دیگر دوا و درمان را کنار گذاشته بودم و خودم را به دست سرنوشت سپرده بودم. هرچه مي‌خواست بشود، سرم آمد و هیچ راه مبارزه‌ای نبود. احمد آن روزها کمتر در مورد بچه دار شدن حرف مي‌زد و غالبا تا سخنی از این مسئله به میان مي‌آمد موضوع را عوض مي‌کرد. این رفتارش باعث شک و تردیدم شده بود. اما هرچه در اعمالش موشکافی و مي‌کردم چیزی دستگیرم نمي‌شد. این اوخر کمتر به من مهر مي‌ورزید و بیشتر شبها را در کتابخانه مي‌گذراند.
احساس بیهودگی مي‌کردم. من چه بودم؟ نه زنی بودم که تکیه گاهی داشته باشد و نه مادری که فرزندی. حال و روزم از زن باقر باغبان بدتر بود. دست کم او شبها با همسرش سر بر یک بالین مي‌گذاشت اما من حتی یک شب احمد را همدل و هم بستر خود ندیدم. ساعات عمر به سرعت مي‌گذشت و این بی توجهی او مرا به سر حد جنون مي‌کشانید. روزها گوشه‌ای می نشستم و شعر مي‌سرودم. گاهی هم پیانو مي‌نواختم و کتب فرانسوی مي‌خواندم.
ثروت احمد روز به روز رو به‌ افزایش بود و هر روز سرمست تر از روز قبل مي‌شد. شبی سر میز شام رو کرد به من و گفت: دیبا مي‌خواهم به سفر بروم به یک سفر خارجه. تو هم مرا همراهی مي‌کنی؟
با حیرت پرسیدم کجا؟
فرانسه. قرار است معامله‌ای مهم با یکی از شرکتهای آنجا بکنم. از هاشمي ‌خواستم مرا همراهی کند اما او بهانه‌ آورد که زبان نمي‌داند و گفت بهتر است تو را به عنوان مترجم همراه ببرم. مرا همراهی مي‌کنی؟
بلافاصله پاسخ دادم. بله. البته.
احمد خنده‌ای کرد و گفت: پس خودت را آماده کن. تا یک ماه دیگر عازم هستیم.
تدارکات سفر آماده شد. برای رفتن به فرانسه ‌اول به تهران رفتیم و بعد از چند روز با استقبال گرم خانواده عازم پاریس شدیم.
زمان نشستن هواپیما، هوای پاریس مه‌آلود بود. فریدون و نازلی به ‌استقبال ما آمده بودند. از دیدن نازلی بسیار خوشحال شدم و یکدیگر را تنگ در آغوش فشردیم.
پاریس شهری بود آباد. با مردمانی به سپیدی برف که موهایی به زردی طلا داشتند. روز اول را به ‌استراحت گذراندیم. هتلی که در آن اقامت داشتیم، مکانی بسیار شیک و زیبا بود. پنجره های اتاقمان به سوی رود سن گشوده مي‌شد و از آن بالا شهر را در شب غرق نور و درخشندگی مي‌دیدیم.
صبح روز بعد فریدون به دنبالمان آمد. آن روز هم هوا گرفته و ابری بود. او توصیه کرد چترهایمان را برداریم تا اگر باران بارید دچار مشکل نشویم. اول از همه به شرکت مورد نظر رفتیم. از تزئینات شرکت بسیار خوشم آمد و ذوق طراح آنجا را ستودم. فریدون کنار احمد نشسته بود و به دقت به حرفهای رئیس شرکت گوش مي‌داد. حالا من نقش یک مترجم را نداشتم زیرا فریدون بیشتر از من به زبان فرانسه مسلط بود.
گفتگوی آنها دو ساعتی طول کشید و عاقبت قرارداد بسته شد. موقع خروج از دفتر فریدون حالتی گرفته داشت و در اتومبیل مدتی ساکت بود. من که در صندلی عقب نشسته بودم، به چهره ی گرفته‌اش در آینه دقیق شدم. ناگهان او شروع به صحبت کرد و رو به ‌احمد گفت: تو با این کارت مخاطره ی بزرگی مي‌کنی. اگر آن معدن لعنتی جوابگوی این مقدار صادرات نبود چی؟ تو نمي‌توانی با اینها طرف بشی. پلیس بین الملل را سراغت مي‌فرستند مي‌فهمي ‌احمد؟
احمد با عصبانیت گفت: این مسئله به من و هاشمي ‌مربوط است. من مي‌دانم چقدر سنگ باارزش در آن معدن وجود دارد. اگر اطمینان نداشتم هرگز چنین قراردادی را امضا نمي‌کردم. پس بدان من تمام جوانب کار را در نظر گرفته‌ام.
مشاجره ی آنها مدتی به طول انجامید. آخر فریدون مقلوب شد و سکوت اختیار کرد.
برای ناهار به منزل آنها دعوت بودیم. نازلی جلوی منزل که مانند باغی کوچک بود به جای دیوار نرده های چوبی سپید رنگ داشت، از ما استقبال کرد. برخلاف ما ایرانیها که‌ اطراف محل سکونت خود را با دیوارهایی بلند مي‌کشیم، در آنجا هیچ خانه‌ای را با معماری شرقی نیافتیم. تمام خانه ها مثل ویلا های شمال ساخته شده بود و نمای خانه ها هم از چوب بود. چوبهایی که به دست نقاشان زبردست رنگ آمیزی شده بود.
موقع ورود به منزل زیبا و هنرمندانه ی آنها، پیشخدمتی جلو آمد و چترها و کلاههای ما را گرفت. در اتاقی بسیار ساده و زیبا که پنجره هایش رو به باغ پرگلی پوشیده ‌از رزهای سیاه باز مي‌شد، نشستیم.
ناهار را که خوردیم، برای دیدن شهر بیرون رفتیم. اولین مکان دیدنی، خیابانی معروف به نام خیابان شانزه لیزه بود که سرتاسرش را مغازه های شیک فرا گرفته بود که در آنها همه چیز پیدا مي‌شد. لباسهایی همراه با کیف و کفش و کلاه همرنگشان و تمام آنچه مورد نیاز بود. احمد یک دست کت و شلوار برای خودش خرید. من هم به پیشنهاد نازلی چند دست بلوز و شلوار جین و چند کیف و کفش خریدم.
بعد از ساعتی، برای بازدید از موزه ی معروف لوور خیابان شانزه لیزه را ترک کردیم. بازدید از آنجا ساعتها به طول انجامید. از تمام چیزهایی که در آن موزه دیدیم هیچ کدام برای احمد جالب نبود. زمانی که‌ اعلام شد ساعت بازدید از موزه تمام شده ‌است، احمد نفس راحتی کشید.
شب فرا رسیده بود که با نازلی و فریدون خداحافظ کردیم و به هتل رفتیم. خدمه ی هتل با لباسهای سپید و تمیز به فرشته هایی مي‌مانستند که برای پذیرایی از انسانها به زمین آمده‌اند. به رستوران هتل رفتیم و چای خوردیم. به پیشنهاد احمد قرار گذاشتیم این یک هفته را که در پاریس مي‌مانیم برنامه ریزی کنیم تا بتوانیم از همه جا بازدید به عمل آوریم. طبق دفترچه ی راهنما هنوز خیلی از اماکن دیدنی باقی مانده بود که باید دیدن مي‌کردیم.
بعد از شام از هتل بیرون رفتیم و روی پل سن غرق تماشای امواج آرام رود شدیم. عکس شهر وارونه روی رودخانه‌ افتاده بود و به آن آبهای نیلی رنگ جلای خاصی مي‌بخشید. کنار هم اما بیگانه، بدون هیچ حرفی بدون هیچ عشقی بدون اهمیتی به وجود یکدیگر، ایستاده بودیم و به‌ امواج آرام رود سن نگاه مي‌کردیم.
نم نم باران که شروع شد راه بازگشت را پیش گرفتیم. دلم مي‌خواست زیر باران بمانم و در مقابل دیدگان خدا بربخت بد خود بگریم. دلم به حال هر دویمان مي‌سوخت که چگونه آشنایان غریب بودیم از بس از هم دوری جسته بودیم دیگر بدون دلیل نمي‌توانستیم به هم ابراز علاقه کنیم. البته ناگفته نماند که آن روزها احمد بیشتر به آن فاصله مي‌افزود.
صبح روز بعد از برج ایفل دیدن کردیم و از بالای برج عکسی از شهر پاریس، که آن روز مه‌آلود بود گرفتیم. یک عکس دو نفره در حالی که من سرم را بر شانه ی او گذارده بودم انداختیم. آنقدر حالتمان مصنوعی بود که هر دو از دیدنش خنده مان گرفت.
فریدون راهنمای ما شده بود و ما را به خیابانهای معروف پاریس مي‌برد. برای همه سوغاتی خریده بودیم. دلم مي‌خواست برای گوهر و بقیه ی خدمه ی خانه هم خرید کنم. احمد حرفم را تایید کرد. برای هرکدام هدیه‌ای خریدیم. نوبیت به زینت که رسید من روسری ای از جنس ابریشم برایش برداشتم و به‌ احمد نشان دادم. احمد مخالفت کرد: نه دیبا او جوان است باید برایش یک دست لباس حسابی برداریم.
مگر او خدمتکار نیست؟ چرا باید لباسی در شان خودم برای او بردارم؟
حس حسادت دوباره بر قلبم چنگ زد.
مگر چه مي‌شود؟ دیبا مگر ندیدی نازلی برای خدمه ی خانه‌اش لباسهای تمیز و یک رنگ انتخاب کرده بود؟ آدم دلش مي‌آمد از دستشان لقمه به دهان بگذارد اما این دختره زینت اگر ظرف غذای در بسته هم بیاورد آدم نمي‌تواند حتی نظری به غذا بیندازد. از بس بد لباس و کثیف است.
از روی ناچاری حرف احمد را تایید کردم. یک دست لباس ساده همراه با یک روسری برای زینت خریدیم.
روزها به سرعت گذشت. لحظه ها مثل ساعتی برایم مي‌گذشت. روزهای آخر همراه نازلی به آرایشگاهی معروف رفتم و موهایم را کوتاه کردم.
احمد با دیدنم جا خورد، اما بعد از این که مرا برانداز کرد و گفت: خیلی خوب است. بیشتر از موهای بلند به تو مي‌آید.
به تهران بازگشنیم. موقع ورودمان، مادرو مهتا و پدر به همراه دایی در فرودگاه‌ انتظارمان را مي‌کشیدند. همین که ما را دیدند، با آغوش باز به‌ استقبالمان آمدند. پدر با شوخی گفت: الحق که پسر شیطونی شده‌ای.


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.