نه پکر نیستم.
چرا من احساس مي‌کنم تو مدتی است که در خود فرو رفته‌ای. دائما به نقطه‌ای خیره مي‌شوی و در عالم دیگری سیر مي‌کنی. دلم مي‌خواهد بدانم مسئله ی بچه ‌است یا من خطایی کردم؟
دستی به سرش کشیدم: نه ‌احمد تو چه خطایی کردی؟ دلم برای بچه دار شدن پر مي‌زند. از این وضع خسته شده‌ام. دلم هوای کودکی را کرده که در فضای بی روح این خانه طنین افکند. دلم مي‌خواهد فرزندی داشتم که ‌او را به سینه مي‌فشردم. مونسی در تنهایی ام. احمد من چقدر بیچاره‌ام. چرا همیشه پشت هر آرامشی باز مشکلاتی در کمینم نشسته ‌است.
احمد سیگاری آتش زد. هیچ کلامي ‌بر زبان نیاورد. حتی تسلی خاطرم هم نشد. متوجه بودم دوباره شرابخواری را شروع کرده‌است، اما این بار به دور از چشم من. همین باعث مي‌شد که در خوردن افراط نکند. من هم دیگر حال و حوصله ی بحث و دعوا نداشتم. و او را به حال خود رها کردم.

یک روز عصر پاییزی، زمانی که کار هایم رو به‌اتمام بود، احمد وارد خانه شد. شیرینی. چای را مقابلش گذاشتم. خندان و شاداب بود.
دیبا خبری برایت آورده‌ام. مي‌دانم خوشحال مي‌شوی.
چه خبری؟
دوست داری زبان فرانسوی یاد بگیری؟
با خوشحالی گفتم: خب آره. اما من و کجا و امکان فراگیری کجا؟
باز هم عجله کردی. دیروز در مهمانی یکی از دوستانم که به تازگی از پاریس آمده ‌است نسشته بودیم. فریدون را مي‌گویم. همانی که خریدار فیروزه ‌است و غالبا سنگهای ما را به خارج صادر مي‌کند. به تازگی همسری فرانسوی اختیار کرده. زنی بسیار مهربان و مودب. درضمن مسلمان هم شده‌ است. وقتی جریان تنهایی تو را برای دوستم شرح دادم خیلی ناراحت شد. اول پیشنهاد کرد تو را به خواندن کتاب یا کشیدن نقاشی تشویق کنم تا فکرهای بیهوده نکنی. اما وقتی فهمید تمام این مراحل را گذراندی سکوت کرد و بعد از کمي‌ که با همسرش به زیبان شیرین فرانسوی سخن گفت، پیشنهاد خوبی کرد. او گفت که همسرش خیلی دوست دارد تو را ببیند. در ضمن اگر دلت بخواهد فرانسوی را به تو تدریس کند. من هم گفتم اول با تو مشورت کنم ببینم آیا دوست داری که با آنها رفت و آمد داشته باشیم یا نه. اینطوری تو هم مي‌توانی در کنار همسر او که نامش را از فرانسیس به نازلی تغییر داده ‌است، زبان بیاموزی. خب نظرت چیه؟
از پیشنهاد احمد خوشحال شدم. به ‌این طربق مي‌توانستم خود را سرگرم کنم. با عجله گفتم: واقعا عالی است من که راضی ام.
دستانم را گرفت: بسیار خب، پس قرار مي‌گذاریم یک روز عصر آنها بیایند خانه ی ما.
نه چرا یک عصر؟ مي‌توانی فردا شب آنها را برای شام دعوت کنی.
احمد از پیشنهادم استقبال کرد: پس من امروز خبرش را به‌ آنها مي‌دهم.
روز بعد چند جور خورشت ایرانی تهیه کردم. البته با کمک گوهر و زینت. موقع آمدنشان دستی به سر و رویم کشیدم و لباس ساده‌ای پوشیدم.
در خانه به صدا در آمد. مهمانهای ما رسیدند. مدتی بود که کسی به خانه مان نیامده بود. با خوشرویی به ‌استقبال نازلی و فریدون رفتم. دسته گلی در دست نازلی بود. با دیدن گلهای نرگس از وی تشکر نمودم و به آرامي ‌دستش را فشردم. او زنی بود حدودا سی ساله با موهایی مانند مردان کوتاه و بسیار بور، به طوری که به سپیدی مي‌زد. پوستی کک مکی و چشمانی فوق العاده آبی داشت. بلوز و شلواری به تن کرده بود. هیکلی شبیه مردان داشت. فارسی را شکسته بسته حرف مي‌زد. آنها را به ‌اتاق پذیرایی راهنمایی کردم. به جای چای برایشان قهوه‌ آماده نمودم. نازلی از سلیقه ی من و سبک آراستن خانه، به زبان فارسی دست و پا شکسته‌ای ستایش کرد. انگار از دیدن آن همه فرش دستباف و مخده های طرح گلیم و بافت ترکمن هیجان زده شده بود. بعدها فهمیدم در کشور آنها فرش دستباف جنسی عتیقه محسوب مي‌شود. یک لحظه لبخند از لبش دور نمي‌شد. هرگاه به چشمانش نگاه مي‌کردم، شور و نشاط باطنی اش را در آنها مي‌دیدم.
موقع صرف شام رسید. نازلی ظرف خود را جلو آورد و کمي ‌غذا کشید و به خوردن یک نوع بسنده کرد و بسیار هم کم خورد. هیچ یک از اعمالش شبیه ما نبود. به راحتی احساساتش را بیان مي‌کرد و از کوچکترین مسئله‌ای ابراز شادی مي‌نمود. بیشترین جذابه ی اخلاقی اش صداقت و یک رنگی اش بود. کم حرف مي‌زد و بیشتر سعی داشت تلفظ جمله های ما را فرا گیرد.
بعد از صرف شام همگی در اتاق پذیرایی گرد هم نشستیم. فریدون واسطه‌ای شده بود بین ما و همسرش. حرفهای هر کدام را ترجمه مي‌کرد و به دیگری تحویل مي‌داد. با این که زبان یکدیگر را نمي‌فهمیدیم، آن زن در دلم جای گرفت. آخر شب زمان خداحافظی فریدون گفت که همسرش از دست پخت من بسیار تشکر کرد و مي‌گوید مهمان نوازی ما را هرگز از خاطر نخواهد برد. همچنین افزود که زنش مي‌گوید دیبا جان زنی بسیار زیبا و هنرمند است.
دستش را فشردم و آنها از ما جدا شدند. احمد از رفتار بی نظیر نازلی لب به تمجید گشود. قرار شده بود او هر روز بعد از ظهر به خانه ی ما بیاید تا هم خودش از تنهایی در آید و هم مرا در یاد گرفتن زبان فرانسوی یاری دهد.
روزها مي‌گذشت و رابطه ی من و نازلی به حدی رسید که بیشتر شبها را با هم بودیم. مردها در كنار هم و ما هم در گوشه‌ای مي‌نشستیم.استعداد من در فراگیری بسیار خوب بود به طوری که در اواخر زمستان مجلات خارجی را مطالعه مي‌کردم. و به سهولت نوشتن را فراگرفته بودم. تمام پیشرفت خود را مدیون نازلی بودم. او نیز از پیشرفت بسیار سریع من متعجب و خوشحال بود. ناگفته نماند که ‌او هم زبان فارسی را کم کم فرا مي‌گرفت و دیگر مثل قدیم به سختی سخن نمي‌گفت.
یک روز تصمیم گرفتم به رسم ادب هدیه‌ای برایش تهیه کنم. به جواهر فروشی رفتم و سینه ریزی بسیار نفیس که در رویش پر بود از الماس برایش خریدم. شب هنگامي‌ که به دیدنش رفتیم، در کمال ادب و احترام آن را به وی تقدیم کردم. از دیدن سینه ریز گران قیمت و نفیس بسیار خوشحال شد و مرا در آغوش گرفت. بعد از این که مدتی به هدیه‌اش نگاه کرد، رو به من کرد و گفت: من عاشق سادگی هستم. با این که تو هدیه‌ای ارزشمند به من داده‌ای فکر نمي‌کنم هیچ وقت بتوانم مثل شما زنهای ایرانی این همه طلا به خود بیاویزم. این سینه ریز زیبا در گنجینه ی اتاقم مي‌ماند تا روزی که واقعا به آن نیاز داشته باشم.
از سخن پر معنایش لبخند زدم.
برای عید نوروز به تهران رفتیم.۴ روز به عید مانده بود با ورودمان همگی را خوشحال کردیم. رضا حدودا دو ساله شده بود و پریا هم حالا دختر عاقل و بزرگی بود. وقتی بچه های مهتا را در آغوش فشردم، دلم در حسرت فرزند سوخت.
زمان تحویل سال را کنار پدر و مادر بودیم. پدر مثل هر سال قرآن خواند و به خاطر شگون سال به من و احمد عیدی داد. در کنار احمد نشسته بودم و آرزو مي‌کردم سال دیگر فرزندی داشته باشم تا زندگی بی روحمان را به نشاط آورد و خدا را به‌ آن وقت عزیز قسم دادم و در دل راز و نیاز مي‌کردم. مادرم که کنارمان نشسته بود با مهربانی پرسید: دیبا جان گلهای شمعدانی را دیدی که چه زیبا به بار نشسته‌اند؟

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.