ماکان سکوت کرد و عذر خواست.
بلاخره خستگی بر همه مستولی شد و قصد رفتن به رختخواب را کردیم. من شب به خیر گفتم و از بقیه جدا شدم. لباس راحتی پوشیدم و روی تختم دراز کشیدم. آن روز را انگار در خواب دیده بودم. چه روز خوشی بود. خستگی حتی به استخوان پاهایم نیز نفوذ کرده بود. خیلی زود به خواب رفتم...

صبح زود که از خواب برخاستم، سپیده تازه دمیده بود و نور خورشید از پشت ابرهای تیره با شعاعی ضعیف به چشم می رسید. پنجره را گشودم و هوای تازه را به درون سینه کشیدم. صورتم را شستم و جلوی آینه نشستم. موهایم را روغن زدم و کمی آرایشی ملایم نمودم. وای خدای من امروز چقدر سرحال هستم. به آرامی از پله ها پایین رفتم. گمان می کردم همه بیدار هستند اما خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود. خوب بود چای را آماده می کردم و بعد از این که سفره را چیدم بقیه را بیدار می نمودم.

وارد آشپزخانه شدم. همه چیز مرتب روی میز چیده شده و چای حاضر بود. بوی کلوچه ی تازه اشتهایم را تحریک می کرد. مهتا هنوز در خواب بود. فقط ماکان ممکن بود صبح به این زودی پایین آمده و خیلی آرام، بدون این که مزاحم استراحت دیگران شود، میز صبحانه را چیده باشد.
به آرامی روی یکی از صندلیها نشستم. هنوز دستم را به سوی ظرف کلوچه نبرده بودم که صدای قدمهایی مرا به خود آورد. سر برگرداندم و ماکان را در چارچوب در دیدم. لباسی سر تا پا سفید پوشیده بود و حوله ای در دست داشت. چقدر امروز به چشمم جذاب و دوست داشتنی تر آمده بود. به آرامی از جا برخاستم.
سلام سرهنگ.
سلام، دیبای سحرخیز عزیز. صبح به خیر.
شما چه زود برخاسته اید!
با خنده گفت: بله من به رسم عادت در ارتش، صبح خیلی زود بر می خیزم، حتی اگر تمام شب را بی خوابی کشیده باشم. اول کمی ورزش می کنم و بعد مشغول صرف صبحانه می شوم.
پس چیدم میز با این سلیقه کار شماست؟
بله. جالا بیا جلو و مشغول شو.
از جا برخاستم و گفتم: شما هم چای میل دارید؟
آه بله. اما من صبحانه ام را خورده ام. بشین، من می خواهم برایت چای بریزم.
نه متشکرم. بگذارید خودم این کار را انجام بدهم. این درست نیست.
منظورت چیست؟ دلم می خواهد من امروز از تو پذیرایی کنم.
برایم چای آورد و رو به رویم نشست: دیبا نمی دانی شنا در این صبح بهاری چقدر می چسبد. دلت می خواهد شنا کنی؟
نه اصلا! اما دلم می خواهد با قایقی به آن دور دستها بروم. آنجا که آسمان به سینه ی دریا می چسبد.
این که کاری ندارد. اگر مایل باشی، بعد از صرف صبحانه تو را به دریا می برم.
متشکرم سرهنگ. هنوز وقت زیاد است. ترجیح می دهم همگی با هم باشیم. بگذارید بقیه بیدار شوند بعد با هم تصمیم می گیریم.
اینقدر یک دنده نباش دیبا. ناصرخان و مهتا دیشب خیلی خسته بودند. فکر نمی کنم به این زودی خا بیدار شوند. دلت نمی خواهد صبح به این زیبایی را در دل دریا بگذرانی؟
چرا، اما....
اما ندارد. به من اعتماد کن. نمی گذارم غرق شوی. حالا حالاها لازمت دارم.
خنده ای کردم و گفتم: باشد. اما اگر اتفاقی افتاد خودتان جواب آقاجانم را بدهید.
پس از صرف صبحانه هر دو برخاستیم و شانه به شانه به طرف دیا رفتیم. قایقی کوچک با پاروی خیس خورده آن طرفتر در ساحل به چشم می خورد. ماکان مثل پسر بچه ای به طرف قایق دوید: بیا بیا هل بدهیم تا قایق به آب بزند.
کنارش ایستادم و کمکش کردم. قایق بر اولین موج دریا سوار شد.
سوار شو! پری دریایی من. سوار شو نترس.
به آرامی رو به روی ماکان نشستم. پارو ها را به دست گرفت و به سینه ی دریا زد.
می رویم تا آنجا که قلب مهربان آسمان به آغوش دریا پناه برده است.
لبخندی زدم. دستهایم را به امواج آب سپردم. وای خدای من! چقدر سرد است. شما در همین آب سرد شنا کردید؟
بله از هوای کردستان که سردتر نیست.
یادم است که در نامه هایتان از هوای سرد زمستان آنجا شکایت داشتید.
خب یادت هست دیبا.
کم همه چیز را به خاطر دارم. فقط نمی خواهم آنها را مرور کنم.
چرا پری دریایی من؟
چون دیگر برایم مهم نیست.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.