به حیاط دویدم. هیچ کس آنجا نبود جز ناصرخان. اما او هم حالش اصلا مساعد نبود و رانندگی با چنین آدمي‌ در چنان وضعیتی اصلا درست نبود، چون تمام افکار در پی مهتا بود. به ‌اتاق دویدم تا از دایی و پدر کمک بگیرم، اما آنها هم حال مساعدی نداشتند. رنگ به رویشان نبود. خدایا چه باید مي‌کردم ؟
دایه با سبدی پر از پرتقال به من رسید: مادر جان عجله کن حال خواهرت اصلا خوب نیست.
با چشمانی اشک آلود گفتم: دایه هیچ کس حال مساعدی برای رانندگی ندارد.
خب مادرجان برو از سرهنگ کمک بگیر.
مگر هنوز در خانه ‌است؟
بله در ایوان نشسته‌ است.
به سمت ایوان دویدم. ماکان را آنجا یافتم. در آرامشی خاص فرو ر فته بود.
سرهنگ مي‌توانید مرا تا جایی برسانید ؟
آه بله. راستی حال مهتا خانم چطور است؟
برای آوردن قابله مي‌رویم. بجنبید، خیلی دیر شده. حالش اصلا خوب نیست.
به سرعت سوار اتومبیل شدیم و در کوچه پس کوچه های خاکی تهران دنبال قابله رفتیم. کوچه‌اش را به خاطر داشتم، اما در خانه ها همه یکجور بود. یکی از درها را زدم. جواب نیامد. دوباره مشت کوبیدم. صدای پایی به گوشم خورد. هن هن پیرزنی را شنیدم که با وحشت پرسید: کی است این وقت شب.
با فریاد گفتم: منزل ساغر قابله‌ این جاست؟
پیرزن با خشم گفت: لعنت بر مردم آزار این جا نیست.
مي‌شود بگویید منزلش کجاست؟
پیرزن پشت در بسته فریاد زد: دو خانه آن طرف تر، سمت راست.
به سرعت خود را به خانه ی ساغر رساندم. زن بیچاره در خواب بود. وقتی فهمید که هستیم به سرعت چادر بر سر نهاد و سوار ماشین شد و همراه ما به خانه آمد. با رفتن ساغر به ‌اتاق مهتا نفس راحتی کشیدم. صدای گریه ی بچه سحرگاه به گوش رسید دایه مژده داد: یک پسر کاکل زری. مبارک باشد. و از ناصرخان مژدگانی اش را گرفت. به طرف ماکان رفتم. در فکر فرو رفته بود. با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد: او هم مثل بقیه تا صبح چشم روی هم نگذاشته بود. بی خوابی چشمانش را سرخ کرده بود.
سرهنگ ببخشید خلوت شما را بر هم زدم. آمدم تشکر کنم.
من که کاری نکردم.
چرا اگر شما نبودید جتما الان اتفاق بدی افتاده بود. ماکان خنده‌ای کرد. همان خنده های گرم قدیم. خواهش مي‌کنم وظیفه‌ام بود. شنیدم پسر زیبایی است.
هر دو خوبند. فرزندشان واقعا زیباست. درضمن دوباره معذرت مي‌خوام که شما را از عالم فکر بیرون کشیدم.
ماکان دوباره به فکر فرو رفت و گفت: نه من در حال دعا کردن و راز و نیاز بودم. شنیده‌ای؟
چه چیز را؟
که مي‌گویند وقت تولد نوزاد درهای رحمت خدا به بندگان آن خانه باز مي‌شود و دعاها در این وقت مستجاب مي‌گردد؟
آه راستی؟ حتما شما هم دعا و آرزو مي‌کردید.
بله درست حدس زدی.
چه آرزویی؟ سرهنگ؟ شما که آرزویی ندارید. به تمام اهدافتان رسیده‌اید. موقعیتی بسیار عالی به دست آورده‌اید. دیگر چه مي‌خواهید؟
لحنم کنایه آمیز بود. کنایه به ‌این علت که به خاطر شغل و موقعیت اجتماعی ات مرا تنها گذاشتی.
ماکان دوباره مثل سابق لبخند زد: کنایه نزن دیبا. من باید برای خوشبختی تو هرچه مي‌توانستم انجام مي‌دادم.
آه چه خوب! چقدر فداکار! واقعا فکر مي‌کنید بچه‌ای کنارتان ایستاده که سعی مي‌کنید فریبش بدهید؟
نه دیبا قصدم فریب تو نیست. این قسمت ما بود همین.
راست مي‌گویید. سرهنگ ماکان آریا. این سرنوشت ما بود. اما فکر نمي‌کنید که من از این سرنوشت ناراضی ام، بلکه فقط وجود شماست که مرا رنج مي‌دهد و وادارم مي‌کند به خاطر آورم چگونه لحظاتم را بیهوده به شما فکر کردم. مي‌فهمید، وجود شماست که باعث کسالتم مي‌شود.
ابروهایم در هم گره خورده بود. مي‌خواستم با حرفهایم قلب ماکان را نشانه بگیرم. اما یکباره ‌او خنده‌ای بلند کرد.
به چه مي‌خندید؟
به تو که بودنت باعث نشاط روحم مي‌شود. مي‌دانی من برعکس تو فکر مي‌کنم واقعا سلیقه ها متفاوت است، تو خیلی زیبا و جا افتاده شده‌ای و این اخم و غیظ تو را جذاب تر کرده‌است! باور کن بودنت باعث نشاط روح و تسلی خاطرم است.
از فرط عصبانیت از او جدا شدم به سوی مهتا شتافتم.
برای شب ششم بچه ی مهتا جشنی ترتیب دادند. پسرش کوچک و تپلی بود. نامش را رضا گذاردند، به عشق مولایمان اما هشتم.
به حیاط رفتم. هدیه‌ای که برای رضا تهیه کرده بودم یک اسب چوبی گهواره‌ای بود. از وقتی آن را بالای سر بچه گذاشتم پریا لحظه‌ای اسب پیاده نشد و دائم با شیرین زبانی مي‌گفت: خاله یک اسب خوشگل برایم خریده‌است. مال رضا نیست.
هرچه مادر مي‌گفت: عزیزم خاله دیبا برای تو گوشواره های خوشگل خریده، این مال داداشی است پریا بغض مي‌کرد و مي‌گفت: نه داداشی لوس است.
از کنار مهتا برخاستم تا به حیاط بروم و نفسی تازه کنم. ده روزی مي‌شد که به تهران آمده بودم و از احمد هیچ خبری نداشتم. دلم به حال خودم مي‌سوخت. وقتی عشق مهتا و ناصرخان را با خود مقایسه مي‌کردم، مي‌دیدم واقعا بیچاره‌ام چقدر این مرد سنگدل بود. در مدت دو سال و نیم زندگی مشترک هیچ خاطره ی خوشی ازش نداشتم. دوست داشتم این روزها سراغی از من بگیرد تا بدانم پشیمان است، اما اصلا از او خبری نبود. مادرش هم دائما از من روی بر مي‌گرداند، به روزی که یک بار مادر پرسید: دیباجان با زن دایی مهوش حرفت شده که ‌این طور با اکراه با تو سحن مي‌گوید؟
در جوابش با ناراحتی گفتم: نه مادر جان این چه حرفی است که مي‌زنید؟ شما که‌ اخلاق او را بهتر از من مي‌دانید.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.