خواسته بود بیشتر هوایش را داشته باشم و مانع از این شوم که به مجالس قمار برود اخیرا فهمیده بودم که بدهی زیادی بالا آورده و شرکت را مقروض نموده‌ است. اگر سر عقل نمي‌آمد زندگی مان را به تباهی مي‌کشید.
احمد فکر نمي‌کنی خیلی تند مي‌روی؟
سربلند کرد و جرعه‌ای زهرماری نوشید. منظورت چیست؟
منظورم کارهای توست.
چه کاری باعث ناراحتی سرکار شده‌است؟
ببین احمد من در خانه ی پدرم با نان حرام بزرگ نشده‌ام و حاضر نیستم در خانه ی تو نان حرام بخورم. تو حق نداری در زندگی من قمار کنی. بیچاره فردا همه چیزهایت را از دست مي‌دهی.
چه گفتی؟ حق ندارم؟ من حق هرگونه کاری را که دلم بخواهد دارم.
خب پس مي‌خواهی هر شب قمار کنی و مست لایعقل بخوابی و صبح دیر وقت برخیزی؟ بگو که چنین قصدی نداری.
تو داری خیلی دخالت مي‌کنی فضول.
تو هم خیلی در منجلاب فساد غوطه ور شده‌ای.
حرف دهنت را بفهم دیبا. چنان مي‌زنم دندانهایت بشکند.
چه گفتی؟ جرأت داری بزن. فکر مي‌کنم فراموش کردی که من دختر چه کسی هستم. هنوز نصف شهر تهران به سر پدرم قسم مي‌خورند.
گور پدر تو هم کرده که هرچه مي‌شود پدرت را به رخم مي‌کشی.
درست صحبت کن بی ادب. تو حق نداری اسم پدرم را از دهان کثیفت خارج کنی.
حق ندارم به بهادرخان بی غیرت که دخترش را در بیست و یک سالگی شوهر داد فحش بدهم؟
راست مي‌گویی. پس من هم مي‌روم تا تو بیچاره در حسرتم بسوزی.
بلند شد و سیلی محکمي‌ به گوشم زد. برو ببینم جرأت داری؟ آنقدر تهدید نکن یک بار عمل کن.
برخاستم به صورتش تف انداختم. مي‌روم. خواهی دید. تو هم بمان با کثافتکاری هایت.
صبح روز بعد چمدانهایم را بستم و با اتوبوس عازم تهران شدم. از فرط گریه و بی خوابی شب قبل نمي‌توانستم چشمانم را باز نگه دارم. تصمیم گرفته بودم در تهران هیچ چیز را از موضوع دعوایمان نگویم. نمي‌خواستم پدر و مادر را نگران کنم. قبل از رفتنم تلگرافی به دست سید باقر دادم تا برای پدر بفرستد.
احمد مدتی است سرش شلوغ است. به تقاضای او و به خاطر دلتنگی بسیار تنها به دیدنتان مي‌آیم منتظرم باشید
" دیبا "
قبل از این که ‌احمد از خواب برخیزد من سوار اتوبوس شده بودم. به گوهر سفارش کردم آقا اگر بیدار شد بگو خانم رفت تهران تا مدتی استراحت کند. بگو از این موضوع دعوایمان پدر و مادرم با خبر نشوند. به زودی باز مي‌گردم.
به تهران رسیدم. چون تمام طول مسیر را استراحت کرده بودم خسته نبودم. باربر چمدانهایم را جلوی در خانه گذارد. در زدم. دایه در را گشود و با دستی باز مرا در آغوش کشید.
خدای من تویی دیبا؟ و سپس با صدای بلند فریاد زد: خانم جان دیبا خانم آمده‌اند.
مادر دوان دوان به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت. عزیز دلم به خانه خوش آمدی.
در آغوش مادر جای گرفتم. یک بار دیگر پناهی امن یافته بودم. سر را بر شانه‌اش گذاشتم و گریستم.
چرا گریه مي‌کنی؟ اتفاقی افتاده مادر جان؟ با احمد خان مشکلی داری؟
نه مادر دلم برایتان تنگ شده بود.
پیغامت دیروز رسید. نمي‌دانی چقدر خوشحال شدیم. بیا تو عزیزم پدرت هم منتظر است. صبحانه را آماده کردم حتما گرسنه‌ای.
پدر لب حوض صورتش را مي‌شست. با دیدنم چشمانش برق شادی زد و مرا در آغوش گرفت. دیبا، پدر جان حالت چطور است؟ خوش اومدی به خانه‌ات.
خوبم آقاجان شما چطورید؟
من هم خوبم چشمم را روشن کردی. چرا تنها آمدی؟
احمد کارش زیاد بود خودم آمدم. شما که دیگر سری به ما نمي‌زنید.
پدر جان راه دور است و برای سن و سال ما خوب نیست.
سر میز صبحانه نشستم. یک بار دیگر احساس امنیت مي‌کردم. دلم شاد بود و پشتم گرم. پدر رشته ی کلام را به کار احمد در نیشابور کشاند.
احمد حق دارد. پسر فعالیست. خوب کاری کرد که گذاشت بیایی. اما تنها صلاح نبود. باید یکی از خدمه را مي‌فرستاد تا تو تنها نباشی.
نه آقاجان چه سختی ای؟ آنقدر شوق دیدارتان را داشتم که‌ این را ساعتی بیش برای نبود. حالا با دیدن شما تمام خستگی هایم از بین رفت.
ساعت نه بود که مادر بعد از این که خبر سلامتی همه را به من داد، گفت: برو دیبا جان برو استراحت کن. اتاقت حاضر است به هیچ چیز آن دست نزده‌اند. برو مادر. تا ظهر خیلی مانده مي‌فرستم آب برای استحمامت گرم کنند. برای ناهار مهتا و دایی هایت را دعوت کرده‌ایم.
صورت مادر را بوسیدم و به‌ اتاقم رفتم. همان جایی که برایم سرتاسر خاطره بود. با خود اندیشیدم باید با دایی خشایار صحبت کنم. ولی نباید کسی بویی از این ماجرا ببرد. فقط باید خود دایی خبردار باشد. چشمهایم را بستم و ساعتی خوابيدم.
طرفهای ظهر بود که مهمانها رسیدند. مهتا مرا در آغوش گرفت. باز هم سنگینی شکمش هنگام نشستن او را اذیت مي‌کرد.
مهوش خانم مرا با حالتی عجیب به سینه کشید. چرا تنها آمدی؟ احمد من را تنها گذاشتی؟ بیچاره پسرم زن گرفت که‌ از غربت نجاتش دهد اما هنوز هم....
حرفش به پایان نرسیده بود که جواب دادم: احمد تنها نیست سرش خیلی شلوغ است. حتما منظورم را مي‌فهمید. من بودم که تنهایی و دوری از پدر و مادرم کلافه‌ام کرده بود.
زن دایی از حرفهایم بویی برد. ساکت شد و دیگر هیچ نگفت.
ناصرخان کمي‌ مسن تر به نظر مي‌رسید. اما انگار در کنار مهتا خوشبخت ترین مرد دنیا بود. پریا هم زبان باز کرده بود و دائما مرا صدا مي‌زد. عجیب مهرش به دلم افتاده بود. بچه ی شرینی زبانی بود.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.