چه بیماری است که نتوانسته به‌ استقبال ما بیاید؟ مگر نمي‌داند که ما اصلا وقت نداریم و باید یک ساعت دیگر حرکت کنیم؟
مادر با شنیدن این حرف با اخم رو به‌ احمد کرد و گفت: این چه حرفی است که مي‌زنید احمدخان؟ این همه وقت در هواپیما بودید و تازه رسیده‌اید. یعنی نمي‌خواهید یک روز هم استراحت کنید؟ احمد در جواب گفت: عمه جان من در نیشابور کار مهمي‌دارم باید پس فردا آنجا باشم. خودتان که مي‌دانید چندی است که مدام به تهران مي‌آییم. پس بگذارید امروز حرکت کنیم تا به موقع برسیم. تا دو ماه دیگر دوباره به دیدنتان مي‌آییم. اما اگر دیبا دلش مي‌خواهد مي‌تواند بماند.
مهتا از شادی برخاست و به‌ احمد گفت: آفرین پسردایی جان. این طرز فکرت را مي‌پسندم. سپس با نگاهی به ناصرخان افزود: بگو ببینم، آقا ناصر اگر ما هم دور بودیم شما مي‌گذاشتید من یک ماه پیش مادرم بمانم؟
ناصرخان به شوخی گفت: البته. البته. اگر مي‌رفتم زن دیگری مي‌گرفتم حتما به تو اجازه مي‌دادم دو ماه که نه دو سال پیش مادرت بمانی.
از حرف ناصرخان همه به خنده ‌افتادیم. مهتا اخمي‌کرد و ساکت شد. اما از حرف ناصرخان برق شادی در چشمان احمد درخشید. انگار این حرف از اعماق دل او برخاسته‌ است.
در این میان دایی کمتر حرف مي‌زد و بیشتر شنونده بود. در خانه کم کم چمدانها را گشودم و سوغاتی همه را تقدیمشان کردم. ساعتی استراحت کردیم و نزدیکیهای رفتنمان احمد به سراغ تلفن رفت تا احوال مادرش را بپرسد. کنارش نشستم تا حال زن دایی را جویا شوم. احمد با مادرش گرم گفتگو بود و زمانی که مي خواستم گوشی را از دستش بگیرم با سر اشاره کرد نه.
بعد مکالمه با مادرش چهره‌اش در هم رفت. بعد از کمي‌ فکر برخاست و رو به من گفت: دیبا حاضر باش یک ساعت دیگر مي‌آیم دنبالت. مي‌روم سری به مادر بزنم. سوغاتش را آمده کن تا برایش ببرم.
با تعجب گفتم: من هم مي‌آیم. آخر بعد از چند وقت باید سری به زن دایی بزنم.
احمد محکم و همراه با خشم گفت: نه بگذار خودم بروم. دلش مي‌خواهد تنها مرا ببیند. سپس همراه دایی رفت و مرا در شک و تردید گذاشت. کنار مادر و مهتا نشسته بودم. آقاجان در ایوان مشغول خواندن قرآن بود. ناصرخان هم خداحافظی کرد و به تجارتخانه رفت. مادر میل بافتنی اش را برداشت و کنار من و مهتا نشست. دایه آمد و بچه ها را به حیاط برد.
مادر از من پرسید: تو چرا به دیدار مهوش نرفتی؟
به آرامي ‌پاسخ دادم: انگار مي‌خواست با احمد خصوصی صحبت کند. من هر چقدر اصرار کردم اما او مرا نبرد.
مهتا دستی به سرش کشید: من که بویی از این ماجرا به مشامم مي‌رسد. این زن دایی نقشه‌ای دارد که مي‌خواهد آن را عملی کند. تازگیها اصلا به دیدارمان نمي‌آید. حتی در جشن تولد پریا هم حاضر نشد. مگر نه مادر؟
مادر چشم غره به مهتا رفت و او را ساکت کرد: این چه حرفی است که که مي‌زنی مهتا؟ مي‌خواهی ته دل خواهرت را خالی کنی؟ مهوش هم از اول اهل رفت و امد نبود. درضمن احمد بچه نیست که بخواهد به حرف مادرش گوش کند.
مهتا خندید و گفت: جالب اینجاست که صنوبر هم عین مادرش است. بیچاره آن پسره ی بدبخت که‌ او را گرفت. همیشه زن سالاری در خانه شان حاکم است.
خدیدیم و گفتم: انگار این مسئله در تمام خانواده شان ارثی است. راستی از زندگی سروناز و یاسر چه خبر؟
هیچی دیبا جان سروناز بر عکس مادرش است. یاسر به ‌او این روها را نداده ‌است. درضمن زن دایی طاهره نمي‌گذارد مهوش در زندگی یاسر دخالت کند. هر دو مي‌دانند چگونه ‌از پس من بر آیند؟
حرفها ادامه داشت تا این که ناگهان یادم افتاد هدیه‌ای را که برای ماکان خریده‌ام به مادر و مهتا نداده‌ام. با عجله سروقت چمدانها رفتم و کت و شلواری را که به سلیقه ی احمد خرده بودم از آن بیرون کشیدم و به مادر دادم. مادر اگر سرهنگ آمد این را از طرف ما به ‌او بدهید.
حدود دو ساعت گذشت اما احمد نیامد. مادر دستور شام داد و سپس رو به من کرد و گفت: شام را بخورید و بعدا عازم شوید. زنگ مي‌زنم دایی و زن دایی مهوش هم بیایند تا همه دور هم باشیم. بعد به طرف تلفن رفت.
مهتا در این اثنا گفت: دیبا حالا مي‌مانی یا نه؟ مي‌خواهی در نیشابور تنها چه کنی؟ احمدخان که گفت دو ماه دیگر به دنبالت مي‌آید.
مادر قبل از شماره گرفتن میان حرفش دوید و گفت: مهتا اصرار نکن من صلاح نمي‌دانم دیبا این همه مدت بدون همسرش اینجا بماند. نمي‌خواهم بهانه‌ای دست مهوش خانم بدهیم. و با نگاهی مهربان به من گفت: عزیزم هروقت آمدی همراه همسرت بیا. قدمت رو چشم عزیزم.
شماره را گرفت. مدتی صحبت کرد و دست آخر با ناراحتی گوشی را گذاشت. رو به من کرد و گفت: مهوش قبول نکرد و گفت احمد شامش را خورده ‌است به دیبا بگویید منتظر باشد پسرم الان مي‌آید دنبالش.
از رفتار احمد و مادرش متعجب بودم. از مادر پرسیدم: مادر مهوش حال مرا نپرسید: مادر بدون فکر و بی غرض گفت: نه. انگار اصلا دیبایی وجود نداره.
مهتا با عصبانیت گفت: چه حرفها، تو که نیاز نداری مهوش به تو التفاتی بکند. زنکه ‌احمق فکر مي‌کند ۱۴ ساله ‌است كه بی خودی با خواهرم سرناسازگاری دارد.
مادر مهتا را آرام کرد. دایه شام مرا درون سینه گذاشت و من بدون پدر و مادر مشغول به خوردن شدم.
اندکی بعد احمد رسید. چمدانها را در ماشین گذاشت و به راه‌ افتادیم. تمام راه را در سکوتی عمیق به سر مي‌برد. انگار داشت به حرفهای مادرش فکر مي‌کرد. حتما باز صحبت بر سر بچه دار شدنمان بود. در تمام مدت احمد سکوت اختیار کرده بود و گهگاهی سیگار روشن مي‌کرد و دوباره به فکر فرو مي‌رفت.
صبح زود به نیشابور رسیدیم. خدمه‌ از دیدن ما بسیار خوشحال شدند. سوغاتیهای هر یک را دادم.
روزها مي‌گذشت و دوباره آسمان زندگی ام تیره و تار شده بود. احمد باز به شرابخواری روی آروده بود.. با کمال وقاحت مست مي‌کرد و بعد از هر مستی با اندک بهانه‌ای به جانم مي‌افتاد. اول همه حرفهایش سر بچه بود و بعد به مسائل جزیی گیر مي‌داد و آخر سر تنم را از کتک سیاه و کبود مي‌کرد. روزها به قمار مي‌پرداخت. تازگیها پی برده بودم که گهگاهی هم سر به محله های بدنام مي‌زند. دلیل تعییر ناگهانی اش کسی نبود جز مادرش.
سعی مي‌کردم زمان مشروبخواری اش خود را در اتاقم پنهان کنم تا چشمش به نیفتد و باز کتکم نزند. بعد از این که آنقدر مي‌خورد که روی پایش بند نمي‌شد پشت در اتاقم مي‌آمد و با مشت و لگد به در مي‌کوفت و مرا تهدید به مرگ مي‌کرد. بعد از مدتی وقتی مي‌دید عکس العملی نشان نمي‌دهم، مثل بچه ها گریه مي‌کرد و مي‌گفت: من فرزندی مي‌خواهم که مدتها در انتظارش بوده‌ام. در را باز کن مي‌خواهم تو را که باعث بدبختی ام شده‌ای بکشم. در را باز کن من هم آرزو دارم پدر شوم.
آن شبهای نکبت بار را هرگز از خاطر نخواهم برد. مي‌دانستم تمام خدمه گوش ایستاده‌اند و همه ی حرفهای او را مي‌شنوند.
شبی در ایوان نشسته بود و تار مي‌نواخت. و جرعه جرعه شراب مي‌نوشید. خواستم به ‌اتاقم بروم که مثل حیوانی وحشی نعره زد: بایست خانم زندی. امشب مي‌خواهم کمي ‌با تو صحبت کنم.
نشستم. جرعه هایش را با شتاب فرو مي‌داد سپس چانه‌ام را بالا گرفت و به چشمانم نگریست. سرخی چشمانش مرا به وحشت انداخت. به آرامي ‌گفتم: تو چت شده که دوباره سرناسازگاری گذاشته‌ای؟

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.