کلید را به من بده، احمد. مزاحمم نشو.
دست در جیبش برد و کلید را بیرون کشید. بیا بگیرش بیا تا درست و حسابی حالی ات کنم.
خواهش مي‌کنم کلید را بده.
باشد نکبت مي‌دهم.
به سمتم خیز برداشت گلویم را با دست گرفته بود و با شدت هرچه تمام تر به صورتم مشت مي‌کوبید. از صدای جیغ و فریادم گوهر و باقر به‌ اتاقم امدند و احمد را قصد جانم را کرده بود جدا کردند. احمد مشتی به صورت گوهر زد. زن بیچاره خون از دماغش راه‌ افتاد. باقر با قدرت هرچه تمام تر او را به گوشه‌ای هل داد. گوهر مرا بغل کرد و از مهلکه نجات داد و نیمه بی هوش به سمت اتاقش برد. وقتی چشم گشودم صبح شده بود و گوهر بالای سرم نشسته بود.
خانم جان به هوش آمدید.
بله. من کجا هستم؟چه مدت است که خوابیده‌ام؟
خانم جانم در اتاق من هستید. بک روز کامل بی هوش بودید. خواستم دکتر خبر کنم اما آقا نگذاشتند. از ترس آبرویش بود. اگر شما را کسی با این حال و روز مي‌دید نیشابور پر مي‌شد از شایعه.
سه روز در اتاق گوهر بودم دائم بر بخت بد خود اشک مي‌ریختم. احمد را نمي‌دیدم خبر مي‌رسید خانه نیست و فقط آخر شب مي‌آید. روز چهارم که‌از بستر برخاستم تصمیم گرفتم حمام کنم. زینت را صدا زدم. گوهر زیر بازیوم را گرفت و مرا به حمام برد. زمانی که لباسم را از تن بیرون آوردم، مشاهده کردم تمام تنم پر از جای کبودی و زخم است. در وان آب گرم نشستم و خستگی و درد کم کم از تنم بیرون رفت. زینت وارد شد. اما با لباس. با دیدنش بر سرش فریاد کشیدم: چرا اینطور آمده‌ای؟ برو لباسهایت را در آور. مي‌خواهی مرا بشوری یا خودت را خیس کنی؟
دخترک با چهره‌ای اخم آلود به ‌اکراه لباسش را از تن بیرون آورد و مشغول شست و شوی تنم شد. نمي‌فهمیدم چرا دائم سرش را کج روی شانه نگه مي‌دارد. در عالم خود بودم که چشمم به کبودی وسیعی روی شانه چپیش افتاد. چیزی شبیه گاز گرفتگی. سرش را به عقب هل دادم. بگذار ببینم چی شده؟ شانه‌ات چرا کبود است؟
با لکنت زبان گفت: خانم جان به تیزی پنجره خورده ‌است. داشتم اتاق پذیرایی را نظافت مي‌کردم که پنجره ی نیمه باز گرفت به کتفم. فردایش هم جایش کبود شد.
مرخصش کردم: برو ضمادی بمال تا دردش تسکین یابد.
به سمت اتاقم رفتم. با خود مي‌اندیشیدم. از احمد جدا مي‌شوم. برای همیشه مي‌روم و او را تنها مي‌گذارم. اما ندایی در قلبم گفت: چگونه مي‌روی؟ مادرت حتما از طلاق تو سکته خواهد کرد. پدرت کنج خانه دق مرگ مي‌شود. زیرا نمي‌تواند داغ این ننگ را تحمل کند. آخر سر تصمیم گرفتم سکوت کنم و خود را به دست سرنوشت رها سازم.
مدتی بود که چشمم به ‌احمد نیفتاده بود. خانه در آرامشی عمیق فرو رفته بود. شبی در رختخواب در حال فکر کردن بودم. ساعت حدود دوازده نیمه شب بود. از سرشب به ‌اتاقم آمده بودم و خود را با تلوزیون و روزنامه سرگرم کرده بودم. احمد دیگر از من جدا مي‌خوابید و حدود یک سالی مي‌شد ماهی یک بار به من سر مي‌زد.
ناگهان صدای پایی توجهم را به خود جلب کرد. قدمهای تند و سبکی را از پشت در اتاقم شنیدم قدمهایی که ‌انگار به سوی اتاق مطالعه‌ام مي‌رفت. انگار خواب مي‌دیدم. اما نه بیدار بودم. گوشهایم را تیز کردم و خود به خود سرم را به در چسباندم. در اتاق مطالعه باز و سپس به آرامي ‌بسته شد. یعنی چه کسی ممکن است بوده باشد آن هم دزدانه و آن وقت شب؟
تحت نیرویی عجیب و ناشناخته به سوی گنجه رفتم و لباس پوشیدم و با حالت مسخ شده‌ای خود را به پشت در اتاق مطالعه رساندم. صدای خنده‌ای زنانه به گوشم رسید. قلبم برای لحظه‌ای ایستاد. فهمیدم آن نیروی عجیب چه بوده - حس حسادتی که به روحم چنگ انداخته بود. از سر کنجکاوی، یا شاید دفاع از حریم خانه‌ام، تمام حواسم را جمع کردم تا ببینم آنجا چه خبر است. ناباورانه صدای احمد را شنیدم که مستانه مي‌خندید قربان صدقه ی زنی مي‌رفت که دلش را ربوده بود. ناخود آگاه دستگیره ی در را چرخاندم. چشمانم کثیف ترین صحنه ی روزگار را دید. زینت را عریان در آغوش احمد دیدم. خشکم زده بود. آنها هم مثل دو مجسمه ی روح شده بودند. احمد پرید و ملافه را به دور دخترک کشید.
به سوی زینت حمله کردم و زلفهای طلایی اش را دور دستهایم پیچاندم و به شدت کشیدم. دیوانه‌ای شده بودم که ‌از قفس پریده‌ است. هیچ نمي‌دیدم. زیر مشت و لگد زینت بی دفاع بود و جیغ مي‌کشید و گاهی هم ناسزا مي‌گفت و گریه مي‌کرد. با حالت التماس مي‌گفت: احمد خان این شیر زخمي‌ را از من دور کنید. الان است که مرا بکشد.
احمد با مشتی مرا پرتاب کرد. دخترک پا به فرار گذاشت. احمد در اتاق را از تو قفل کرد و کلیدش را پشت قفسه های کتاب انداخت. هیچ راه فراری برایم باقی نمانده بود. او کمر بندش را برداشت و آن قدر مرا زد که نفس کشیدن برایم درد آور بود. با هر ضربه‌ای که مي‌زد تکرار مي‌کرد: اون زن صیغه‌ای من است مي‌فهمي ‌کثافت.؟ تو به چه حقی وارد اتاق شدی؟ تو را نمي‌خواهم اجاق کور.
من همچنان زیر مشت و شلاقهای او به خود مي‌پیچیدم. بعد از ساعتی بر جای خود نسشت. چشمانم باز بود و بدون پلک زدن به‌ او مي‌نگریستم. نفسی تازه کرد و عرق پشت لبش را خشک کرد.
ببین دیبا من او را صیغه کرده‌ام مي‌فهمی؟ از این ساعت به بعد تو هیچ حق دخالتی نداری. امشب تو را مي‌کشم و از دستت راحت مي‌شوم. بگو مي‌فهمی؟ فقط با گریه سر تکان مي‌دادم. یک دفعه خیز برداشت و گلویم را فشرد. دیوانه شده بود. هیچ نمي‌فهمید. عقده ی بی فرزندی او را به سر حد جنون کشانده بود. نفسم به شماره ‌افتاد. در حالی که چشمانش از فرط خشم مانند دو کاسه خون شده بود، لحظه‌ای از چنگالش رها شدم. اما احمد مرا به شدت بر زمین کوبید. در همین فاصله ‌از فرط خشم مي‌لرزید. نگاهش را به سمت دیگری چرخاند و من هم از فرصت استفاده کردم و به طوری که نبیند گلدان کریستال سنگینی را که روی یکی از میزهای اتاق بودم، به شدت بر سرش کوبیدم. دستش را از دور گردنم برداشت و سرش را محکم گرفت. خون از پشت سرش جاری بود. از فرصت استفاده کردم و کلید را از پشت قفسه های کتابخانه بیرون آوردم. در را باز کردم و بدن رنجور خود را به سمت اتاقم کشاندم. در را از تو قفل کردم و جنازه‌ام را روی تخت انداختم.
یک هفته خود را در اتاقم محبوس نمودم. فقط آب مي‌خوردم و مي‌گریستم. گوهر گاهی نان روغنی برای مي‌آورد و من هر از گاهی لقمه‌ای به دهان مي‌نهادم. به گوهر سفارش کردم اگر کسی از تهران تماس گرفت و با ما کار داشت بگوید به باغ یکی از دوستان رفته‌ایم.
مادر و مهتا چندین بار تماس گرفتند اما با جواب گوهر رو به رو شدند. آن روزها آنقدر گریسته بودم که چشمانم قدرت بینایی اش را از دست داده بود. مي‌دانستم این مسئله به دلیل ضعف جسمانی است حتی نمي‌دانستم شب است یا روز.
حدود دوازده روز بعد پس از این که نیروی جوانی به یاری ام آمد و سرپا ایستادم، خاطرات گذشته مثل فیلمي‌ متحرک از مقابلم عبور کرد. به سرم زد زینت را که مایه ی ننگ شده بود از خانه بیرون کنم. به سمت اتاقهای آن طرف حیاط رفتم. در اتاق دخترک را گشودم. با ورودم با وحشت سر بلند کرد. زیر چشمانش کبود بود و صورتش خراشیده بود. احمد به جان او هم افتاده بود. مي‌دانستم او بی تقصیر است و احمد او را وادار کرده ‌است تا صیغه‌اش شود. گوهر آمد و شانه به شانه‌ام ایستاد.
زینت با لکنت زبان گفت: خانم جان من... من بی تقصیرم.آقا مرا وادار کرد جواب عاقد را بدهم. مي‌گفت تو را مي‌خواهم تا برایم پسری بیاوری.
اخم هایم را در هم کشیدم: بس کن. حالم از این حرفها به هم مي‌خورد. واقعا لیاقت آقایت بیشتر از اینها نیست. همین الان از این جا برو وگرنه مي‌کشمت.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.