گاهی با ورود خدمه برای پذیرایی رشته ی صحبت از دستمان خارج مي‌شد.
ساهت حدود ۹ بود که ماکان از جا برخاست و عزم رفتن کرد اصرار کردم شام را با من صرف کند اما فایده‌ای نداشت. با ادب خاصی گفت: باید بروم شبی دیگر خدمت مي‌رسم. در ضمن باید در مورد مسئله ی مهمي‌ با تو صحبت کنم. مي‌خواهی تو را کسالت و بی کاری نجات دهم و سرت را به کار گرم کنم؟ موافقی دیبا؟
با خوشحالی گفتم: البته که موافقم اما مي‌ترسم پدر قبول نکند.
نه خیالت راحت باشد. کاری که من برایت در نظر دارم برای کسب پول نیست، بلکه برای کمک به سطح دانش مردم است.
خب این چه کاری است؟ مي‌خواهم بدانم.
نه بگذار سلسله مراتبش را طی کند. بعد با تو آن هم با مواقفت پدرت، در میانش مي‌گذارم. دلم نمي‌خواهد تو را بیهوده‌ امیدوارم کنم.
دوباره به یاد امید عبثی افتادم که هشت سال پیش به من داده بود شدت حسرت و تاثر چهره‌ام را در هم کشید. از تغییر ناگهانی ام متوجه حالم شد.
دیبا آنقدر عجله داری بدانی که ‌از تاخیر در دانستم از دست من ناراحت مي‌شوی.
نه عجله ندارم. مسئله‌ای به خاطرم آمد که روحم را آزرد.
خنده‌ای کرد و گفت: روح بسیار ظریف و حساسی داری. درست مثل خودت ظریف و شکننده.
آنگاه دستم را فشرد و رفت. این آن مردی بود که من مدتها در تب عشق او مي‌سوختم و دوست داشتم مکانی امن بیابم و با او ولو یک کلمه حرف بزنم؟ اما چرا امشب با این که ساعتها در مورد مسئله‌ای تبادل نظر کردیم آن عشق سابق به سراغم نیامد؟ به خود خندیدم. زیرا من دیگر از همه ی مردها نفرت داشتم.
زمان عید نوروز کم کم فرا مي‌رسید. من مانند دوران تجردم در خانه پدرم بودم. مهتا اغلب به من سر مي‌زد و تا پاسی از شب گذشته با بچه هایش نزد من مي‌ماند این روزها خستگی رو به راحتی مي‌شد در چهره ی ناصرخان دید. مي‌دانستم کارها تجارتخانه بسیار سنگین است و نبود پدر باعث زحمتش مي‌شود.
سال جدید تحویل شد و ما در خانه ی آقاجان سر سفره ی عید هر یک به نوبه خویش دعا کردیم. پریا دستهایش را در هم گره کرده بود و زیر لب دعا مي‌خواند. از دیدن دهان بی دندان و آن چشمان معصوم که دائما به سوی من خیره مي‌شد، خنده‌ام گرفت. خم شدم و صورتش را بوسیدم. رضا هم به تقلید از پریا دعا مي‌خواند. اما توجهش به شیرینیهای سر سفره بود. بعد از دعا هدایای بچه ها را دادم و صورت هر یک را بوسیدم.
خاله جان راست است که دعا عای سر سفره ی هفت سین مستجاب مي‌شود؟
بله عزیزم.
چرا؟
چون مي‌گویند شگون دارند.
شگون یعنی چه؟
یعنی این که آمد دارد.
بدشگون یعنی چه؟
یعنی آمد ندارد. یعنی نحسی مي‌آورد.
خاله جان شما بد شگون نیستید.
با حرفش مهتا خم شد و با حیرت صورتش را نگریست. این چه حرفی بود که به خاله زدی؟ این حرف را که گفته ‌است؟
پریا خنده‌ای معصومانه کرد و گفت: مي‌دونم خاله جانم آمد دارد. یعنی آمده‌است خانه ی عزیز و پدر و بزرگ بماند اما زن دایی مهوش هر وقت به خانه ی بابا جمشید و مامان طاهره مي‌آید مي‌گوید دیبا بدشگون است.
از حرف پریا بند دلم پاره شد. اشک در چشمانم حلقه زد اما مانع ریزشش شدم. پریا بلند شد و صورتم را بوسید و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد: خاله جان بگو حرف زن دایی راست است؟
مهتا پشت دستش زد و گفت: بس کن پریا. زن دایی مهوش اشتباه مي‌کند. دیگر دوست ندارم این حرفها را تکرار کنی. ببین خاله جانت را ناراحت کردی.
آره خاله جان شما را ناراحت کردم؟
نه خاله جان اصلا.
مي‌خواهی بگویم چه دعایی کردم؟
بله دوست دارم بشنوم. ناصرخان پریا را از آغوش من جدا کرد: اینقدر به خاله‌ات نچسب. دیبا داشت خفه‌ات مي‌کرد چرا هیچ نمي‌گویی؟
بگذارید بچه راحت باشد پسر دایی. بگو پریا جان.
اول دعا کردم بابام همیشه زنده باشد. بعد هم دعا کردم شما شوهر کنید یک بچه ی گرد و قلمبه بیاورید من مثل عروسکم با او بازی کنم.
همه ‌از حرفش خندیدیم.ناصر و مهتا هر دو گفتند. ان شاالله ‌اما خنده هایم من دروغین بود... حسرت بوسه‌ای مادرانه به فرزندم مرا به آتش مي‌کشید. تعارفهایمان به پایان رسید. همه به همدیگر هدیه‌ای دادیم. ناصرخان بعد از این که کمي ‌سر به سرمان گذاشت رو به مهتا کرد و گفت: بچه ها پیشنهادی دارم که دوست دارم شما هم بپذیرید. هنوز خودم تصمیمي‌نگرفته‌ام. جواب قطعی من مشروط بر این است که شما هم بپذیرید.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.