خب چه بهتر. زن و شوهر زمانی که ‌از هم دورند، دلشان برای هم تنگ مي‌شود و به ‌اشتباهشان بی مي‌برند. امیدوارم احمد هم این تنهایی و دوری را صرف فکر کردن به کارهای اشتباهش کند.
من هم امیدوارم.
خودم درستش مي‌کنم. به تو قول داده‌ام. دیبا نمي‌گذارم از این به بعد تو را آزار بدهد.
در دل خنده‌ای کردم و با خود گفتم: اگر مي‌خواست تریبت شود تا حالا شده بود.
دایی صدایش را صاف کرد و گفت: دیباجان آمده‌ام تا در مورد مسئله ی مهمي‌ با تو صحبت کنم.
بگویید دایی جان
مي‌دانی به زودی عروسی سروناط و یاسر است. آمده‌ام بگویم اگر اجازه بدهی احمد که آمد او را نصیحت کنم و دستتان را به دست هم بدهم تا به نیشابور برگردید. اینطور که نمي‌شود دایی جان. فرداست که پدر و مادرت بفهمند. آن وقت مي‌دانی همه غصه مي‌خورند. شاید این مسئله ی قهر و دعوایتان باعث بروز مشکلاتی در خانواده شود. خب نظرت چیست اجازه مي‌دهی؟
اجازه ی ما دست شماست دایی جان.
پس من برای احمد تلگراف مي‌فرستم تا هفته ی دیگر به تهران بیاید.
هرچه صلاح مي‌دانید همان را انجام دهید.
راستی دیباجان از حرفهای زن دایی ات ناراحت نشو. مادر است، بی انصافانه قضاوت مي‌کند. اگر خواهر خودم هم بود طرف تو را مي‌گرفت. زن دایی ات منظوری ندارد. تو را هم مثل سروناز و صنوبر دوست دارد. باور کن این را راست مي‌گویم.
شب قبل از مراسم عروسی سروناز و یاسر، دایی به دنبالم آمد. دیباجان را مي‌برم خانه مان. امشب احمد به تهران مي‌آید. روی حرفش با مادر بود.
مادر گفت: داداش اختیار دارید بروید به ‌امان خدا. باز هم موقع رفتن مادر سفارش کرد: دیباجان فردا بیایید منزل ما. مي‌دانستم زن دایی قلمبه گوی خوبی است و باعث آزارم مي‌شود.
دایی پنهان کاری کرده بود. احمد بعد از ظهر به تهران رسیده بود. اما او نمي‌خواست بو ببرد که دامادش به دیدار او نیامده‌ است. ماشین دایی وارد حیاط شد. کارگرها اطراف باغ چراغهای رنگی وصل مي‌کردند و حیاط را جارو مي‌کردند. وارد سالن پذیرایی شدیم. سروناز با رویی گشاده به ‌استقبالمان آمد و رویم را بوسید. بعد از آن هم مهوش خانم وارد شد. در حالی که به نوكرها دستور مي‌داد اثاث اضافی را از وسط سالن حال جمع کرد. سری به علامت جواب سلامم تکان داد.
دایی پرسید: احمد کجاست؟
مهوش خانم با حالتی خاص گفت: اگر منظورت احمدخان است، در اتاقش دارد استراحت مي‌کند.
دایي قربان کارگر خانه را صدا زد: احمدخان را بیدار کن و بگو به ‌اتاق مطالعه برود. مي‌خواهم کمي ‌با او صحبت کنم.
همراه دایی وارد اتاق شدم. در نیمه روشن اتاق شبح احمد پیدا بود. بلند شد و سلامي‌ کرد. انگار دوری من تاثیر چندانی روی او نگذاشته بود.، چون اصلا نگاهی بر من نیفکند.
دایی ما را روی کناپه نشاند و شروع به صحبت کرد: احمدجان پسرم از لحظه ی ورودت تا به حال خیلی با تو صحبت کرده‌ام و خواسته های زنت را برایت مطرح نموده‌ام. این طور نیست؟
درست است آقاجان.
خب بگو مرد، مي‌خواهی با دیبا زندگی کنی یا نه؟
احمد به سرعت پاسخ داد: بله آقاجان. البته که مي‌خواهم. من دیبا را دوست دارم. ولی بدانید او هم بی تقصیر نیست. خیلی وقتها من به محبت احتیاج داشتم اما.....
دایی میان حرفش دوید: شما دو تا جوانید. اول زندگی همه ‌این مشکلات هست. باید دست در دست یکدیگر بدهید و یار یکدیگر باشید سپس رویش را به من کرد و گفت: تو هم دخترم، حرفهایم را گوش کن. ما دو فامیل نزدیک هستیم نباید طوری رفتار کنید که در روی هم شرمنده باشیم. احترام شوهرت را نگه دار و بدون مشورت او قدم از قدم بر ندار. این بار از زور فشار غم و غصه به تهران آمدی، اما درست نیست که بی اطلاع همسرت خانه را ترک کنی.
سرم را پایین انداختم و به گلهای قالی خیره شدم: چشم دایی جان.
خب احمد تو هم بار آخرت باشه که همسرت را آزار مي‌دهی. دختر مردم چه گناهی کرده که باید در شهر غریب و دور از مادر و پدر، غصه های تو هم بر دلش سنگینی کند.
بعد از حرفهای دایی احمد هم قول داد که دیگر این مسائل تکرار نشود. دایی دستهای ما را به هم داد و گفت: بلند شوید بچه های من و به روی هم بخندید. فردا شما باید فرزندی داشته باشید. اگر یکدیگر را خرد کنید، چه توقعی از بچه تان خواهید داشت که ‌احترامتان را نگه دارد؟ سپس برخاست و از اتاق خارج شد.
احمد کنارم نشست و سرم را بالا گرفت: دیبا جان به خدا دوستت دارم.
جوابش را ندادم. حرفهای دایی را پیش خود حلاجی مي‌کردم. احمد صورتش را جلو آورد و گونه‌ام را بوسید.
شب هنگام بعد از صرف شام به‌ اتاق سابق احمد رفتیم و بدون کلامي ‌سر بر بالین گذاردیم و خوابیدیم.
صبح روز بعد مادر از دیدن احمد خوشحال شد و او را در آغوش کشید. اما پدر خیلی عادی با او برخورد کرد. انگار به جریان دعوای ما پی برده بود. دو ظهر احمد پیشنهاد کرد دوتایی برای صرف ناهار به دربند برویم. از حرفش استقبال کردم. بعد از عذرخواهی از مادر، روانه ی دربند شدیم. هوای صاف و آرامشی که آن فضای مطلوب به من مي‌داد باعث شد در رفتارم تجدید نظر کنم. روی تختهای چوبی ای که با گلیمهای زیبا فرش شده بود نشستیم. احمد سفارش دیزی داد. بعد از غذا چای آورد و قلیان کشید.
آواز پرندگان که بر نوک درختان نشسته بودند روحم را به شادی سوق مي‌داد. از هر دری سخن به میان آوردیم: از نیشابور چه خبر؟
احمد کمي ‌مکث کرد و گفت: هیچ. همه چیز مثل چهارده روز پیش است.
بگو ببینم روزی که دیدی نیستم فهمیدی که به تهران آمده‌ام؟
بله.چون مي‌دانستم تو حرفی که را که می زنی عمل خواهی کرد. ناسلامتی دختر بهادرخان هستی
از حرفش خنده‌ای کردم: به تو که سخت نگذشت و گرنه به دنبالم مي‌فرستادی.
چرا. ولی با خود مي‌گفتم زنی که بی اجازه ی شوهرش برود باید خودش برگردد.
اما من که‌ اجازه گرفته بودم. یادت نیست؟

ادامه دارد.....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.