سه ساعتی می شد که از تهران خارج شده بودیم. هوای شرجی و نسیمی که از سمت درختان می دوید روحم را تازه می کرد. پریا ذوق زده بود و در آغوشم آرام و قرار نداشت. خاله جان می رویم دریا؟
بله عزیزم.
خاله دریا بزرگ است؟
بله خیلی هم بزرگ است.
بگو اندازه ی چی؟
بزرگتر از حوض خانه ی پدر بزرگ.
پریا خندید و از شادی صورتم را بوسید.
مهتا سرش را به صندلی تکیه داد. دیبا ببین چه هوای تازه ای. آدم باید ریه هایش را پر کند.
کمی بعد ماشینها را کنار زدیم تا کمی استراحت کنیم و ناهار بخوریم. در رستورانی دنج و آرام نشستیم.
ماکان رو به من کرد و گفت: خانمها چی میل دارند؟
من و مهتا به هم نگریستیم و سپس من گفتم: هر چه بقیه بخورند.
خب من و ناصرخان طالب اوزون برون هستیم. شما هم موافقید؟
البته.
ناهار را آوردند همگی با خنده و شوخی ناهار را صرف کردیم.
زمان مراجعت رسید ماکان جلو آمد و به آرامی به ناصرخان گفت: اگر اجاززه بدهید دیبا خانم و پریا در ماشین من بشینند. به خدا ناحقی است. از بی هم صحبتی دلم ترکید.
ناصرخان گفت: از نطر ما اشکالی ندارد البته اگر خود دیبا موافق باشد.
ماکان بعد از شنیدن نظر مساعد ناصرخان رو به من گفت: ديبتا خانم به من افتخار می دهید تا متل قو مرا همراهی کنید و مصاحب لحظاتم شوید؟
همراه پریا در صندلی عقب نشستم. ماشین را روشن کرد و به راه خود ادامه دادیم.
حواسم به درختان بود که ناگهان ماکان لب به سخن گشود.
دیبا می خواستم کمی با تو صحبت کنم. با این که می دانم شاید از سخنانم ناراحت شوی اما عزیزم می خواهم بدانم تو چرا بی مقدمه زندگی ات را ول کردی؟
از حرفش بهت زده شدم. چرا باید در امور خصوصی من دخالت می کرد؟ به آرامی گفتم: قصه ی من سر دراز دارد. شاید غصه غم من روزها زمان ببرد و بازم هم ناتمام باقی بماند.
ماکان نگاهی از آینه به چهره ام انداخت و گفت: بگو من گوش شنیدن دارم. دلم به بزگی آن دریایی است که پیش رو داریم. بدان غم تو قطره ایست در دریای غم آلود دلم. بگو و خودت را راحت کن. دلم می خواهد مثل آن وقتها مرا غریبه نپنداری.
اگر هنوز هم لاقم پس بگو.
چه بگویم. از زنی که هیچگاه احساس نکرد زن است و تکیه گاهی دارد؟ زنی که خود را به بازوی لخت خزان پیچید و دست آخر با مه اجاق کوری بدنام شد. بله احمد سر من زن گرفت و به حریم خانه اش بی حرمتی کرد. او بارها به من خیانت کرد. حتی با خدمتکار خانه ام هم بستر شد. باوور کن او مرا ۸ سال شکنجه داد، خرد کرد و از هم پاشید. به طوری که دیگر چینی احساس من بند نخواهد خورد. زخمهای تنم که بر اثر ضربات شلاق دهان باز کرده بود به قوت جوانی دوباره جوش خورد و باز پوست و گوشت گرفت اما ضربه هایی که به روحم خورد مرا در هم شکست و هرگز جبران نشد.
اشک از چشمانم جاری شد مثل این که با خود حرف می زدم. وجود ماکان را از یاد برده بودم. من یک زن مطلقه هستم. نه یک بیوه ی عادی. بلکه زنی اجاق کور. کسی که هرگز طعم مادر شدن را نچشید. کسی که بوی تن بچه ای او را به سر حد جنون می کشاند و من چنین بخت برگشته ای هستم. شاید احمد حق داشت. او نباید پاسوز من می شد. اما راهش را بلد نبود. حالا چه می خواهی بدانی ماکان؟ هشت سال زندگی کردم اما دریغ از یک نوازش گرم. من دیگر آن دیبای سابق نیستم. من زنی ۲۸ ساله هستم که عمرم به پوچی و بطالت گذشت. من فدای دست خزان شدم.
گریه امانم را برید. پریا مرا در آغوش کشید: خاله گریه نکن. تو قول داده بودی به بابا بزرگ. فراموش کرده ای؟
اشکهایم بی اختیار بر روی گونه هایم می غلطید. ماکان نفس عمیقی کشید و گفت: دیبا دیگر بس است. قلب مرا سوختی. بس است عزیزم.
پریا با خشم به ماکان می نگریست. آرام در گوشم گفت: عمو تو را اذیت کرده. من اصلا دوستش ندارم.
نه عزیزم. سرم درد می کند. این حرف را نزن.
ساعتی بعد به متل قو رسیدیم. شهری شبیه بهشت. تا آن زمان جایی به زيبايی آنجا ندیده بودم. ماکان گفت: الان می برمتان یک جای دنج و خلوت که از طبيعت زیبا لذت ببرید.
پریا ذوق زده گفت: خاله ببین دریا چقدر بزرگ است!
بله عزیزم.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.