گریه‌ امانم نمي‌داد. هق هق گریه مي‌کردم و نمي‌توانستم درست صحبت کنم.
پدر فریاد زد: دیبا اتفاقی افتاده؟ احمد طوری شده؟
با گریه گفتم: آقاجان احمد سالم است من دارم مي‌میرم.
چرا چی شده؟
صدای مادر را کنارش شنیدم. چهره‌اش را مجسم کردم. حتما مثل مرغ پرکنده بال بال مي‌زد. بهادر خان دیباست؟
آقاجان احمد زن گرفته‌ است.
هیچ صدایی نیامد. حتی مادر نیز خاموش شد. انگار نفس در سینه ی هر دو حبس شده بود. ناگهان صدای مهتا از آن طرف به گوشم رسید: دیبا خواهر کوچولوی من چه شده؟
با گریه گفتم: مهتا احمد برایم هوو آورده. به‌ آقاجان بگو مرا در خانه‌اش مي‌پذیرد تا همین الان حرکت کنم؟
مهتا با گریه گفت: لعنت به‌ احمد. دیبا تو روی چشم ما جا داری. اینجا خانه ی توست.
پدر گوشی را گرفت. صدای شیونش را مي‌شنیدم. منتظر باش آقاجان. پس فردا مهتا و ناصرخان مي‌آیند نیشابور عقبت. آن نامرد را هم خودم ادب مي‌کنم.
با گریه گفتم: نه آقاجان او را ول کنید. مرا دق مرگ کرده‌ است. هشت سال زجر و عذابم داده ‌است و صدایم در نیامده ‌است. اما حالا باید به همه چیز خاتمه بدهم.
گوشی را قطع کردم. مي‌دانستم احمد از آن طرف حرفهایم را مي‌شنود. به محض قطع شدن تلفن به‌ اتاقم آمد. کمربندش را درآورد. مي‌کشمت دیبا. تو حق رفتن نداری. از دست پدرت عارض مي‌شوم. او نمي‌تواند زن مرا بدون اجازه‌ام از خانه ببرد.
جلو نیا. بس است. نگذار روزگارت سیاه تر از این شود. مي‌دانی که پدرم مي‌تواند دودمانت را به باد دهد.
احمد خنده‌ای کرد. محتویات بطری ای که در دست داشت را لاجرعه سر کشید و مثل بار قبل با کمربند به جانم افتاد.
شب شده بود. بدنم غرق در خون بود و از تورم و درد مي‌سوخت. گوهر پزشکی خبر کرد، که بعد از معاینه‌ام با وحشت گفت: چه کسی این خانم را شکنجه داده ‌است؟
هیچ کس حرفی نمي‌زد. دکتر مسکنی به من زد و تا صبح روز بعد هیچ نفهمیدم. یک روز دیگر به خلاصی ام مانده بود. شب پر درد و سراسر اشک و آه دوم هم به پایان رسید. احمد در آن دو روز از ترس ناصرخان به خانه نیامده بود. صبح روز بعد هنگامي ‌که چشم گشودم مهتا را بر بالینم دیدم. او اشک مي‌ریخت و دستهایم را در دست داشت. با دیدنش نیمه خیز شدم و او را در آغوش گرفتم و هر دو ساعتی را گریستیم.
ناصرخان وارد شد. سلام کردم. سرخی چشمانش نشان مي‌داد که‌ او هم گریسته‌ است. جلو آمد و دستی به موهایم کشید. ناراحت نباش دختر عمه. امروز دیگر تکلیفت را با آن نامرد روشن مي‌کنم. تف به آن احمد بی غیرت که زنش را به چنین حال روزی انداخته ‌است. دیگر تمام شد. سپس رو به مهتا کرد و گفت: مهتا کمک کن تا او را از این خراب شده بیرون ببریم.
مهتا زیر بغلم را گرفت. به کمک او روی پا ایستادم. هنوز از در اتاق خارج نشده بودیم که یاد جواهراتم افتادم.
مهتا بگذار مقداری وسیله دارم که باید همراه بیاورم.
گوهر در کشو را باز کرد. سنجاق سینه‌ای را که ماکان به رسم یادگاری به من داده بود برداشتم، و بعد ساعت ظریفم را. سپس همه ی طلاهایم را به جز آنهایی که‌ احمد و خانواده‌اش به من داده بودند، برداشتم. به یاد آلبوم عکسهایمان افتادم. نمي‌خواستم هیچ اثری در آن خانه ‌از خود به جا بگذارم. آلبوم را به دست مهتا دادم و باقر کمک کرد چمدانها را در ماشین بگذاریم. آن قدر حالم بد بود که عقب ماشین برایم جا پهن کردند. به آرامي ‌سر را روی متکا گذاردم و مهتا پتویی رویم کشید.
سکوت سنگینی فضای ماشین را گرفته بود. مهتا تمام مدت اشک مي‌ریخت. در راه برگشت به تهران، خانه پدری ام، عشق دورانی کودکی ام و یادگار دوران جوانی ام را پیش گرفتیم. احمد از ترس ناصرخان دو روز به خانه نیامده بود.
ساعتی هیچ حرفی بینمان به میان نیامد. تا این که عصر تمام رنجها و دردهایم را برای مهتا و ناصرخان شرح دادم. هردو بدون هیچ غروری اشک مي‌ریختند، و خودم در این میان از فرط گریه نفسم به شماره ‌افتاده بود. بلاخره سکوت کردم و به خواب رفتم.
اندکی بعد چشم گشودم. اولین لقمه غذا را مهتا به دهانم گذاشت. دیبا جان بخور که جان بگیری. چرا این همه وقت برای مان نگفتی که در زندگی با احمد چه مي‌کشی؟ البته همه ی ما از نگاهت و از حالاتت حدس زده بودیم. اما دلمان مي‌خواست از زبان خودت بشنویم که خدایی نکرده ما را مقصر ندانی.
لقمه را به آرامي ‌فرو دادم و گفتم: سرنوشت من چنین بوده. هیچ کس جز خدا نمي‌توانست از راز دل من آگاه شود.
زمانی که به تهران رسیدیم و ماشین جلوی منزل پارک شد، دوباره نفس عمیقی کشیدم. اینجا همان جایی بود که مي‌توانست پناه قلبم شود. چشمهایم را مالیدم. یعنی تمام اینها خواب نبود؟ یعنی باید باور مي‌کردم که‌ از دخمه های خانه ی او نجات پیدا کرده‌ام؟
پدر و مادر هردو چشم به راهمان بودند. پدر گرفته و عصبی مي‌نمود. مادر نیز از فرط گریه چشمانش سرخ شده بود. هردو انگار سالخورده شده بودند.
پدر مرا در آغوش گرفت. با دیدن چهره و گونه ی کبودم به آرامي ‌گریست. مرا به‌اتاق خودم بردند و روی تخت خواباندند.
مهتا به آقاجان گفت: نامرد احمد جای سالمي ‌در تنش نگذاشته‌ است. طفلک حال تکان خوردن را هم ندارد.
چشمان پدر و مادر غرق در اشک بود. گونه هایم و تمام صورتم زیر سیل اشک هایشان بوسه باران شد. مادر به سینه‌اش مي‌کوفت و احمد را نفرین مي‌کرد. پدر در فکری عمیق فرو رفته بود. شاید در فکر انتقام.
همه خارج شدند تا مادر لباسم را از تنم در آورد. لباس راحتی پوشیدم. تنم پر از ضربات شلاق بود. مادر طاقت دیدن آن جراحتها را نداشت با گریه ‌از اتاق خارج شد. قلبش گرفت و جلوی پله ها به زمین افتاد. صدای پدر را شنیدم که گفت: تف به غیرتت خشایار که پسرت را حیوانی وحشی تربیت کرده‌ای. سپس رو به همه گفت: الان مي‌روم و حق آن خشایار نامرد را کف دستش مي‌گذارم.
ناصرخان مانعش شد: نه‌ آقاجان درشان شما نیست. همه ی کارها را به قانون واگذار کنید.
دایه برای مادر گل گاوزبان آورد. مهتا شانه هایش را مي‌مالید. سرانجام مادر به هوش آمد. در حالی که روی تخت نشسته بودم و اشک مي‌ریختم.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.