احمد دست مادر را به گرمي ‌فشرد و با خنده‌ای که به لب داشت گفت: همه وادارمان مي‌کنید که‌ احساس غریبه بودن کنیم. شما خیالتان راحت باشد ما از خودمان پذیرایی مي‌کنیم.
پس تعارف نکنید بچه های من.
پدر وقتی از خواندن قرآن فارغ شد سربلند کرد و گفت: موافقید قبل از این که فامیل به دیدارمان بیایند مثل هر سال برای تبریک عید به دیدار چند نفر از کسبه بازار و ریش سفیدهای محل برویم؟
مادر به جای ما جواب داد: بهادرخان از نظر مهمانها خیالت راحت باشد چون برادرها و همگی قرار گذاشته‌اند سر شب به‌ اینجا بیایند.
پدر قرآن را بوسید و روی میز گذاشت. پس بروید حاضر شوید.
دو ساعتی را صرف دیدار از دوستان پدر نمودیم. زمانی که به خانه بازگشتیم احمد بلافاصله عذر خواست و به ‌اتاق من رفت. آقاجان هم طبق عادت معمول کیسه‌ای پول برای خدمه برداشت و به سراغشان رفت. مادر برای دایه قواره‌ای پارچه‌ از صندوقچه برداشت و به‌ او داد. دایه دست مادر را بوسید و از او تشکر کرد و بقای عمرش را از خدا خواست. آقاجانم دوباره به ‌اندرونی رفت و کتش را به تن کرد. دایه جلو دوید: آقا داشتم برایتان چای مي‌آوردم.
پدر لبخندی زد و گفت: ممنون دایه جان. باید بروم. راستی ببینم تو عیدی ات را از من گرفتی؟
دایه خنده‌ای کرد و گفت: ای آقا سن و سالی از من گذشته و انتظار عیدی ندارم. همین که سایه ی شما بر سر زندگی ماست خدا را شکرگزاریم.
پدرم خندید و گفت: امسال به خاطر پاداش زحماتی که کشیده‌ای یک هدیه ی خوب برایت دارم. یک قطعه ‌از زمینهای لواسان را برایت در نظر گرفته‌ام که زمان پیری نیازهایت را بر آورده کند.
دایه چشمانش پر از اشک شد: خدا خیرتان بدهد بهادرخان. خدا سایه تان را از سر بچه هایتان کم نکند. دل من پیرزن را شاد کردی.
پدر لبخندی از روی رضایت زد و عزم رفتن کرد. اختر خانم من مي‌روم زورخانه. یک ساعت دیگر گلریزان است.
مادر خود را به ‌او رساند و گفت: بهادرخان زود برگردید. الان است که سرو کله ی مهمانها پیدا شود.
پدر دستش را روی چشم گذاشت و سپس پرسید: راستی چرا مهتا موقع تحویل سال به‌ اینجا نیامد؟
مادر با دستپاچگی جواب داد: سخت نگیر بهادرخان. مهتا دیروز گفت ناصرخان دوست دارد سال تحویل را در خانه ی خودشان باشند. حتما سر شب آنها هم مي‌آیند.
تنگ غروب هدایایی را که مادر و پدر هنگام تحیل سال به ما داده بودند در چمدان مي‌گذاشتم که ناگهان دایه ورود مهمانها را خبر داد. دایی ها به همراه خانواده هایشان وارد سالن پذیرایی شدند. هنوز در حال خوش آمد و تبریک گویی سال نو بودیم که پدر هم به جمع ما پیوست. کمي‌ بعد مهتا و ناصرخان هم آمدند. دوباره صحبتهای فامیلی از سر گرفته شد. همه شاد بودند به جز مهوش خانم که در آن جمع مانند بیگانه ها رفتار مي‌کرد.
آن شب به خوشی سپری شد. صبح روز بعد احمد پیشنهاد داد که به منزل پدرش برویم. من در حال آماده شدن بودم که مادر وارد اتاقم شد. با کنجکاوی مرا برانداز کرد و پرسید: قرار است جایی بروید؟
بله. خانه ی دایی خشایار.
مادر با ناراحتی گفت: اما حالا نزدیک ظهر است و من برای همه ناهار تهیه دیده بودم.
لبخندی زدم مادر جان هنوز ساعت نه صبح است. درضمن دلگیر نشوید ما آماده‌ایم تا همگی را ببینیم و تا آخر تعطیلات هم تهران مي‌مانیم. نوبت برای شما بسیار است.
مادر شانه هایش را بالا انداخت و با حالتی که نمایانگر آزرده شدنش بود گفت: خودتان مي‌دانید.
برای خداحافظی نزد آقاجان رفتیم. او از رفتن بی موقع ما کمي‌ دلگیر شد. اما به روی خود نیاورد.
وقتی جلوی خانه ی دایی خشایار رسیدیم احمد نگاهی به چهره‌ام انداخت و با حالتی عصبی گفت: دیبا حواست باشد که کاری نکنی تا مادرم ناراحت شود.
احمد این چه حرفی است که مي‌زنی؟ مگر من تا حالا چه کار کرده‌ام که مادرت از من دلخور شود؟ درضمن مگر ندیدی دیشب چطور خود را با ما غریبه گرفته بود؟
احمد نیشخندی زد و گفت: آدم تو را هم نمي‌تواند خوب بشناسد. اینقدر خودت را مظلوم مي‌گیری که گاهی دلم برایت مي‌سوزد. خب مادرم حساس است و از تو توقع دارد که بیشتر دور و برش بروی و حرفهایش را بی چون و چرا بپذیری.
اخمهایم را در هم کشیدم: من فقط یک مهمان هستم. اگر دیدم وجودم در خانه شان باعث آزار کسی است حتما آنجا را ترک مي‌کنم. درضمن باید بگم که من فقط به خاطر دایی جان آمده‌ام.
این فکر احمقانه را از سرت بیرون کن و تا من نخواهم، تو هیچ جا نمي‌روی.
اما احمد ما فردا باید به دیدن دایی جمشید و دیگر اقوام برویم.
هیچ چیز معلوم نیست.
احمد کاری نکن شکایتت را به پدرت بکنم.
تو هم کاری نکن که من از آمدن به تهران منصرف بشم و همین امروز برگردیم نیشابور.
مي‌دونم که جرأت نداری.
مرا سر لج نینداز.
لطفا ساکت شو احمد یکی آمد در را باز کند.
احمد زیر لب غرولند کرد: آخر شکستت دادم و ساکت شدی.
مي‌دانستم اگر بخواهم بیشتر با او سر و کله بزنم شاید تمام ایام عید را لج کند و به هیچ جا نیاید، به خصوص خانه ی مهتا که دیشب گفته بود پس فردا شب برای شام به آنجا برویم.
صغری مستخدم منزل دایی در را گشود. سلام آقا سلام دیبا خانم سال نو مبارک.
احمد پاسخی نداد و دستش را در جیب کتش کرد و اسکناسی بیرون کشید.
این هم عیدی تو
متشکرم آقا.
مادرم کجاست؟
خانم با سروناز خانم و آقا یاسر در سالن پذیرایی هستند.
مگر یاسر هم آمده ‌است؟
بله مثل این که با آقا کاری داشتند. درضمن سروناز خانم هم مي‌خواهد امشب را بماند.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.