خانم جان، مي‌دانم او تقصیر کار است. نیامده‌ام شفاعتش را بکنم. اما کار کردن او در اینجا باعث مي‌شد ۵ بچه ی صغیر شب سر بی شام به زمین نگذارند. نمي‌خواهید فکری به حال آنها بکنید؟
گوهر جان برای من سخت است که بخواهم نان کسی را آجر کنم. اما وجود این دختره باعث مي‌شود حتی یک لحظه نتوانم اینجا بمانم. سپس مقداری پول به گوهر دادم تا به ‌او بدهد و بگوید هرگز به ‌این خانه نیاید. آن شب زندگی ام جهنم بود. با ورود احمد بلوایی برپا شد. از همه سراغ زینت را مي‌گرفت. به همه سفارش کرده بودم بگویند خود خانم بدون اطلاع ما او را بیرون کرده. نمي‌خواستم پا پیچ خدمه ی خانه‌ام شود. تا صبح پشت در اتاقم نشست. مشت و لگد به در مي‌کوبید و مي‌گفت: زینت را چه کرده‌ای جادو گر؟
یک ماه گذشت. دیگر از احمد ترسی به دل نداشتم. تصمیم خود را گرفته بودم. مي‌رفتم و پشت سرم را نگاه نمي‌کردم. شبی این مسئله را به طور واضح برایش مطرح کردم.
گفتم: مي‌روم که تو بتوانی زنی اختیار کنی و فرزند دار شوی.
با شنیدن حرفم برق شادی درون چشمهایش درخشید. اما بعد از مدتی فکر گفت: نه. تو نمي‌روی دیبا. اگر بروی پدر من را مي‌کشد.
خنده‌ای از روی تمسخر کردم و گفتم: راست مي‌گویی، از ترس پدرت با من سر مي‌کنی. اما بدان که دیگر به من مربوط نیست. من ذره‌ای به تو علاقه ندارم. فهمیدی؟
نمي‌دانم باز چه نقشه‌ای در سر داشت. مدتی بود آرام شده بود. نه حرفی از زینت مي‌زد و نه ‌از بچه. باز هم سر وقت مي‌آمد و دست از رفیق بازی اش برداشته بود.
شبی در اتاقم را گشود. یادم رفته بود در را از تو فقل کنم. شبها امینت جانی نداشتم هر آن فکر مي‌کردم دوباره آن جنون سراغش مي‌آید و مرا در خواب خفه مي‌کند. اما آن شب به خاطر سهل انگاری ام بی مقدمه خود را به بسترم رساند و مرا در آغوش گرفت.
دیوانگی هایش فصلی بود و این برایم عادت شده بود. اما بعد از اعترافش به ‌این که مي‌خواسته ‌از زینت بچه‌ای داشته باشد و آن وقت او را طلاق بدهد و فرزند را به من بسپارد، نفرتم نسبت به ‌او بیشتر از سابق شد. گفنتم: احمد قسم مي‌خورم، به جان آقاجانم، اگر یک بار دیگه به من دست درازی کنی و یا خیانتی در حقم بکنی از زندگی ات خارج مي‌شوم.
احمد بعد از شنیدن این حرفها به حالت مصنوعی دستهایم را بوسید و سر بز زانوهایم گذارد و گریست. از این حالات ضعف و مکرش متنفر بودم. با این که دیگر بیشتر شبهایش را با من هم بستر مي‌شد، در دلم از وی متنفر بودم و منتظر فرصتی مناسب برای فرار.
روزها مي‌گذشت و من با او بیگانه تر از روز قبل می‌شدم. اما او هربار با حیله‌های متفاوتی پیش مي‌آمد. روزی هدیه‌ای گرانبها مي‌خرید و روزی دیگر مرا به گردش مي‌برد. نمي‌دانستم چه در سرش مي‌گذرد. اما هرچه بود، من در انتظار آن واقعه ی شوم لحظه شماری مي‌کردم. واقعه‌ای که قلبم گواهی مي‌داد به زودی رخ خواهد داد.
یک روز عصر تلفن به صدا در آمد. مهتا بود که حال مرا مي‌پرسید باز هم مثل همیشه تظاهر به‌ آرامش کردم. او خبر داد که فائقه و فوزیه یک هفته ی دیگر به عقد رحیم و رحمان پسران حسن خان در مي‌آیند. برای لحظه‌ای شادی عجیبی به من دست داد. از خوشحالی خنده‌ای بلند کردم به طوری که خودم از این خنده ی نابجا تعجب کردم. البته دلیل این واکنشهای ناهنجار ضعف اعصابم بود.
مهتا سپس افزود: ویدا هم برای جشن ازدواج برادرانش به‌ ایران مي‌آید و با اصرار زیاد خواهش کرده که تو احمد هم به تهران بیایید.
دلم مي‌خواست بروم اما نمي‌توانستم بدون گفتگو با احمد چنین قولی بدهم. بلاخره قرار شد فردا صبح خبرش را بدهم. شب هنگام، زمانی که ‌احمد برای صرف شام دست و رویش را مي‌شست، جریان را مطرح کردم. اول کمي‌ سکوت کرد بعد گفت: تو مي‌توانی بروی اما من نمي‌آیم. این روزها سرم خیلی شلوغ است. خیالت راحت باشد چند هفته ی دیگر مي‌آیم دنبالت.
از لحنش به شک افتادم و بلافاصله گفتم: نه من حوصله ی تنهایی رفتن ندارم. مي‌توانم بمانم و زمان تعطیلی تو با هم به تهران برویم.
احمد کمي‌دلخور شد: من اصراری ندارم، اما مگر نمي‌خواهی ویدا را ملاقات کنی؟ پس بهتر است بروی. تو را نمي‌شود شناخت. آن قدر یک دنده و لجبازی که لنگه نداری. اگر مي‌گفتم حق رفتن به تهران را نداری پایت را در یک کفش مي‌کردی و عزم رفتن مي‌نمودی. اما حالا که من حرفی ندارم تو نمي‌پذیری.
لج کردم و گفتم: من هیچ میلی به رفتن ندارم اصرار نکن.
آن شب را با سکوت گذراندیم. صبح روز بعد خبر نیامدنمان را به مهتا دادم و بهانه کردم احمد سرش شلوغ است و منم کمي ‌کسالت دارم. مهتا با ناراحتی گفت: هرطور میلت است من اصرار نمي‌کنم.
هوای نیشابور در فصل تابستان دم کرده و گرم بود. احمد مدام برای مذاکره و کارهای اداری معدن به شهرستانهای اطراف نیشابور مي‌رفت و من دائما تنها در خانه با امیدهای واهی دلخوش مي‌کردم. بیشتر سفرهایش به هفته ها دوری از خانه مي‌انجامید. اما من هرگز در مورد غیبتهای طولانی اش اعتراضی نکردم.
عصر یک روز که موهایم را مرتب مي‌کردم به فکر افتادم که چرا دیگر مثل سابق به وضع خانه نمي‌رسم. دلم مي‌خواست تغییراتی در محیط بدهم که مرا از کسالت و دلتنگی به در آورد. دستور دادم گوهر و خدمتکار جدیدم کبری که به جای زینت استخدام کرده بودم، بیایند. فورا حاضر شدند نظرم را گفتم و آنها فورا مشغول به کار شدند. مکان مبلها را تغییر دادیم و بعد فرشهای مورد نظر را پهن کردیم و اثاث اضافی را جمع نموده، به ‌انباری که‌ آن سوی حیاط بود انتقال دادیم. خانه خالی تر از قبل به چشم مي‌آمد اما زیباتر از قبل شده بود.
نوبت به‌ اتاق خواب مهمانها رسید. تمام وسایل اتاق را در راهرو گذاردیم. قرار بود اول نظافتی بکنند و بعدا وسایل مورد نظر مرا بچینند. به سراغ گنجه ی اتاق رفتم که وسایل اضافی اش را خالی کنم. چند قواره پارچه داشتم که دلم مي‌خواست آنها را به گوهر و کبری بدهم. خیلی وقت بود که به سر و لباس آنها نرسیده بودم. اما کمد قفل بود. از گوهر خواستم بگردد و کلیدش را پیدا کند. او تمام اتاق را زیرو رو کرد اما کلید را نیافت.
این مسئله برایم شک برانگیز شد. من که‌ این گنجه را قفل نکرده بودم! اصلا دلیلی برای قفل آن وجود نداشت. آن قدر حس کنجکاوی ام تحریک شد که باقر را صدا زدم و دستور دادم قفل کمد را بشکند. بعد هم مرخص کردم و در اتاق را بستم و مشغول جستجو شدم. بساط مشروب احمد و مننقلی که برای کشیدن افیون به کار مي‌برد و مقداری خرت و پرت دیگر را در گنجه یافتم. ناگهان چشمم به ‌اوراقی افتاد که ‌احمد کف کمد گذارده بود. تصمیم گرفتم نظمي ‌به ‌آنها بدهم. خم شدم و کاغذها را یکی یکی روی هم تا زدم. ناگهان عکس زنی از لا به لای سندی به زمین افتاد. عکس چه کسی بود؟ به ذهنم فشار آوردم. نه هرگز صاحب این عکس را ندیده بودم. باید مي‌فهمیدم میان اوراق احمد چه مي‌کند. آیا زمان آن واقعه ی شوم فرا رسیده بود؟
دستهایم مي‌لرزید و در کمد را بستم و اثاث را به کمک گوهر در گوشه‌ای تلنبار کردیم و سپس در اتاق را قفل نمودم. نای هیچ کاری را نداشتم. دوباره بوی خیانت به مشامم مي‌رسید.
آن روزها احمد معمولا ساعت ۳ بعد از ظهر خانه بود. سر شب دو ساعتی بیرون مي‌رفت و دوباره بر مي‌گشت. خیلی هم شنگول بود. دلیلی نمي‌دیدم که به ‌او مشکوک شوم. اما حالا مي‌فهمیدم چقدر ساده بوده‌ام که به ‌او اعتماد کرده بودم. تمام شب را به سکوت گذراندیم. آخر قراری که با او گذارده بودم فراموشم نشده بود. فردا صبح تعقیبش مي‌کنم. اما نه، فردا به شرکتش مي‌روم.
صبح روز بعد احمد سرخوش و شاد از خواب برخاست. کت و شلوارش را داد اتو کنند. گوهر در حالی که‌ اتو را از ذغال داغ پر مي‌کرد نگاهی پر تنفر به ‌او افکند. بارها وقتی سرم را بر شانه ی گوهر مي‌گذاشتم و گریه مي‌کردم، احساس مي‌کردم او هم به ‌اندازه ی من از احمد متنفر است. حتی یک بار به من گفت: خانم جان اگر روزی بخواهید از این خانه بروید من هم به ولایتم مي‌روم. دیگر بس است. هشت سال در این خانه جان کنده‌ام. به خدا دیگر طاقت این همه رنج و غصه ی شما را ندارم. اینجا برایم خاطراتی تلخ و هولناک دارد. تا به حال اینجا را به خاطر وجود شما تحمل کرده‌ام.
احمد کت و شلوار اتو کشیده‌اش را پوشید. مقابل آینه ایستاد و خود را برانداز کرد. دستی به موهای روغن زده‌اش کشید و با ژست سیگاری آتش زد. سپس خداحافظی کرد و رفت. حس ششمم مي‌گفت که به شرکت نمي‌رود.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.