مگر تو نمي‌دانستی که یاسرو سروناز به هم علاقه دارند؟
نه که نمي‌دانستم. من که ‌از همه دورم و از هیچ جا خبر ندارم. خب به سلامتی.
مهتا با تعجب گفت: ناصر یک هفته پیش این خبر را به‌ احمدخان داد!
اما او به من چیزی نگفت.
مهتا بهت زده گفت: چه مي‌دانم. حتما فراموش کرده.
با شرم گفتم: آه بله. این روزها سرش بسیار شلوغ است.
مهتا با خوشحالی گفت: خدا را شکر.
راستی مهتا یک سوال از تو دارم. راستش را بگو.
خب باشد من که به تو دروغ نمي‌گویم.
از ماکان خبری داری؟ هنوز هم به آقاجان سر مي‌زند؟
مهتا کمي‌ ناراحت شد: تو هنوز ماکان را فراموش نکرده‌ای؟
چرا مهتا جان فراموش کردم. اما کنجکاوم.
خب ماکان ارتقا درجه یافته و سرهنگ دوم شده. فعلا هم مقیم تهران است. هر چند وقتی به ‌اینجا مي‌آید. اما نه مثل سابق.
ازدواج نکرده؟
نه چرا مي‌پرسی؟
همین طوری غرضی ندارم.
خب بگذریم. بگو از بچه چه خبر؟ دیگر دو سال مي‌گذرد و فکر مي‌کنم زمانش فرا رسیده باشد.
هرچه خدا بخواهد مهتا. همان مي‌شود. شاید به همین زودیها دست به کار شویم.
این مسئله را ساده نگیر. نگذار پشت سرت حرف باشد. من که بد تو را نمي‌خواهم.
دم عصر با مهتا پیش بقیه رفتیم. همه در حال طرف میوه و چای بودند. کنار پدر نشستیم.
پدر اوضاع تهران چطوره؟ هنوز مثل سابق است؟
آه بله عزیزم. مثل سابق مردم ناراضی اند. فقر و گرسنگی امان آنها را بریده.
پدر از حسن خان چه خبر؟
کمي‌ مکث کرد و گفت: راستی به تو نگفتم که ویدا مقیم پاریس شده‌ است.
جدا؟ یعنی به ‌ایران نمي‌آید؟
نه مثل سابق. شاید هر چند سالی سری بزند. حالا حسن خان و همسرش مي‌خواهند به دیدار ویدا بروند. آنها امیدوارند روزی دخترشان از ماندن در آنجا صرف نظر کند و به‌ ایران بازگردد ولی من که بعید مي‌دونم.
غروب دایی خشایار و خانواده‌اش عازم رفتن شدند. سروناز اصرار کرد: دیباجان بیا امشب بریم خانه ی ما.
موافقت نمودم. فرصت خوبی برای صحبت با دایی خشایار بود. موقع رفتن آماده مادر زیر گوشم زمزمه کرد: اگر تونستی فردا زود بیا. خیلی دلم برایت تنگ شده.
با خنده گفتم: قرار نیست که فقط شب را خانه ی پدر شوهر بخوابم. اگر فردا دیدید ظهر نیامدم بدانید ناهار را مي‌مانم و عصر مي‌آیم.
سوار ماشین دایی شدیم و راه خانه ی آنها را پیش گرفتیم.
خب دایی جان چه خبر از نیشابور و احمد ما؟ انشاالله که با هم خوش وخرم هستید؟
با اکراه گفتم: احمدخان خوب است.
مهوش خانم از صندلی جلو رو برگرداند و با نگاهی معنی دار گفت: دیبا مي‌دانی صنوبر حامله‌ است؟
مبارک است زن دایی.
ماه آخر است. بچه‌ام بیچاره مي‌خواست به دیدارتان بیاید اما از بس حالش خراب بود نتوانست. حتما فردا به خانه ی ما مي‌آید و سری به تو مي‌زند.
زن دایی دائما مرا سوال پیچ مي‌کرد. انگار شک کرده بود. اما من طفره مي‌رفتم و دلم مي‌خواست فقط با دایی راجع به‌ احمد صحبت کنم. میز شام را در وسط حیاط چیدند. بعد از شام سرناز رفت که بخوابد. دایی سیگاری آتش زد و کنار استخر نشست. زن دایی در حال جمع کردن میز مرا برانداز کرد و لب به سخن گشود: دیبا راستی تو و احمد انگار قصد ندارید بچه دار شوید.
از حرف بی شرمانه‌اش در حضور دایی یکه خوردم. نه زن دایی جان احمد خیلی گرفتار کار است و ما کمتر به ‌این مسئله مي‌اندیشیم.
زن دایی پشت چشمي‌ نازک کرد و با طعنه گفت: خدا نکند عیبی در کار باشد. البته ‌احمد ما سالم است.
از حرفش عصبانی شدم: منظورتان چیست؟
هیچی آخر در طایفه ی ما پیش نیومده که کسی اجاقش کور باشد، اما در خانواده ی مادری تو خاله ملوکت اجاق کور است.
از کنایه ی وقیحانه‌اش سرجایم میخکوب شدم و تصمیم گرفتم در جمع کردن میز کمکی نکنم و پهلوی دایی کنار استخر بشینم، با این که مي‌دانستم خدمه ی منزل آن روز را به مرخصی رفته‌اند و مهوش خانم با نبودنشان بسیار در زحمت است. او با نگاه زیرکانه‌ای از چشمانم خواند که ناراحت شده‌ام. با بدجنسی لبخندی زد و به داخل ساختمان رفت. از یک طرف احمد پسرش باعث آزارم بود و از طرف دیگر کنایه های خودش.
دایی مشغول خواندن کتابی بود. کنارش نشستم، سر بلند کرد و لبخندی زد. سپس گفت: دیبا جان بیا اینجا بشین تا تو را خوب ببینم.
کنار دست دایی نشستم. دایی جان مي‌خواستم با شما قدری صحبت کنم. آن هم به طور خصوصی.
دایی متعجب کتابش را بست: چرا خصوصی اتفاقی افتاده؟

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.