چه جالب. من هم داشتم به همین مسئله فکر می کردم. این زیباییها مختص ایران ماست. سپس خنده ای کرد.
واقعا تو یک میهن پرست واقعی هستی. گفته ات را تصدیق می کنم.
کم کم خانه ای سپید و زیبا از دور پدیدار شد.
بچه ها رسیدیم.
ماشین ها توقف کردند و همگی پیاده شدیم. مهتا به خنده نزدیک شد و آهسته گفت: خوش گذشت دیبا؟ حتما از مصاحبت با ماکان لذت بردی.
آه بله شما چطور؟
البته، رضا که همه اش خواب بود. خیلی وقت بود که با ناصر و بدون حضور بچه ها سخن نگفته بودم. امروز زیباییهای این جاده ما را به یاد ماه عسلمان انداخت.
ماکان همگی را به درون ویلا دعوت کرد. مردها چمدانها را از ماشین پایین آوردند و به درون خانه رفتییم. آنجا را محیطی زیبا و آرام یافتم، با سالنی از مبلهای قهوه ای رنگ، دیوارهایی از جنس چوب، پرده هایی شکلاتی رنگ و پنجره هایی رو به دریا. همه چیز محیط گویای ذوق و سلیقه ای خاص بود. انگار زنی با سلیقه تمام وسایل را با ظرافت کنار هم چیده بود.
ماکان همگی را تعارف به نشستن کرد و سپس افزود: من می روم چای آماده کنم تا خستگی از تن همه بیرون برود.
من و مهتا برخاستیم. مهتا گفت: اجازه بدهید ما این کار را انجام دهیم. فکر می کنم این چند روز وظایف آشپزی و امور خانه باید به عهده ی ما باشد.
ماکان مکثی کرد و گفت: با این که من همیشه این جا پذیرایی از مهمانانم را خودم بر عهده می گیرم اگر این مسئله باعث زحمتتان نشود، پیشنهادتان را می پذیرم.
نه این چه حرفی است؟ آقایان نباید در امور خانه و آشپزی خود را به زحمت بیندازد. این وظیفه ی خانم هاست.
ماکان بعد از شنیدن حرفهای مهتا با خنده گفت: چه خوب! پس بیایید تا وسایل را نشانتان بدهم.
وارد آشپزخانه شدیم. ۶ صندلی تاجدار که به طرز زیبایی منبت کاری شده بود، محیط آشپزخانه را دلپذیرتر کرده بود. تمام وسایل مورد نیاز جهت آشپزی در آنجا موجود بود.
چای را آماده کردیم و به جمع پیوستیم. کم کم خورشید داشت غروب می کرد. ماکان برخاست و گفت: اگر مایلید لب دریا برویم و غروب خورشید را تماشا کنیم.
ناصرخان کمی فکر کرد و سپس گفت: من و مهتا قرار است یک ساعتی به شهر برویم و مقداری خرید کنیم. امیدوارم ما را معذور بدارید.
ماکان متعجب گفت: این چه حرفی است که می زنی دوست عزیز؟ لطف کنید و صورت خرید را بدهید، من به شهر می روم. درست نیست که مهمان عزیزم به زحمت بیفتد.
صحبت سر این مسئله چند دقیقه ای به طول انجامید. آخر سر قر ار شد مردها فهرست خرید را ببرند و لوازم مورد نیاز را تهیه کنند. پریا و رضا هم با آنها همراه شدند. زمان رفتنشان، ماکان به من نزدیک شد و گفت: دیبا جان چیزی لازم نداری؟
نه متشکرم سرهنگ.
زمان سوار شدن به اتومبیل ماکان گفت: راستی خانمها، برای شام چیزی تهیه نبینید. شام امشب به عهده ی من و ناصرخان عزیز است. اگر دوست دارید ماهی بخریم تا روی آتش کباب کنیم.
ما موافقت خود را اعلام کردیم و آنها به راه افتادند.
بعد از رفتنشان خانه در سکوت فرو رفت. مهتا پرسید: دیبا حوصله داری تا لب دریا برویم؟ بیا ببینیم غروب خورشید کنار دریا چه تماشایی دارد که ماکان دوست داشت زمان غروب لب آب باشد.
قبل از رفتن چمدانها را به اتاق بالا بردیم. پله های مارپیچ مانند چوبی ما را به سمت بالا هدایت می کرد. مهتا آهسته گفت: دیبا از کجا باید بدانیم که کدام اتاق را باید انتخاب کنیم؟ نکند اشتباها اتاق سرهنگ را اشغال کنیم.
نه دیدی که خودش موقع رفتن گفت می توانید هر کدام از اتاقها را که خواستید انتخاب کنید.
مهتا چمدانهایش را در اتاقی روشن و نورگیر که پنجره ی بزرگش رو به دریا باز می شد قرار داد و من بدون بر رسی دیگر اتاقها اتاق دیوار به دویار آنها را انتخاب کردم. محیط اتاق برایم دلپسند بود. دیوارهای صورتی رنگ، تختی یک نفره، آینه ی قدی.، کمدی در انتهای اتاق که لباسهایم را در انجا گذاشتم، و پنجره ای بزرگ با پرده های صورتی ملایم که رو به دریا باز می شد. همه چیز اتاق به طرز زیبایی آراسته شده بود.
لباسهایم را عوض کردم و همراه مهتا لب دریا رفتیم که فاصله ی چندانی با ویلا نداشت.
هر دو واقعا سلیقه ی ماکان و احساسش در مورد غروب سرخ رنگ خورشید در سینه ی دریا را تحسین کردیم. ساعتی با هم بر روی شنها نشستیم و هر دو بدون هیچ کلامی در آن غروب به یادماندنی به امواج زیبا خیره ماندیم. مهتا سنگ ریزه و صدفها را از روی ساحل بر می داشت و به آب دریا می سپرد. از دور قایقهای ماهی گیری را می دیدیم که چه زیبا آغوش آب را به سمت خشکی ترک می کردند. صدای آوازشان به گوشمان می رسید. من دست هایم را به امواج دریا سپردم و به حباب های آن که حاکی از شرارت موج هایی بود که صخره ها را می سایید، نگریستم.
مهتا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: دیبا جان یک سوال دارم.
بگو.
هنوز هم ماکان را دوست داری؟

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.