احمد با لحنی شاکی از سخنان من گفت: بس کن دیبا مادر راست مي‌گوید در خانواده ی شما خاله‌ات اجاقش کور است.
چه جالب. آقا کشف بزرگی کردید. یادتان رفته خاله ی من عمه ی شما هم مي‌شود؟ شاید اجاق تو کور باشد.
احمد برخاست و با خشم کشیده‌ای به گوشم زد. تو نباید چنین نسبتی به من بدهی. من مرد هستم و مردها عاری از عیب هستند. مقصر تو هستی. مي‌دانم در مطبخ و هر سوراخ سنبه‌ای دوا پنهان کرده‌ای. اگر زهرمار هم باشد مي‌خوری. دیگر حرفت را تکرار نکن و بدان اجاق کور خودت هستی.
دستت درد نکند. خوب مادرت جادوگرت پرت کرده. از روز اول هم فهمیدم که خودت اراده نداری و مادر است که برایت تصمیم مي‌گیرد. تف به غیرتت بیاد که دست روی زن بلند مي‌کنی.
احمد از حرف من آشکارا مي‌لرزید. ناگهان دستش را مشت کرد و محکم به صورتم کوبید. از درد احساس ضعف کردم. لحظه‌ای جلوی چشمانم تاریک شد و محکم به زمین خوردم.
بلاخره مادر آنقدر زیر گوشش خواند تا دوباره همان احمد سابق شد. مردی که من مدتها با او بیگانه شده بودم. دوباره ورق برگشت و بعد از یک سال و نیم آرامش احمد همان مرد سرکش شد.
خودش هم ترسیده بود. سرم را بالا گرفت. خون از دماغم جاری بود. دستمالی از کیفم بیرون کشیدم. خون بند آمد. آینه ی کوچکی از میان وسایلم برداشتم و صورتم را در ان برانداز کردم. پای چشمم به سرخی مي‌زد. سرخی وسیعی تا نزدیک گونه‌ام. مي‌دانستم این تغییر رنگ حالت خون مردگی به خود مي‌گیرد.
فورا مرا به خانه برگردان.
اتومبیل راه برگشت را پیش گرفت.
به مادرت چه مي‌خواهی بگویی؟
هیچی چه بگویم؟ دلت مي‌خواهد راستش را عنوان کنم؟
نه مگر هر مسئله‌ای را بايد عنوان کرد؟ ببین دیبا دست خودم نبود. تو مرا به سر حد جنون کشاندی. به من مي‌گویی اجاق کور هستم. دادن چنین نسبتی به یک مرد اشتباه ‌است.
جدا پس تو چرا چنین نسبتی را به من مي‌دهی؟ این اشتباه نیست؟ یا چون من زن هستم مي‌توانی هرطور که دلت خواست رفتار کنی؟
جلوی در خانه رسیدیم. موقع ورود به سالن مادر را دیدم که رضا را در آغوش گرفته بود و لقمه های کوچک غذا به دهانش مي‌گذاشت. از دیدن چهره‌ام تعجب کرد.
دیبا چه شده؟ چرا پای چشمت کبود است؟ سپس نگاهی به‌ احمد انداخت. او سرش را پایین انداخته بود تا از جوابگویی راحت باشد.
هیچی مادر. کم مانده بود با سگی که وسط جاده پریده بود برخورد کنیم. احمد به خاطر حیوانک ترمز گرفت و سر من محکم به داشبورد خورد. اتفاقی نیفتاده نگران نباشید.
مادر با نگاهی ناباورانه ‌احمد را برانداز کرد. بعد برخاست و رضا را روی زمین گذاشت. جلو آمد و سرم را بالا گرفت و به دقت پای چشمم را نگریست. برو به دايه‌ات بگو یخ بیاورد و زیر چشمت بگذارد. بجنب، دختر. الان پای چشمت کبود مي‌شود. اگر آقاجانت بیاید و تو را به‌ این صورت ببیند قلبش مي‌گیرد. دایه یخ را در دستمالی پیچید و روی صورتم گذاشت. پوستم دچار سوزش شدیدی شده بود. احمد روی مبل لیمده بود و مرا تماشا مي‌کرد. در دلم غوغایی برپا بود. هر آن منتظر بغضم بودم.
آن شب تا سپیده نخوابیدم. صبح روز بعد همگی به شمیران رفتیم. برای هر کسی که مرا با چشم کبود مي‌دید توضیح دیروز را مي‌دادم. از دروغی که مي‌گفتم حالم به هم مي‌خورد. طرفهای عصر بود که مادر از من خواست کمي‌ با هم در حیاط قدیم بزنیم. هر دو به راه ‌افتادیم. روی نیمکتی نشستیم. مادر به سختی نفس مي‌کشید. تازگی ها دچار مشکلات قلبی شده بود. هرچه ‌اصرار مي‌کردیم نزد پزشک برود، به حرفمان گوش نمي‌کرد. بعد از کمي‌ سکوت مادر سرم را نوازش کرد و به آرامي ‌پرسید: دیباجان از زندگی ات راضی هستی؟
بله. چطور مگه؟
هیچ. دخترم. من همیشه نگران تو هستم. نمي‌دانم چرا احساس مي‌کنم هر وقت که مي‌بینمت رنگ و رویت پریده تر است. راست بگو مادر. به من دروغ نگو. حتی آقاجانت هم بارها گفته که ‌این دختر حتما مشکلی دارد. خدای نکرده با احمد مشکلی نداری؟
نه مادر شما بیهوده نگران هستید. احمد پسر خوبی است. آقاجان هم چندین بار این سوال را از من کرده به ‌ایشان بگویید من مشکلی ندارم. اصلا علت نگرانی شما را نمي‌دانم. چرا همیشه ‌این سوال را مي‌کنید؟
هیچ مادر جا نگرانیم چون از ما دور هستی.
مادر دوباره پرسید: احمد را دوست نداری؟
بله. شما مي‌خواستید زنش شوم که شدم.
مادر از شنیدن حرفم دستش را روی قلبش گذاشت. یعنی مادرجان فقط به خاطر خواست من و پدرت زنش شدی؟ هرگز دوستش نداشتی؟
سکوت کردم. چه مي‌توانستم بگویم؟ به سادگی پاسخ دادم: چرا مادر دوستش دارم. یعنی به‌ او عادت کرده‌ام.
مادر نفس راحتی کشید: الهي شکر. عزیزم مي‌دانی که مهوش خانم را هم دعوت کرده بودیم اما او نیامد؟
خب چه بهتر. شما که مهوش را زیاد دوست ندارید. درست نمي‌گویم؟
مادرجان حرف دوست داشتن من نیست. تازگی ها زن دایی ات دائما متلک مي‌پراند.
چه متلکی؟
نمي‌دانم به خدا منظورش چیست؟ تا حرفی مي‌شود بلافاصله مي‌گوید ما که ‌از پسر شانس نیاوردیم. یا مثلا مي‌گوید ما نوه ی پسری مي‌خواهیم. یا خیلی حرفها و حدیثهای دیگر.
مادر شما که مي‌دانید بچه دار شدن دست خداست.
بله عزیزم. اما بگو تا به حال به‌ این فکر افتاده‌اید؟
نه چون برای من خیلی مهم نبوده ‌است.
این چه حرفی است؟ دست به کار شوید. الا نزدیک به شش سال مي‌شود که با هم ازدواج کرده‌اید. چرا از این مسئله غافلید؟ مي‌دانی آمدن بچه به زندگیتان شادی مي‌بخشد؟
خنده‌ای کردم و گفتم: باشد مادر جان به همین زودی شما هم نوه دار مي‌شوید.
مادر دستم را گرفت: مادر جان برای ما مهم نیست و من و آقاجانت نوه داریم. مهتا به جای تو جبران این مسئله را کرده ‌است. من نمي‌خواهم مردم پشت سرت حرف بزنند.
دستانش را فشردم. نگران نباش مادر. هیچ کس نمي‌تواند در زندگی من دخالت کند.
بلند شدیم که به جمع بپیوندیم. مادر صورتم را بوسید و گفت: مادر جان اگر روزی زبانم لال دیدی زندگی به تو سخت مي‌گیرد هر زمان که به خانه برگردی دیبای سابقی.
چشمانم پر از اشک شد اما جلوی ریزشش را گرفتم.
دوباره به نیشابور بازگشتیم. همه‌ از دیدنم شاد شدند. به جز زینت که با سردی سلام کرد و به مطبخ رفت.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.