زن دایی با سینی میوه به جمع ما پیوست و کنار دایی نشست. دایی میوه‌ای پوست گرفت و نیمي ‌از آن را به مهوش داد و نیمي‌ به من. مي‌خواست با این کار دل او را به دست بیاورد. بعد به آرامي ‌گفت: مهوش جان دیبای عزیزم مي‌خواهد کمي‌ با من صحبت کند. مي‌شود قدری ما را تنها بگذاری؟
مهوش بلند شد و با عصبانیت نگاهی به ما انداخت و رو به من گفت: بگو دیبا. چه مي‌خواهی بگویی؟ من غریبه هستم؟
نه زن دایی حرف خصوصی دارم.
شاید مي‌خواهی از بچه‌ام پیش پدرش بد بگویی. دختر اگه یک کلمه ‌از احمد من بد بگویی تو را نفرین مي‌کنم که بمیری.
دایی نگاهی با عصبانیت به مهوش کرد و گفت: این چه حرفی است که مي‌زنی خانم. خجالت بکش. دیبا هم دختر ماست. برو و خیالت راحت باشد.
زن دایی غرغرکنان رفت، در حالی که زیر لب مي‌گفت: دختره ی ورپریده هنوز نیامده مي‌خواهد آشوب کند. خدا مرگش بدهد. ببین چه به ما قالب کرده‌اند.
دایی به سمت من چرخید و دست روی قلبش گذاشت: بگو دیباجان. اشکهایم مهلت ندادند گونه‌ام را خیس کردند. از سیر تا پیاز جریان را برای دایی تعریف کردم.
دایی بعد از شنيدن حرفهایم قدری تامل کرد بعد بلند شد و رویم را بوسید. خوشحالم عروسی دارم که ‌آبروی ما را حفظ کرده ‌است.نگران نباش مادرو پدرت بویی از این ماجرا نمي‌برند.
قول مي‌دهید دایی؟
بله عزیزم. احمد انگار این روزها خرمستی مي‌کند. او لیاقت تو را ندارد پسره ی احمق بی شعور. مي‌دانستم این لندهور آدم بشو نیست. مرا شرمنده کردی دیبا جان. ای کاش هیچگاه تو را خواستگاری نکرده بودم که حالا چنین غصه‌ات را بخورم. صبرت را تحسین مي‌کنم عزیزم. برو دایی جان اشکهایت را پاک کن. من درستش مي‌کنم. مي‌دانم این دیوانگی ها از سرش مي‌رود. او هم آدم مي‌شود. حتما درستش مي‌کنم. حالا برو و صورتت را بشور.
از جا برخاستم. ساعت از نیمه شب گذشته بود. من چند ساعت با دایی درد دل کرده بودم.
آن شب کنار سروناز به خواب رفتم. صبح روز بعد صنوبر و شوهرش به دیدارمان آمدند. صنوبر از چاقی داشت مي‌ترکید و بسیار ورم کرده و زشت مي‌نمود. او هم مثل مادر پرفیس و افاده‌اش بود و حتی کلامي‌ هم از احمد نپرسید. ساعتی نشستند و بعد همراه شوهرش به خانه رفتند. مرا برای شام دعوت کردند اما بهانه کردم که چون حال او خوش نیست و من هم مدت کمي ‌مي‌مانم و مادر هم انتظار دارد دائم پیش او باشم از آمدن معذورم. صنوبر هم دیگر تعارف نکرد.
نزدیک ظهر بگو مگوهای دایی و مهوش خانم از پشت در اتاق بسته به گوشم رسید. دایی با فریاد مي‌گفت: این حق دیباست که بداند شوهرش چه مي‌کند. پسرت دختر خواهرم را خون به جیگر کرده‌ است. او یک احمق لاابالی است. خودت هم این را مي‌دانی.
زن دایی با خونسردی جواب داد: از سر دیبا هم زیاد بوده. اصلا به چه حقی پسرم را تنها گذاشته؟ دختره ی خودسر بی شعور.
از اتاق فاصله گرفتم. لباسم را پوشیدم و بعد از زدن چند ضربه به در گفتم: دایی جان من مي‌روم خانه ی خودمان.
دایی در را باز کرد و گفت: نه دایی جان سر ظهر درست نیست که بروی. ناهار را پیشمان بمان و عصر خودم مي‌رسانمت.
نه دایی مي‌روم به مادر قول دادم حتما خود را تا قبل از ظهر به خانه برسانم.
مهوش خانم با چشمانی سرخ سرش را به سوی دیگری چرخاند و حتی تعارفی هم نکرد که بمانم. دایی کتش را به تن کرد و گفت: خودم مي‌رسانمت.
او تمام طول راه ساکت بود و در آخر گفت: دیبا زن دایی ات دیوانه ‌است. روی احمد خیلی تعصب دارد. همین باعث شده‌ است که‌ احمد شخصیتی منفی به خود بگیرد. زیرا همیشه اعمال بدش را به گردن این و آن انداخته. مي‌دانم حرفهایش را شنیدی. به دل نگیر.
مادر از بی موقع آمدنم تعجب کرد اما به رویم نیاورد. شاید حدس زده بود که ‌از فیس و افاده های زن دایی خسته شده‌ام.
ناهار را که خوردیم، برای استراحت به ‌اتاقم پناه بردم. دم غروب دلم برای نواختن تنگ شده بود. پشت پیانو نشستم و همان قطعه ی دلخواه پدر را نواختم. صدای کف زدن آقاجان مرا به خود آورد.
عالی بود دیبای عزیزم. خیلی وقت بود صدای سازت را نشنیده بودم.
مي‌دانید دلم هوای کودکی را کرده‌است. برای فراگیری همین قطعه چقدر بیداری کشیدم تا آخر باب دلتان در آمد؟
آقاجان خنده‌ای کرد و گفت: بله و چه زود گذشت آن روزها.
آرام کنارم نشست. دیبای عزیزم از زندگی ات راضی هستی؟
بله آقاجان.
خدا نکند تو را ناراضی ببینم آنوقت از غم این که تو را وادار به‌ این ازدواج کرده‌ام مي‌میرم.
خیالتان راحت باشد من احمد و زندگی ام را دوست دارم.
برای شب مهمان داشتیم. مهتا و ناصرخان زودتر از همه آمده بودند با مهتا در ایوان نشسته بودیم. به رقص فواره ها در غروب خورشید نگاه مي‌کردیم.
راستی مهتا فوزیه و فائقه کی مي‌خواهند سر خانه و زندگیشان بروند؟
والله نمي‌دونم. انگار تب شوهر کردن به آنها هم سرایت کرده ‌است.خواستگار زیاد دارند، اما هنوز فکر مي‌کنند زود است. فوزیه شانزده سال دارد و فائقه هجده ساله‌ است. درست مثل من و تو که دو سال تفاوت سنی داریم. جالب نیست؟
چرا ولی تو در هفده سالگی به عقد ناصرخان در آمدی و تا وقتی من بیچاره عروس نشده بودم همه مرا در تنگنا گذارده بودید.
یادم مي‌آید. تو هم خیلی لجباز بودی. از هر که مي‌آمد ایرادی مي‌گرفتی و ردشان مي‌کردی انگار قسمت تو فقط احمدخان بود.
با حسرت گفتم: اما در مورد آنها مسئله فرق مي‌کرد. خوش به حالشان.
مهتا با تعجب مرا نگریست. چرا حسرت مي‌خوری؟ مگر از احمدخان راضی نیستی؟
جواب سوالش را ندادم و بلافاصله مسئله‌ای دیگه را به میان کشیدم. مهمانها کی مي‌آیند؟
فکر کنم سر شب. راستی مي‌دانی دایی خشایار دعوت پدر را نپذیرفته؟
چه بهتر! امشب از دست مهوش خانم یک نفس راحت مي‌کشیم.
هردو خندیدیم و مهتا گفته‌ام را با سر تصدیق کرد.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.