سه ماه بعد یک روز پدر برگه‌ای به دستم داد، برگه‌ای که حکم آزادی من در آن حک شده بود.
از احمد جدا شدم و این بعد از مدتها اولین شادی زندگی ام بود. پدر چند نفر را اجیر کرد تا به نیشابور بروند و احمد را تا سر حد مرگ بزنند. این کار عملی شد و کمي‌ دل مرا خنک کرد.
ماهها گذشت. خاطرات شوم زندگی ام مرا تا سرحد جنون مي‌کشاند و شبها دائم کابوسهای وحشتناک مي‌دیدم. روحیه‌ام بسیار ضعیف شده بود و با اندک سخنی در مورد گذشته‌ام اشک مي‌ریختم.. روزها اغلب زانوی غم بغل مي‌گرفتم و در لاک تنهایی خود پنهان مي‌شدم. هیچ چیز باعث شادی ام نمي‌شد. کمتر سخن مي‌گفتم.
روزی در ایوان نشسته و در افکار خود غوطه ور بودم که ناگاه دست گرمي‌ بر شانه‌ام نشست. سر بلند کردم و آقاجانم را دیدم که‌ اندوهگین به چهره‌ام لبخند مي‌زد.: دیباجان به چه فکر مي‌کنی؟
چیز مهمي‌ نیست. داشتم کمي‌ استراحت مي‌کردم. حوصله‌ام سر رفته ‌است. پدر سکوتی کرد و سپس گفت: پدر جان مي‌خواستم من و مادرت را ببخشی.
چرا مگر شما چه کرده‌اید؟
اشک در چشمان پدر حلقه زد: ما باعث بدبختی تو شدیم. به‌ اصرار فراوان تو را به عقد احمد در آوردیم. من هرگز خود را نمي‌بخشم.
این چه حرفی است پدر؟ مگر شما به قسمت ایمان ندارید؟ من باید این زجر را مي‌کشیدم دلیلی نداره شما و مادر را مقصر بدانم.
پدر سکوت کرد و آرام اشکهایش را پاک کرد. لحظه‌ای تلخ بود. تا آن زمان هیچگاه ‌او را در چنین حالتی ندیده بودم. بلند شدم و صورتش را بوسیدم. پدر همه چیز به پایان رسیده‌ است. من خوشحالم که‌ از بند اسارت او آزاد شده‌ام و شما پشت گرمي‌ام هستید.
پدر از شنیدن سخنانم نفس راحتی کشید. انگار منتظر بخشش من بود.
روزها سری به مهتا مي‌زدم و از پریا و رضا دیدن مي‌کردم. پریا به مدرسه مي‌رفت و رضا دیگر پسر بزرگی شده بود. بچه ها بسیار با من مانوس شده بودند و هر زمان که مي‌خواستم به خانه بازگردم سرم گریه و زاری مي‌کردند که نروم و پیششان بمانم. اما ترجیح مي‌دادم پدر و مادر باشم و از آنها مراقبت کنم.
یک روز پدر زمانی که‌از حجره به خانه آمد، فورا کنارمان نشست و خبر خوشی داد: اختر خانم، تا یک ماه دیگر راهی خانه ی خدا مي‌شویم. خودت را آماده کن.
مادر از شادی در پوست خود نمي‌گنجید. آخر به آرزویش رسیده بود. یک ماه گذشت و کار پدر و مادر در آن ایام دیدن اقوام طلب حلالیت بود. شبی بغد از صرف شام صدای مادر را شنیدم که با پدر سخن مي‌گفت. نمي‌دانم چرا ایستادم و به حرفهایشان گوش کردم.
بهادرخان بیا و دست از لج و لجبازی بردا. ما عازم خانه ی خدا هستیم و باید حلالیت بطلبیم. نباید با بغض و کینه‌ از اینجا برویم. مگر داداشم کف دستش را بو کرده بود که پسرش این چنین بلایی سرمان مي‌آورد؟ ما فامیل هستیم. من دلم نمي‌خواهد این چنین تو را در بغض و نفرت ببینم. بهادرخان این عمل از روحیه ی مردانه ی شما بعید است.
نه خانم. این چه حرفی است که مي‌زنی؟ من هیچگاه حاضر نیستم مهوش و خشایار را ببخشم. آنها باعث بدبختی دخترم شده‌اند. یادت است چه تعریفی از آن مردیکه ی بی غیرت مي‌کردند؟ چرا پسرشان را نصیحت نکردند؟ چرا گذاشتند دختر من این همه زجر بکشد؟ آن هم دختر بهادرخان که پاره جیگرش هستند. اصلا من به خاطر آنها زنده‌ام خانم.
چه مي‌گویی بهادر خان؟ مگر دیبا به من و تو که پدر و مادرش بودیم اعتراضی کرد که بخواهد به مهوش و دایی اش اعتراض کند؟ خودت مي‌دانی این دختر چقدر تودار است.
بحث پدر و مادر ادامه داشت. دلم نیامد در کارشان دخالت کنم. مي‌خواستم به آنها بفهمانم که دیگر هیچ ناراحتی از آنها به دل ندارم و هیچ غم گذشته‌ام با احمد را نمي‌خورم مي‌خواستم به به آنها بفهمانم همه غصه هایم را در نیشابور جا گذاشته‌ام.
بی مقدمه وارد اتاق شدم. پدر و مادر هر دو سکوت کردند. آقاجانم سیگاری آتش زد و مشغول خواندن روزنامه ی روی میز کرد. مادر به صورتم لبخند زد: دیبا جان هنوز نخوابیده‌ای؟
نه مادر خواب به چشمانم نمي‌آید.
خب چه مي‌خواستی؟
هیچی با پدر کار دارم.
پدر سرش را بلند کرد: بله دخرتم؟
مي‌خواستم قدری با شما صحبت کنم.
خب بگو دخترم مي‌شنوم.
پدر دلم نمي‌خواهد فقط شنونده باشید، بلکه مي‌خواهم به حرفهایم عمل کنید.
خب بگو چه مي‌خواهی؟
والله قصد نداشتم به حرفهایتان گوش دهم اما گذری صدایتان را شنیدم. این قسمت ما بوده که چنین رقم خورده بوده. شما نباید با دایی قهر کنید. دست سرنوشت ما را به هم رسانید و با دست خودش هم از هم جدایمان کرد. هیچ کس در این میان مقصر نیست. حتی دایی و مهوش که با دخالتهای بی جایش نمي‌دانست چه مي‌کند. بدانید این بخشش ثواب فراوانی دارد. پدر من انها را، حتی احمد را از ته دل بخشیده‌ام. حلا حرف من را گوش کنید و به خاطر من قلب مادر را نشکنید و خدا را هم خشنود سازید.
بعد از حرفهایم صدای گریه ی مادر را شنیدم. که بلند شد و مرا در آغوش گرفت: دخترم تو چه قلب پاک و رئوفی داری! خدا مي‌داند که به داشتن تو افتخار مي‌کنم.
پدر سکوت کرد. باز حرفم را تکرار کردم. آخر سر گفت: بگذار امشب فکرهایم را بکنم و ببینم چه مي‌شود.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام داستانتون خیلی باحاله..فقط چراصفحه بندیش اینجوریه ...ولی عالیه موضوعش واقعیه ؟

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.