفعه ی بعد مرا نشناسی.
مهتا خنده‌ای کرد و گفت: من که گمان مي‌کنم. درضمن امیدوارم بار دیگر مادر باشی.
دوباره راه نیشابور را پیش گرفتیم. در تمام شهرها حرف مجلس و نماینده های مرد بود. انقلاب مشروطه پیروز شده بود و مردم همه‌ از این پیروزی خوشحال بودند.
زمستان فرا رسید و من دوباره به یاد دوران کودکی آرزوی برفی سنگین را مي‌کردم. اما آنجا فقط باران سرد مي‌بارید و از برف هیچ خبری نبود. احمد مدتی بود که بیمار بود. کار استخراج هم در زمستان متوقف شده بود. او باید سه ماه در خانه مي‌ماند. یکبند غر مي‌زد.
روزی از بستر بیماری برخاست فوری به خانه ی دوستانش رفت و همگی را که اغلب مجرد بودند به خانه دعوت کرد. تا پاسی از شب را در اتاق مطالعه‌اش ماندند. آخر شب بود که مهمانانش قصد رفتن کردند. مي‌دانستم دیر یا زود سرو کله‌اش پیدا مي‌شود. اما از آمدنش خبری نبود. در پشت در صدای پایی را شنیدم که آرام آرام خود را به‌ اتاق مظالعه رساند. شاید احمد بود که مي‌خواست مثل خیلی از شبها همان جا بخوابد. چشمانم را بستم و به خواب رفتم.
صبح روز بعد برای استحمام حاضر شدم. آب گرم کرده بودند و وان لبالب از آب گرم بود. زینت را صدا زدم تا در استحمام به من کمک کند اما انگار او سرما خورده بود و سردرد داشت. گوهر آمد و گفت: خانم اگر اجازه بدهید من کمکتان کنم.
پذیرفتم.او آمد تا در شست و شو کمکم کند. از حمام که خارج شدم از طبقه ی بالا در اتاق خوابم صدایی به گوش مي‌رسید. یعنی چه کسی بی اجازه ی من وارد شده بود؟ حتما احمد بود. اما احمد معمولا آن موقع صبح خواب بود. در حالی که موهایم را شانه مي‌زدم به آرامي ‌دستگیره ی در را چرخاندم. یکدفعه سرجا میخکوب شدم. دختره ی پررو! مي‌دیدم تازگیها لازم آرایش میزم تکان مي‌خورد.
زینت با دیدنم خشکش زد و رنگ چهره‌اش از وحشت سفید شد. دستش لرزید و قوطی سرخاب کف اتاق افتاد. محتویاتش بیرون ریخت و پودرش فرش را مثل خون قرمز کرد.
تو به چه‌ اجازه‌ای وارد اتاق من شده‌ای و به لوازم شخصی ام دست زده‌ای؟
خانم جان داشتم اتاقتان را مرتب مي‌کردم.
راست مي‌گویی؟ بیا جلو ببینم چرا صورتت را سرخاب مالیده‌ای بی چشم و رو؟
دخترک به لکنت افتاده بود. نمي‌دانست چه بگوید. خانم جان.... و ناگهان زد زیر گریه.
برو بیرون دیگر حق نداری پایت را این جا بگذاری. حتی دیگر نمي‌خواهم نظافت اینجا را به عهده بگیری.
خانم جان ببخشید. دوان دوان از اتاق بیرون رفت.
از شدت عصبانیت مي‌لرزیدم. نه به خاطر قوطی سرخاب بلکه به خاطر این که دلم از دستش پر بود. تازگیها وقتی احمد بساط کفرش را مي‌گستراند تا آخرین لحظه به خدمتش ادامه مي‌داد. گاهی هم مي‌دیدم که چگونه به‌ او زل زده‌ است. از نگاه دریده‌اش حالم به هم مي‌خورد. اما چه مي‌توانستم بکنم؟ مي‌شد با دختری که هم ترازم نبود دهن به دهن مي‌شدم؟
گاهی وقتها آنقدر چادر قدش را عقب مي‌کشید که موهای بافته ی پشت سرش دیده مي‌شد و با اشاره ی من دستی به آن مي‌برد و با اکراه چادر قدش را جلو مي‌کشید. با احمد مي‌خندید، خنده هایی به گمانم معنی دار. احمد را دوست نداشتم ولی در مواقعی که مي‌دیدم، احساس حسادت قلبم را پاره مي‌کرد. مخصوصا زمانی که‌ احمد نیز پاسخ خنده هایش را مي‌داد. البته به رویش نمي‌آوردم ولی به گوهر سپرده بودم که هوای دخترک را داشته باشد.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.