بله.
هیچ مي‌خواستی چه کار کند؟
مي‌دانستی چقدر پر رو و بی حیاست؟
نه چطور مگه؟
ماجرای آن روز که در اتاقم غافلگیرش کرده بودم را برایش عنوان کردم.
کمي‌ ناراحت شد و گفت: اگر برگردیم مي‌فرستمش دهشان.
از حرفش یکه خوردم: نه عزیزم. دلم به حالش مي‌سوزد. آن مسئله دیگر تکرار نشد. بگذار بماند. نان کسی را نباید آجر کرد.
احمد سری تکان داد و مشغول سیگار کشیدن شد.
بعدر از دقایقی دست در دست هم به راه ‌افتادیم. چقدر روز برایم دلنشین شده بود. اگر احمد آن حرکات عصبی و شوخی های جلف را برای همیشه کنار مي‌گذاشت، مي‌توانستم عشقش را به سهولت بپذیرم. احمد مردی نسبتا خوش قیافه بود. شاید اگر کسی جز من شریک زندگی اش می شد او را از صمیم قلب دوست مي‌داشت.
کنار جوی آبی نشستیم. احمد کمي ‌آب به صورتم پاشید. از این حرکتش احساس شادی کردم. سپس به تقلید او دستهایم را پر از آب کردم و به صورتش پاشیدم. این بازی ادامه یافت تا وقتی که به خود آمدیم و دیدیم که سر تا پا خیس شده‌ایم. در ان عصر زیبا بدنهایمان را سردی عجیبی فرا گرفت و هردو دوان دوان به سمت ماشین رفتیم.
ساعت چهار بعد از ظهر برگشتیم. من ساعت شش وقت آرایشگاه داشتم. در راه ‌احمد حرفهای پدرش را تکرار کرد و گفت: راستی دیبا من و تو اصلا به فکر بچه نبودیم. فکر مي‌کنم اگر پای بچه به خانه ی خالی از شادی ما باز شود، مشکلاتمان به کلی برطرف مي‌شود.
با لبخند گفتم: من هم موافقم. اما مي‌دانی، این مسئله ی مهمي‌ است. باشد برای برگشتن به خانه ی خودمان.
احمد به شوخی موهایم را کشید و بینی ام را فشرد: باشد عزیزم. هر چه تو بگویی.
مجلس زنانه ی دایی خشایار برپا بود و مردها هم در خانه دایی جمشید حضور داشتند. احمد آمد آرایشگاه دنبالم و مرا به مجلس زنانه رساند. وفت پیاده شدن دستی به سرم کشید و با مهربانی گفت: خیلی زیبا شده‌ای دیبا.
خدای من یعنی حر های دایی جان این قدر در احمد تاثیر قوی داشته که ‌او را به کلی عوض کرده‌است؟ خدایا متشکرم. کمک کن تا عاشق همسرم شوم. خدایا از این که به من صبر عطا کردی از تو متشکرم. بلاخره بعد از گذشت دو سال و نیم از زندگی مشترکمان او هم مثل همه ی مردها شد.
روزهای ماندن در تهران به سرعت سپری شد و وقت رفتن به نیشابور فرا رسید. یک ساعت قبل از رفتنمان پدر دست من و مهتا را گرفت و به‌اتاقش برد. پشت در رو برگرداند و با خنده گفت: دخترها اگه بدانید چه برایتان خریده‌ام!
هردو مثل بچه ها فریاد زدیم: آقاجان نشانمان بدهید.
پدر در را گشود. دو جعبه بزرگ وسط اتاق بود. شالی کلفت روی آن کشیده شده بودند. نمي‌توانتسم حدس بزنیم زیر آن چیست. پدر شال را کنار زد. من و مهتا مبهوت ماندیم.
این دیگر چیست آقاجان ؟
پدر دستی به محاسنش کشید و گفت: یعنی نمي‌دانید؟
هر دو گفتیم نه.
دوباره خندید و گفت: خب، تین جعبه‌ای است جادویی که ساخت فرنگی هاست.
هر دو از حرف پدر به خنده‌افتادیم. مثل این که ‌آقاجان ما را به تمسخر گرفته بود. من تکرار کردم: جعبه ی جادویی؟ منظورتان چیست؟
آقاجان دست به کلیدی برد و آن را فشرد. جعبه ی جادویی با صدایی عجیب روشن شد. درست مثل لامپ. من مهتا با تعجب و دهانی و نیمه باز آن را مي‌نگریستیم. تصاویر متحرک بر صحنه در حال نمایش بود.
مهتا گفت: این هم مثل رادیو و گرام است، با این فرق که شکل هم نشان مي‌دهد.
آقاجان دستی به سر هردویمان کشید و گفت: آفرین. درست مي‌گویید. مخ این فرنگی ها به کجا که نمي‌رسد. حتما فردا به کره ی ماه هم خواهند رفت. اسم این جعبه ی جادویی تلوزیون است برای شما دختران عزیزم.
سپس رو کرد به من و گفت: به درد تو بیشتر مي‌خورد. در شهر غریب سرت را گرم مي‌کند. الته تا زمانی که بچه در کار نباشد مي‌توانید دور هم بشینید و با خیال راخت برنامه ببینید.و اما وای به حال تو مهتا اگر از ناصرخان بشنوم بچه هایت را به ‌امان خدا راه کرده‌ای و پای تلوزیون نشسته‌ای.
مهتا گونه ی آقاجان را بوسید و تشکر کرد.
زمان رفتن ما فرا رسید. تک تک اعضای خانواده مرا به سینه فشردند. سوار بر اتومبیل همراه با جعبه ی جادویی پدر رهسپار نیشابور شدیم.
خانه‌ام همانی بود که بیست روز پیش بود. هیچ چیز تغییر نکرده بود. مدتی بعد وسیله‌ای خریدیم به نام تلفن، که کارمان را راحت تر کرد. به تازگی بعضی از خانواده های درباری از آن استفاده مي‌کردند. البته هنوز در دسترس همگان نبود. قبل از نصب تلفن مي‌آمدند و سیمهایی مثل سیم برق به خانه مي‌کشیدند. این کار باعث شد تماس با تهران آسان شود. آقاجان هم برای منزل تلفنی خریده بود. حالا هرچند شب یک بار من و مادر و مهتا و گاهی هم زن دایی مهوش با یکدیگر تماس مي‌گرفتیم و جویای حال یکدیگر مي‌شدیم.
صنوبر پسری زایید که نامش را محمد گذاردند. از راه دور به آنها تبریک گفتیم. رفتار احمد به کلی تغییر کرده بود . مهربان و ساعی، سر وقت مي‌آمد و مي‌رفت و بیشتر لحطه های بی کاری اش را با من مي‌گذراند.
یک سال گذشت. ما هر دو در انتطار فرزندی بودیم. فرزندی که به زندگی مان شور و نشاط بخشد. اما هر ماه ‌امید من به یاس تبدیل مي‌شد. تمام شب و روز در غم و غصه غوطه ور بودم. خدایا نکند اجاقم کور باشد؟ اگر چنین باشد چه کنم؟ نمي‌دانم چرا دائم خود را مقصر مي‌دانستم. شبها با چشمي‌ خیس به بستر مي‌رفتم و هر زمان که بیدار مي‌شدم فکر داشتن یک بچه مرا دیوانه مي‌کرد. کارم شده بود خوردن دواهای گیاهی. به هر عطارباشی که سر مي‌زدم از هر چیزی که تجویز مي‌کردند دو برابر مي‌خوردم. با این که خیلی تلخ بود، از عشق بچه همه را به جان و دل مي‌خریدم و اعتراض نمي‌کردم.
شبی در کنار احمد دراز کشیده و به آسمان پر ستاره چشم دوخته وبودم. غالبا تابستانها روی بام مي‌خوابیدیم. احمد سیگاری روشن کرد و گفت: دیبا ببین چقدر ستاره در این آسمان سیاه وجود دارد.
از حرفش به خنده‌ افتادم: پس چه فکر کردی؟ تازه‌ این ها آنهایی هستند که به چشم ما مي‌آیند. خیلی های دیگرشان را ما نمي‌توانیم ببینیم.
احمد خندید و گفت: عجب! خوب شد گفتی دانشمند.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.