نه مهتا. همه ی آن اشکها و رنجها و فراغها تبدیل به خاکستری بسیار سرد شده است.
یعنی نمی توان شعله ای از آن بیرون کشید؟
نه، مهتا.
اما من فکر می کنم ماکان تو را مثل سابق و شاید هم بیشتر دوست دارد. این را از نگاهش می خوانم. حتی ناصر هم متوجه شده است.
بس است، مهتا. من نمی خوام او به خاطر ترحم عاشق من شود. نگاههای ماکان به من همیشه حالت مهرآمیز داشته است. من هم فریب همین نگاهها را خوردم. در ضمن نگذار ناصرخان چیزی از این قضیه بفهمد. دوست ندارم نظرش نسبت به او عوض شود.
خیالت راحت. ناصر می داند ماکان مرد شریفی است، والا هرگز با او دست رفقات نمی داد. ما همه دوست داریم تو خوشبخت شوی.
او یک بار مرا سرخورده کرد. در نامه ی آخرش بی مقدمه از جدایی سخن گفت. برای آن چه توضیحی دارد؟
مهتا کمی در خود فرو رفت. دیبا به سرعت تصمیم نگیر، شاید......
شاید چی؟
هیچی بگذریم.
مهتا دوست داری بروی توی آب؟
نه من که شنا بلد نیستم.
می ترسی غرق شوی؟
آره، اما بیشتر می ترسم طعمه ی کوسه ها شوم.
آه چه مقایسه ی زیبایی! غرق شدن بهتر از این است که طعمه ی کوسه ها شوی. من سالها پیس سید آن کوسه ی وحشی شدم و می دانم چه دندانهای تیزی دارد.
بس کن دیبا. حرفهای گذشته را به میان نیاور. خواهش می کنم. تو آمده ای روحیه ات عوض شود نه این که.....
زمان برگشتمان هوا به کلی تاریک شده بود. مردها همزمان با ما رسیدند. پریا با سرعت به سوی ما دوید و خودش را محکم در آغوش مهتا انداخت. ببین مامان، چه خرس خوشگلی دارم. عمو ماکان برایم خریده است.
مهتا سر کودک را نوازش کرد و سپس گفت: از عمو تشکر کردی؟
بله صورتش را محکم بوسیدم.
رضا کجاست؟
مثل همیشه خواب آلود بغل باباست.راستی خاله دیبا ما چند تا ماهی خریدیم. عمو ماکان می گوید آنها را امشب به سیخ می کشیم و بریانشان می کنیم. خاله مگر ماهیها گناه ندارند؟ طفلیها را نباید خورد مگر نه؟
نه خاله جان، این درست نیست. آدمها باید بعضی از حیوانات را بخورند تا بزرگ شوند.
نه من که نمی خورم. دلم برایشان می سوزد. الان مادرشان دارد گریه می کند.
هر جور دوست داری. اما پشیمان می شوی. ماهی غذای خوشمزه ای است.
ما به کمک ناصرخان و ماکان شتفاتیم. مقداری از خریدها را از دستشان گرفتیم. به خانه بردیم.
بعد از این که نشستیم و چای خوردیم و کمی استراحت کردیم، ماکان و ناصرخان و پریا بیرون رفتند و با چند کنده کومه ای از آتش به پا کردند. صدای ماکان به گوشمان رسید: خانمها بیایید بیرون و به ما کمک کنید.
من و مهتا به طرف آنها رفتیم و همگی دور آتش نشستیم. ماکان ماهیها را به سیخ می کشید و در شعله های آتش بریان می کرد. من سینی ای که همراه آورده بودیم پیش رویش گذاردم. خنده ای کرد و گفت: آفرین به شما که کدبانوی با تدبیری هستید. مانده بودم این ماهیها را کجا بگذارم.
همه از حرفش به خنده افتادیم. مهتا در حالی که با گذاشتن چند کنده در آتش شعله ها را تیز تر می کرد گفت: واقعا که دیبا کدبانو است. شما دستپخت او را نخورده اید. با این که غالبا آشپزی در خانه ی ما وظیفه ی مرضیه است، بعضی از روزها که دیبا هوس می کند آشپزی کند، غذاهایی لذیذتر از مرضیه می پزد که ۲۵ سال است در خانه ی ما سمت آشپز را دارد.
ماکان با نگاهی مهربان خنده ای کرد و گفت: پس دیبا خانم باید این چند روز از دستپخت شما هم بخوریم تا ببینیم واقعا حرف خواهرتان درست است یا نه؟
البته مهتا تعارف می کند. ولی من هم واقعا دلم برای آشپزی لک زده است. اگر شما بتوانید دست پختم را بخورید من حرفی ندارم.
زمان صرف شام رسید. همه به جز پریا که به حال ماهیهای بریان غصه می خورد، غذایمان را خوردیم. بعد از شام مشغول تخته نرد شدند و داستانهایی از خاطرات گذشته ی خود نقل می نمودند. صحبت از دستگیری ناصرخان پیش آمد. می دانستم هنوز مدیون ماکان است. مهتا وسط حرف مردها دوید و گفت: تو رو خدا دیگر بس است. دلم نمی خواهد در این سفر چیزی از آن روزهای سخت به خاطر بیاورم.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.