تعارف کردند. ما به سالن پذیرایی رفتیم. ما به سالن پذیرایی رفتیم.
وقتی وارد شدیم یاسر روی یکی از مبلها نشسته بود. با دیدنمان برخاست و دست هردویمان را فشرد. از وقتی ازدواج کرده بود او را کمتر در منزل دایی خشایار مي‌دیدیم. زیرا بیشتر اوقات سروناز را تنها نمي‌گذاشتت. همگی به آرامي ‌روی مبل ها نشستیم. احمد مثل قدیم ها با یاسر سر صحبت را باز کرد و بعد از لحظاتی صدای خنده شان به هوا برخاست.
یاسر رو به سرووناز کرد و گفت: پس امشب با بودن دیبا جان زیاد هم تنها نیستی.
سروناز خنده‌ای کرد و گفت: بله. دیبا را درست مثل صنوبر دوست دارم.
احمد با کنجکاوی پرسید: مگر مي‌خواهی کجا بروی یاسر؟
یاسر در جواب گفت: با بچه ها قرار شکار گذاشتیم. آمده‌ام اینجا سروناز را بگذارم و از عمو خشایار هم دعوت کنم که همراهمان بیاید. آخر مي‌خواهیم همان اطراف ملاک عموجان برویم. تو هم اگر دوست داری بیا. خوش مي‌گذرد.
احمد خنده‌ای کرد: نه پسرعمو جان. شما بروید. من در تهران چند کار مهم دارم که باید آنها را انجام بدهم. حالا پدر چه گفت؟
یاسر از روی میز استکانش را برداشت و به آرامي ‌مشغول خوردن شد. مهوش خانم مي‌گوید عمو ماه پیش به‌ املاکش سر زده و نمي‌خواهد همراه ما بیاید، زیرا تا چند روز دیگر مشغول دید و بازدید هستند. البته من هنوز موفق به دیدار عموخشایار نشده‌ام.
میان حرف یاسر دویدم: مگر دایی جان خانه نیستند؟
سروناز پاسخ داد: نه پدر رفته دیدن محمد پسر صنوبر. از دیشب بی تابی مي‌کرده و آقا جان را مي‌خواسته. صنوبر هم مهمان دارد و نمي‌تواند بیاید اینجا. پس پدر بهتر دید که خودش به آنجا برود.
مهوش خانم وارد سال شد و پشت سرش دو نفر از مستخدمان آمدند و دیس های شیرینی را تعارف کردند. احمد و مادرش گرم گفت و گو بودند. یاسر هم مرا سوال پیچ کرد و از نیشابور و آب و هوایش پرسید.
ساعتی گذشت نزدیک ظهر مهوش خانم از جمع ما خارج شد و برای دادن دستورهای لازم برای ناهار به آشپزخانه رفت. احمد برخاست و گرامافون را روشن کرد و صفحه‌ای از ملوک ضرابی گذاشت.
صدای دایی خشایار در سالن پیچید. با ورود دایی همگی برخاستیم. دایی جان صورتم را بوسید و خوشامد گفت و بعد رفت از روی میزی که در انتهای سالن قرار داشت و سفره ی هفت سین را روی آن پهن کرده بودند قرآن را برداشت و به سمت مان آمد.
دایی جان، دیباخانم، قابل ندارد. برای شگون بردار. انشاالله برکت زندگی ات شود. دوباره صورتش را بوسیدم و اسکناس نو و تا نخورده‌ای را برداشتم. دایی لبخندی زد و گفت: البته یک هدیه ی دیگر هم نزد من داری.
احمد هم اسکناسی برداشت. دایی دوباره‌ از روی میز چیزی برداشت و به سمتم آمد. جعبه‌ای مستطیل شکل و کمي‌ بزرگتر از جعبه های دیگر طلاجات بود. درش را گشود: یک سرویس برلیان است مي‌پسندی؟
وای خدای من متشکرم دایی جان.
قابل تو را ندارد عزیزم.
زمان ناهار فرا رسید. مهوش خانم مثل همیشه با وسواس کامل بر آشپزخانه نظارت داشت. سینه ریز برلیان به گردن انداختم و گوشواره ها و انگشتر را در کیفم گذاردم. بلند شدم تا به مهوش خانم کمک کنم. از دایی عذر خواستم و به آشپزخانه رفتم. مهوش خانم مي‌توانم کمک کنم؟
مهوش در حالی که دست به کمر زده بود با چشمانی که با حسادت به سینه ریز خیره مانده بود! پشت چشمي‌ نازک کرد: نه راحت باش. مستخدم ها هستند. و سپس گفت: دیبا جان مادر ناراحت نشوی مادر این سینه ریز اصلا به تو نمي‌آید.
احساس کردم خون به صورتم دوید. بدون این که پاسخش را بدهم از او دور شدم.
ناهار را که خوردیم با احمد برای استراحت به ‌اتاقش رفتیم. دم عصر بود که برای عصرانه پایین آمدیم. بعد از صرف عصرانه مهوش خانم و احمد به حیاط رفتند. مي‌دانستم باز این زن پی بهانه‌ای است.
شب دایی جان دستور داد که بره‌ای بکشند و گوشتهایش را روی آتش بریان کنند. مهوش از همان سر شب سردرد را بهانه کرده بود و از جمع فاصله گرفت. حتی شام نخورد و زود شب به خیری گفت و به‌ اتاقش رفت. او تازگی ها اخلاقش به کلی عوض شده بود. کمتر با من حرف مي‌زد و بیشتر احمد را زیر بال و پرش مي‌گرفت. این اعمالش را به دلیل سطح فکر پایین و روحیات مادرانه‌اش گذاردم.
صبح روز بعد آسمان هنوز و گرگ و میش بود که‌ از شدت تشنگی از خواب برخاستم. احمد را کنارم ندیدم. اول فکر مي‌کردم به دستشویی رفته‌ است. بلند شدم تا لیوانی آب بخورم. ناگهان نور سالن که ‌از لای در نیمه باز وارد اتاق مي‌شد مرا به سمت خود جلب کرد. به سمت در رفتم تا بدانم علت روشن بودن چراغ چیست. ناگهان صدای پچ پچی به گوشم رسید. با کنجکاوی توی سالن را نگریستم. احمد را دیدم که کنار مهوش نشسته بود. خدای من یعنی این وقت شب چه‌ اتفاقی افتاده؟ شاید حال مادرش خراب است. اما چرا احمد مرا برای کمک مطلع نکرده بود؟
در سکوت سالن صدای مهوش خانم به گوشم رسید. با احمد گرم گفتگو بود. قصد گوش کردن نداشتم اما رفتار اخیر مهوش خانم برایم سوال شدم بود. مي‌خواستم ببینم احمد چه مي‌گوید. حرفهایشان را به وضوح مي‌شنیدم.
مادر جان دیدی خودمان را چطور بدبخت کردیم؟ زنت اجاقش کور است. درست مثل خاله‌اش. آخر چرا هیچ کاری نمي‌کنی؟ ما نوه مي‌خواهیم. به خدا جوانی ات به هدر مي‌رود. فردا که پیر شدی احتیاج به عصای دست داری.
احمد در جواب مادرش گفت: چه مي‌دانید مادر، شاید عیب از من باشد.
مادرش با حالتی عصبی گفت: مگر تو عقل نداری؟ عیب از اوست پسرجان. در خانواده ی ما این مسئله سابقه نداشته‌ است. نکند توی ساده ی خل فردا تو روی او بگویی که شاید عیب از تو باشد و زبانش را بر سرت دراز کنی؟ از این دختره پر رو آنقدر بدم آمده ‌است که دلم نمي‌خواهد رویش را ببینم. نمي‌دانم تو چطور تحملش مي‌کنی. اگر زنت نبود مي‌دانستم چگونه با او رفتار کنم.
صدای اذان از مسجد کوچه برخاست و من دیگر حرفهای آنها را نشنیدم. از سخنان مادرش متعجب بودم. چگونه مي‌توانست از من آنقدر متنفر باشد؟ دیدم که به سمت دستشویی رفت تا وضو بگیرد. در دل گفتم: الهی نماز به کمرش بزند که میان زن و شوهر آتش مي‌افروزد. به آرامي ‌روی تخت دراز کشیدم و از ته دل گریستم. احمد به آرامي ‌خود را به‌ اتاقش رساند و سرجایش خوابید.
صبح روز بعد بدون کوچکترین کلامي ‌همراه ‌احمد به خانه ی مادر رفتم.
دم عصر به پیشنهاد او سوار بر ماشین به گردش در اطراف تهران رفتیم. سپس کنار رودخانه‌ای توقف نمودیم. و روی تخته سنگهای حاشیه ی رودخانه نشستیم.
من دیگر به خانه ی مادر نمي‌آیم احمد.
چرا مگر اتفاقی افتاده؟
نه. ولی من احساس مي‌کنم این زن در سرش نقشه هایی مي‌پروراند. خودت هم مي‌دانی که ‌اصلا مرا نمي‌خواهد.
چه مي‌گویی دیبا؟ منظورت از این زن چیست؟ درست صحبت کن. او مادر من است. طوری حرف مي‌زنی انگار غریبه‌ است و هیچ رابطه ی فامیلی با ما ندارد. بعد هم هیچ مادری بد بچه‌اش را نمي‌خواهد.
راست مي‌گویی! من خودم دیشب حرفهایتان را شنیدم.
احمد بلند شد و با عصبانیت گفت: تو زاغ سیاه ما را چوب مي‌زنی؟

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.