از او حال مهوش خانم را پرسیدم. بهانه‌ آورد که بیمار است و در منزل صنوبر است. فکر کردم مهوش شرمنده و یا شاید خشمگین است. اما هیچ حرفی در این مورد به میان نیاوردم.
صبح روز بعد پدر و مادر رهسپار خانه ی خدا شدند. با رفتن آنها دور و برم خلوت شد. از نبودشان غمي‌ سنگین بر دلم نشست و چشمهایم خیس شد. روزها مي‌گذشت و من دائم در خانه بودم. چندین بار مهتا از من خواست شبها به خانه ی آنها بروم اما من قبول نکردم و بهانه آوردم که‌ اگر جای خوابم تغییر یابد شب را به راحتی نمي‌توانم استراحت کنم. احتیاج زیادی به تنهایی و سکوت داشتم.
یک روز است به همراه دایه در آشپزخانه شیرینی درست مي‌کردیم، در خانه را زدند. بلند شدم و دستهایم را شستم و لباسم را عوض کردم. غلام در اتاقم را زد: خانم دوست پدرتان هستند. آمده‌اند شما را ببینند.
چه کسی؟
سرهنگ ماکان آریا.
از شنیدن نام ماکان قلبم در سینه به شدت کوبید. اکنون رها بودم اما خالی از عشق. رهاتر از قاصدکها. یعنی چه شده بود که ماکان بعد از مدتها سری به ما مي‌زد؟ از طلاق من باخبر بود یا پدر این راز را برای دوستش فاش نکرده بود؟
سرهنگ را به مهمان خانه دعوت کن من الان مي‌آیم.
در اتاق را باز کردم. از پشت سر او را دیدم چهار شانه و ورزیده تر از قبل با موهایی که مثل همیشه مرتب و شانه زده بود. از صدای در اتاق از جا برخاست و به سمت من برگشت. خدایا مثل همیشه و زیبا و گیرا بود. با خنده‌ای ملیح بر لب جلو آمد. سلامي‌ کردم و به رسم ادب دستش را فشردم.
دیبا حالت چطور است؟ کی آمده‌ای؟
خوبم سرهنگ. چند ماهی است که تهرانم.
چه جالب! پس چرا من با خبر نشدم؟
نمي‌دانم. خب شاید خیلی مهم نبوده‌ است.
ماکان سرجایش و من دستور شیرینی و چای دادم و روی مبل مقابلش نشستم. نگاهی به سردوشیها و مدالهایش انداختم. دوباره ‌ارتقا درجه یافته بود و سرهنگ تمام شده بود. سر به زیر انداختم. مثل همیشه طاقت نگاههای سوزان او را نداشتم.
خب چه مدتی مي‌مانی؟ راستی از جناب زرین چه خبر؟
دلم نمي‌خواست حرفی از احمد بزنم. همین که مي‌فهمید طلاق گرفته‌ام بس بود. مایل نبودم علتش را به‌ او بگویم.
شاید برای همیشه بمانم. دیگر قصد رفتن ندارم. در ضمن از حال آقای زرین چند ماهی است که بی خبرم، چون دیگر اوضاع و احوالش به من مربوط نیست.
از حرفم بهت زده شد و نیمه خیز از جایش برخاست.چه مي‌گویی دیبا؟ درست مي‌شنوم؟ تو زندگی ات را رها کردی؟ آخر چرا؟
بله رها کرده‌ام. درست فهمیده‌اید. من حالا زنی مطلقه هستم.
باور نمي‌کنم. آه خدای من!
چرا؟ یعنی شما شهامت طلاق در من نمي‌بینید؟ باید عمری مي‌سوختم و با زجر و بدبختی زندگی مي‌کردم؟
ماکان متاثر گفت: چرا. من همیشه شهامت تو را مي‌ستودم. مي‌دانم زنی نیستی که بتوان بر سرش کوفت و بتوان وادارش کرد عمری با بدبختیها بسازد. اما متعجبم که ‌احمد چه کرده بود؟
هیچ آقای ماکان. دلم نمي‌خواهد درباره ی او حرفی بزنم. باعث ملالم مي‌شود. لطفا از این موضوع بگذرید.
ماکان به آرامي ‌گفت: بسیار متاسفم دیبا. دلم نمي‌خواست تو را ناراحت کنم. مرا ببخش.
خنده‌ای کردم و گفتم: من شما را آسان مي‌بخشم. شما را ۸ سال پیش بخشیده‌ام آن زمان که دختری بیست ساله بودم. آن زمان که قلبم را به بازی گرفتید و مرا به راحتی به دست فراموشی سپردید حتما به خاطر دارید؟
تو نباید اینطور با من سخن بگویی. من هرچه کردم به خاطر تو بود.
آه راستی؟ ولی قبل از این که بدانی احمدی در کار است آخرین نامه‌ات بوی بی مهری و جدایی مي‌داد.
ماکان سکوت کرد. مي‌دانستم مغلوب شده‌ است. مي‌خواستم حرفهایم را بزنم و تا ته قلبش را بسوزانم. اما بر خود نهیب زدم. او مهمان من بود و حالا دیگر برای این حرفهای کودکانه خیلی دیر شده بود، چون قلب من هیچ میلی به‌ او نداشت. حالا من قالب یخی بودم ذوب نشدنی. با این که هر وقت اسم ماکان را مي‌شنیدم قلبم فرو مي‌ریخت. این آوار دلم عشق را دوباره در من زنده نمي‌کرد.
خب بگذریم. جناب آریا مرا ببخشید که نتوانستم خشمم را مهار کنم. دیگر تکرار نمي‌شود. ماکان دستی به موهایش کشید و گفت: آمده بودم از بهادرخان دیدن کنم اما انگار نیستند و در ضمن از حرفهای شما چیزی به دل نمي‌گیرم. این عادت زنهاست که یک طرفه قضاوت مي‌کنند.
مثل این که شما مدتی است که پدر را ندیده‌اید. درسته؟
بله چطور مگر؟ من ۴ ماهی پارسی بودم. البته برای سفر و تغییر آب و هوا. اما چند روزی است که آمده‌ام. امشب گفتم سری به دوست دیرینه‌ام بزنم و جویای حالش شوم اما انگار خانه نیستند.


ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.