ای خانم جان این چه حرفی استت؟ ماکان که دوست عزیز دیروز و امروز من نیست الان سالهاست که به ‌این خانه رفت و آمد دارد. پس یادتان نرود من اگر دیرتر آمدم با سرهنگ هستم. خب خانم کاری نداری؟ من رفتم.
مادر صدایش را بلند کرد: بروید آقا. خدا به همراهتان.
بعد از خارج شدن پدر به فکر فرو رفتم. از شنیدن نام ماکان اعصابم به هم ریخت. خدایا چگونه مي‌توانستم حضور او را در جمع آن شب تحمل کنم؟ حضور او را که باعث شده بود چینی قلب من در اول جوانی بشکند. او احساس عشق را در من تبدیل به بدبینی کرده بود. به طوری که دیگر فکر نمي‌کردم عشقی در دلم جوانه بزند، حتی عشق به زندگی.
آن شب مطابق معمول موها را پشت سرم جمع کردم. کت و دامنی مشکی پوشیدم و سنجاق سینه ی ماکان را به آن نصب کردم. جلوی آینه ی قدی ایستادم شاید این عمل سوءتفاهم شود. شاید فکر کند مي‌خواهم به ‌او بفمانم که هنوز وجودش برایم مهم است. سنجاق را باز کردم و در جعبه‌اش نهادم.
پدر همراه ماکان وارد شد. همگی به‌ احترام برخاستند. ماکان نسبت به گذشته هیچ تغییری نکرده بود فقط کمي‌ چهره‌اش جا افتاده تر شده بود. نگاههایمان برای لحظه‌ای در هم گره خورد، آنگاه هر دو سر به زیر انداختیم.
شام در کمال آرامش صرف شد و بعد از آن همه به پیشنهاد پدر به‌ ایوان رفتیم و دور هم نشستیم. صحبت از مراسم یاسر و سروناز بود. قرار بله بران برای چهارشنبه هفته ی آینده تعیین شده بود. یاسر سر به زیر انداخته بود و از خجالت صورتش قرمز گردیده بود. پریا بین جمع یک لحظه نمي‌شست و دائما از آغوش یکی به آغوش دیگری مي‌پرید.
سر شب رنگ مهتا سرخ تر شده بود و زیر دلش به شدت درد مي‌کرد. ناگهان از جا برخاست و به‌ اتاق رفت. نگران شدم و به دنبالش روانه گشتم. مهتا روی مبل نشست و پاهایش را کمي‌ از هم باز کرد.
چی شده مهتا درد داری؟
بله فکر کنم موقعش است.
راست مي‌گویی؟ پس چرا چیزی نگفتی؟
خب هنوز دردهای اول است. اما تا صبح دیگر خلاص مي‌شوم.
من مي‌روم مادر و زن دایی را خبر کنم.
نه دختر بد است. درست نیست. بگذار هنوز حالم خوب است.
چه مي‌گویی؟ من رفتم.
به‌ ایوان رفتم و گفتم: نادر ممکن یک لحظه بیایید؟
مادر سر بلند کرد و به آرامي ‌برخاست.: چی شده عزیزم؟
مهتا درد دارد. فکر کنم وقتش شده‌ است.
مادر گل از گلش شکفت: خیلی خب ببرش به‌ اتاقش. مي‌روم زن دایی ات را خبر کنم.
بعد از لحظه‌ای طاهره خانم و فوزیه و مادر بالای سر مهتا نشسته بودند.
طاهره خانم فکر نمي‌کنید باید قابله خبر کنیم؟
چرا مادر اما هنوز زود است.
این چه حرفی است که مي‌زنید زن دایی جان؟ خواهرم دارد از درد مي‌میرد.
اینقدر هول نشو دختر. گفتم آب بگذارند و دستمالها را آماده کنند.
اما زن دایی اگر قابله بالای سرش بیاوریم بهتر است.
خیلی خب تو برو و به ناصرخان بگو.
از دستور او لبخندی زدم و خود را به‌ ایوان رساندم. مردها از غیبت ما تعجب کرده بودند. دایی با دیدنم گفت: چی شده دیباجان رنگ پریده‌ای؟
با خنده گفتم: دایی جان حال مهتا خوب نیست.
همگی با شنیدن این حرف با تعجب نگاهم کردند. ناصرخان پی قابله‌ای رفت و ساعتی بعد با پیر زنی هن هن کنان خود را بالای سر مهتا رساند.
درد مهتا به ‌اوج رسیده بود. ساعتی مي‌شد که ‌از بی تابی به خود مي‌پیچید. قابله مهتا را معاینه کرد و دستور داد آب بیاورند. بعد خودش کنار تخت نشست و مشغول چای خوردن شد. با کمال خونسردی دوباره مهتا را برانداز کرد و دهان بی دندانش را گشود: دخترم تا مي‌توانی فشار بیاور. هرچه بیشتر فشار بیاوری تولد بچه‌ات راحت تر است.
مهتا مثل مار به خود مي‌پیچید. طاهره رو به قابله کرد و گفت: ننه فکر نمي‌کنی وقتش است؟
نه مادر جان هول نشو. هنوز بچه یک دنده هم پایین نیامده.
مهتا از درد اشک مي‌ریخت. همه نگران بودیم. مادر گوشه‌ای ایستاده بود و دعا مي‌کرد. قابله دستی روی شکم مهتا کشید و فشار اندکی به آن داد مادر جان گفتم فشار بیاور.
اما مهتا خسته تر از آن بود که بتواند فشاری بیاورد. از اتاق خارج شدم. تحمل دیدن درد او را نداشتم.
پدر و دایی جان نگران بودند. ناصرخان هم پشت در اتاق قدم مي‌زد. با دیدنم پرسید: چی شده دیبا؟ مهتا حالش خوب است؟
من... من هم نمي‌دانم باید چگونه باشد. توکل به خدا کنید.
ساعتی بعد طاهره خانم بر سر زنان وارد سالن شد و با عصبانیت گفت: پیرزن خرفت نمي‌تواند کاری کند. خدایا دستم به دامنت.
مادر مثل او بلوا به پا نکرده بود. نمي‌خواست مهتا روحیه‌اش را ببازد. به همین خاطر سزرش را از اتاق بیرون آورد رو به ناصرخان گفت: ناصرجان مادرت را آرام کن. نگذار پشت در شیون زاری بر پا کند. بچه‌ام روحیه‌اش را مي‌بازد.
وارد اتاق شدم قابله دستپاچه بود. مهتا از درد بی هوش شده بود و صدای زن دایی دیگر به گوش نمي‌رسید. دستهای پیرزن را گرفتم: بگو ننه حال خواهرم چطور است؟
قابله بر سر کوفت: خدا مرا مرگ بدهد. خانم جان بچه را نمي‌توانم بگیرم. مثل ماهی سر مي‌خورد و بالا مي‌رود. اگر دیر شود زبانم لال.
مادر فریاد زد: زبانت را گاز بگیر بگو. چه کار کنیم.
اختر خانم من که ‌از اول گفتم دستهایم دیگر توانایی ندارد. بفرستید دنبال ساغر تا دیر نشده ‌است.
مادر به صورتش زد: خدا مرا مرگ بدهد. ساغر را این وقت شب از کجا پیدا کنیم؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.