هر دو گفتیم: بگویید ناصرخان. این قدر کشش ندهید.
دیروز عصر ماکان به تجارتخانه آمد و پیشنهاد داد روز دوم عید یعتی فردا همگی با هم عازم شمال شویم. او ویلایی آنجا دارد که محل مناسبی برای اقامت است. در ضمن دیبا خانم، ماکان افزود آب و هوای آن منطقه می تواند آرامش خاصی را به تو بدهد. وقتی چنین پیشنهادی داد دیدم خیلی وقت است که سفر نرفته ایم و احتیاج به تنوع داریم. خب حالا نظر شما چیست؟
هر دو با شادی گفتیم: ما موافقیم.
ناصر در حالی که رضا را در آغوش می گرفت گفت: پس بروید برای فردا آماده شوید ساعتی دیگر ماکان برای گرفتن خبر می آید.
من و مهتا هر دو شاد از این سفر، مثل بچه ها به طرف اتاق من دویدیم. قرار شد اول چمدان مرا ببندیم و بعد بریم خانه ی مهتا تا آنها لوازم مورد نظرشان را بردارند.
عصر زنگ زدیم آرایشگری بیاید و موهایمان را بیاراید. بعد از مدتها از ته دل خندیدیم. من از این که مورد توجه کسی قرار گرفته بودم و از این که دیگر روزها را به شب نمی دوختم و زانوی غم بغل نمی گرفتم، دلشاد بودم.
ماکان از راه رسید. بعد از سلام و احوال پرسی به بچه ها عیدی داد و بسته ای طریف و زیبا هم به من داد: این هم هدیه ای برای دیبا خانم. باز کن ببین می پسندی؟
در جعبه ی طریف را گشودم. عطری ظریف و خوش بود ساخت پاریس در آن قرار داشت. یا خوشحالی هدیه را گرفتم و تشکر نمودم. سپس به اتاقم رفتم و کفشهایی را که عیدی برای ماکان خریده بودم، به او تقدیم کردم. تشکر کرد و سلیقه ام را تحسین نمود. در حالی که کنار دست ناصر خان نشسته بود، چشمهایش را برای لحظه ای پر از شراره های عشق یافتم. اما بر خود نهیب زدم. نه دیگر برای من بس است. یک بار عشق او را در ترازوی عمل قرار دادم اینک او برایم دوستی خانوادگی است و بس.
من و مهتا از جا برخاستیم و برای درست کردن موهایمان به اتاق مخصوص رفتیم. من می خواستم موهایم را پسرانه کوتاه کنم. قبل از خروج از ماکان دعوت کردیم شام را با ما صرف کند و او به اصرار ناصرخان پذیرفت.
هنگام خروج از اتاق رو به من کرد و گفت: دیبا خانم امیدوارم این سفر روحیه ی شما را عوض کند.
متشکر سرهنگ.
موهایم را کوتاه کردم و دستی به سر و رویم کشیدم. چهره ام به کلی تغییر کرده بود. با این که خطوط غم و غصه را به راحتی می شد از چهره ام خواند هنوز رنگ و بوی جوانی را از دست نداده بودم. سر میز شام متوجه ی نگاه های ماکان شدم که مشتاقانه مرا می نگریست. بعد از صرف شام همگی به اتاق مهمان خانه رفتیم و دور هم نشستیم. صحبت مردها گل کرده بود. من و مهتا هم گوشه ای نشسته بودیم و از خاطرات کودکیمان حرف می زدیم. خیلی وقت می شد که به یاد آن دوران یافتاده بودیم. چه لحظه های زیبایی داشتیم. همه غرق در لذت و شادی بودیم. کجا من این چنین قلبم غمخانه بود؟
پریا خوابش می آمد و بهانه می گرفت که باید ناصرخان مرا به اتاق ببرد. ناصرخان سعی کرد او را آرام کند اما فایده ای نداشت. مهتا دایه را صدا زد: دایه جان پریا بی تابی می کند.
اما پریا گریه سر داد و گفت: من بابا ناصر را می خواهم.
ناصر به اجبار برخاست. سرهنگ اجازه می دهید چند لحظه از حضورتان مرخص شوم؟ زود بر می گردم. می بینید که این بچه بی تابی می کند. سپس دست او را گرفت و از سالن خارج شد.
ماکان بی مصاحب ماند و من و مهنا به رسم ادب سر حرف را با او باز کردیم. او از سفر اخیرش به پاریس سخن می گفت و ما هر دو به حرفهایش به دقت گوش می دادیم. یعنی حرفی نداشتیم با او بزنیم. میان حرف ماکان مهتا از او اجازه خواست و از اتاق خارج شد. با رفتن مهتا هر دو ناگهان خاموش شدیم. فقط صدای نفسهایمان بود که به گوش می رسید. من مثل همیشه مشغول جویدن ناخنهایم شدم. یکباره ماکان لب گشود: دیبا بسیار زیبا شده ای. این را می دانستی؟ حتی زیبا تر از ۸ سال پیش که تو را دیدم. یادت می آید؟
با حسرت سر بلند کردم: آه بله. به راحتی آن روزها را به خاطر می آوریم اما.....
امیدوارم این سفر به تو خوش بگذرد.
متشکرم که به فکر من هستید.
دیبا بگو مرا بخشیده ای؟
سکوت کردم. در چه مورد حرف می زنید؟
یعنی تو نمی دانی؟
نه هرچه بوده در خاطر من رو به فراموشی گذارده. هیچ دوست ندارم از آنها یاد کنم. در موردشان سخن نگویید.
ماکان ساکت شد. سیگاری آتش زد و آرام از جا برخاست. پشت پنجره ایستاد و به آسمان چشم دوخت. نگاهش به دور دستها بود. با حالت شاعرانه ای گفت: ببین چه شب زیبایی است. من امشب را هرگز فراموش نخواهم کرد.
حرفش را تصدیق کردم.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.