بفرمایید خانم زرین. اگر امری است که به دست من حل مي‌شود در خدمتگزاری حاضرم.
قبل از هر چیزی مي‌خواستم همسرم از چیزی مطلع نشود.
سرش را به علامت تایید تکان داد: چشم امر، امر شماست. خیالتان آسوده باشد.
نمي‌خواستم هاشمي‌علت آمدنم را بداند. پس بلافاصله گفتم: مي‌خواهم بدانم همسرم در شرکت هست یا نه. تا مطمئن شوم سر زده وارد اتاق نمي‌شود.
آقا ی هاشمي‌ کمي ‌مکث کرد و در کمال صداقت گفت: خیر ایشان معمولا این ساعت نمي‌آیند اتفاقی افتاده ‌است؟
به آرامي ‌گفتم: خیر مي‌خواستم در مورد....
بگویید خانم راحت باشید چرا اينقدر مضطرب هستید؟
دل را به دریا زدم و گفتم: مي‌خواستم در مورد ساعات کاری همسرم اطلاعاتی به دست آورم و سپس در مورد مسئله ی مهمي‌با شما صحبت کنم.
مي‌دانستم این طور دو پهلو حرف زدن باعث مي‌شود هاشمي‌ منظور اصلی مرا نفهمد. و با صداقت به سوالهایم پاسخ بدهد.
اتفاقا می خواستم در این باره با شما صحبت کنم، خانم زرین. چون من دلیل این همه تاخیر و دلسردی در کار را به شما نسبت مي‌دادم. همیشه فکر مي‌کردم شما مانع زیاد ماندن او در شرکت مي‌شوید.
با بهت گفتم: من؟ مگر در مورد رفت و آمدنش مشکلی پیش آمده ‌است؟ دلم مي‌خواست حرفی برخلاف آنچه که‌ انتظار داشتم بزند. تا با خود بگویم دیدی دیبا؟ اشتباه کردی. احمد به تو وفادار است. اما افسوس!
هاشمي‌متعجب تر از من گفت: بله. خانم زرین همسر شما ساعت ۱۱ به شرکت مي‌آید و ساعت ۱ بعد از ظهر سری به کارگاهها مي‌زند و تا ساعت ۱۱ روز بعد مرا با این همه مشغله رها مي‌سازد. باور کنید تمام مسئولیتهای این معدن به گردن من است. بارها برای سفرهای بیرون شهری از او کمک خواستم اما احمدخان تنهایی شما را بهانه کرد. باور کنید یک پای من در نیشابور است و پای دیگرم در سفر های خارج از شهر.
دیگر نمي‌توانستم درنگ کنم. پای زن دیگری در میان بود. زنی دور از من و نه مثل بار اول در کنارم و زیر یک سقف. ای ابله! مرا آنقدر ابله یافته‌ای که عیش و نوشت را جای دیگری برپا مي‌داری و مرا بهانه ی سفر نرفتن مي‌کنی و در کنار زنی دیگر به سر مي‌بری؟ این بار جای هیچ بخششی نیست احمدخان.
از جا برخاستم. ساعت حدود ۱۱ است من با اجازه تان مي‌روم. امیدوارم در مورد ملاقاتمان حرفی به ‌احمد نزنید.
مطمئن باشید خانم. اما شما آمده بودید که در مورد مسئله ی مهمي ‌با من صحبت کنید. خدای نکرده ‌از صحبت تند و گلایه آمیز من ناراحت شده‌اید؟
با لبخندی گفتم: نه جناب هاشمی. یادم آمد در این ساعت قراری دارم. اما قول مي‌دهم همه چیز درست شود. او دیگر شما را تنها رها نخواهد کرد. من یک وقت دیگر مزاحم مي‌شوم.
با عجله خود را به خانه رساندم و چمدانهایم را بستم. منتظر ورود احمد شدم. ناهار را در کمال آرامش خوردم. دیگر غصه و زجر بس بود. باید کسی را که نمي‌خواستم به حال خودش رها مي‌کردم.
نزدیک ساعت ۴ بعد از ظهر وارد خانه شد. بوی الکل آمیخته به عطرش از دور به شمامم رسید. باز هم کثافت کاریهایش را شروع کرده بود. گوهر ناهارش را گرم کرد و روی میز چید. احمد صورتش را شست و روی صندلی نشست و تظاهر به خوردن کرد. مي‌دانستم غذایش را جای دیگر خورده ‌است. هرچند یک لحظه سرش را بالا مي‌گرفت و به چهره‌ام مي‌نگریست. شاید بویی برده بود. ناگهان لب به سخن گشود: چطوری دیبا؟ بگو ببینم کلک، چرا امروز ناهار منتظرم نماندی؟
من ناهار را خورده‌ام. این اولین ناهاری بود که بعد از هشت سال زندگی با تو خیلی به من چسبید.
خب نوش جانت. من برای تو هرکاری بکنم، تو قدر بدان نیستی. باید بگویی بعد از هشت سال زندگی اولین باری است که....
با عصبانیت گفتم: دلت مي‌خواست من ساده دل منتظر شوم که تو خسته به خانه بیایی و با تو ناهار بخورم؟
بله مگر من امروز مثل همیشه خسته نیستم؟
با تمسخر گفتم: چرا. خسته‌ای. مثل هر روز خسته‌ از عیش و نوش.
با نگرانی قاشقش را روی میز ول کرد: باز چه بهانه‌ای داری؟
چه بهانه‌ای؟ بین من و تو هرچه بود به پایان رسیده ‌است. بعد عکسی را که یافته بودم جلوی رویش انداختم.
اول نگاهی با حیرت به من افکند و بعد به عکس: این دیگر چیست زن؟
تو حق نداری به من دروغ بگویی. نمي‌خواهم بفهمم که ‌احمق بوده‌ام که با تو، با توی پست فطرت زیر یک سقف زندگی کرده‌ام. تف به غیرتت که نام خودت را مرد گذاشته‌ای نامرد.
بعد از حرفهایم سکوت کرد. سپس خنده‌ای مستانه کرد و گفت: چرا حرص مي‌خوری؟ مواظب باش شیرت خشک مي‌شود. احتیاج به ‌این همه سر و صدا و حاشیه روی نبود. مثل آدم مي‌پرسیدی جوابت را مي‌دادم. بله ‌آن عکس که مي‌بینی، عکس زن من است. نه صیغه‌ای بلکه زن رسمي‌ام. خب چه مي‌گویی؟ من حق ندارم فرزندی داشته باشم؟ مگر مي‌توانم با توی اجاق کور زندگی کنم؟ من مرد هستم. مرد حق دارد تا جایی که توان مالی دارد زن بگیرد. حتی ده تا.
از حرفش به ‌اوج عصبانیت رسیدم. برخاستم و با لحن تهدیدآمیزی گفتم: من برای همیشه‌ از زندگی ات خارج مي‌شوم. حتما حرف آخر مرا که ماهها قبل بهت گفته بودم را به یاد داری.
بلند شد و رو به رویم ایستاد. کجا مي‌روی احمق؟
مي‌روم تهران.
اجازه نداری پایت را از خانه بیرون بگذاری. اگر چنین کنی ساق هایت را مي‌شکنم.
با خنده گفتم: حالا مي‌بینی.
مشتی حواله ی صورتم کرد. اجازه ندادم حرکتش را دوباره تکرار کند. با درد شدیدی در ناحیه ی گونه‌ام خود را به‌ اتاقم رساندم. بغض گلویم را مي‌فشرد. تلفن را برداشتم و شماره ی منزل پدر را گرفتم.

صدای پدرم از آن طرف سیم به گوش رسید. دلم پر مي‌زد برای دیدارش. دلتنگی یکباره به قلبم هجوم آورد.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.