وای خدای من، نمی دانم چگونه باید این قلب یخی را گرم کرد. دختر بگذار خون گرم و عاشق در آن دهلیزهای منجمد بجوشد.
نه دیگر بس است، بگذارید همینطور بماند. زیرا طاقت گرما ندارد.
خنده ای کرد و گفت: پری دریایی من خیلی زندگی را سخت گرفته ای...

بعد پاروها را محکم تر به دریا زد. سرعت دریا زیاد شد و چون گهواره ای که کودکی در آن خفته باشد، در دست موجهای کوچک تلو تلو خورد.
ماکان تو را به خدا آرام تر.
مگر نمی خواهی به آنجا برسیم؟
چرا. اما اینطور نه.
اگر آرام پارو بزنم که فردا هم به آنجا نمی رسیم.
باشد مهم نیست. همین جا هم به من آرامش کافی می دهد.
دوست داری پارو بزنی؟
بله خیلی دوست دارم موجها را مغلوب کنم.
پس بیا جایت را با من عوض کن و این طرف بشین.
بلند شدم. تعادلم به هم خورد و به سمت او پرت شدم. با مهارت مرا در آغوش گرفت.با این که عملش مانع از این شد که به سمت دریا پرت شوم، زمانی که مرا تنگ به سینه اش فشرد، لب به اعتراض گشودم: لطفا رهایم کن بهتر است برگردیم.
چه شده پری من؟ مگر نمی خواستی پارو بزنی؟
نه برای امروز کافی است.
بازوهای قوی اش را از دور کمرم جدا کرد و بدون هیچ حرفی به سمت ساحل برگشتیم.
در راه آوازهای غمگین خواند که آه از نهادم برخاست.
این ترانه را همیشه می خواندم. دوستش داری؟
بله ولی خیلی سوزناک است.
زیبایی اش در سوزی است که در آن نهان است. می خواهی بلندتر برایت بخوانم؟
بله. صدایتان بسیار گرم و زیباست.
خوابم یا بیدارم؟ تو با منی با من،
همراه و همسایه، نزدیکتر از پیرهن.
باورکنم یا نه، هرم نفسها تو؟
ایثار تن سوز نجیب دستاتو؟
اگه این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم.
بذار آفتاب شم و تو خواب، از تو چشم تو بتابم.
بذار اون پرنده باشم، که با تن زخمی اسیره،
عاشق مرگه که شاید، توی دست تو بمیره.
ریزش اشکش را دیدم. سرم را پایین نگاه داشتم تا اون عالم خودش سیر کند.
بعد از اتمام ترانه سکوت کرد و به آرامی پارو ها را رها کرد. دیبا دوستت دارم.
سکوت کردم و چشم به ساحل دوختم. نم نم باران شروع شد. در لحظه ای سرشار از احساس، ماکان به نرمی دستانم را گرفت و دوباره گفت: دیبا دوستت دارم، از ته دل می گویم.
گرمی دستانش روحم را منقلب کرد. دوباره آن عشق گذشته فوران کرد. دستهایم را از دستانش بیرون کشیدم.
چرا ساکتی؟ تو حرفی نداری؟
نه هیچ حرفی ندارم. دیگر دلم نمی خواهد این جمله را تکرار کنید.
مرا ببخش دست خودم نبود. نباید به این زودیها به تو ابراز...
به ساحل رسیدیم. باران تند شده بود و صورتم را تازیانه می زد. ماکان کنارم به راه افتاد: عجله کن کوچولو. الان سرما می خوری.
وارد خانه شدیم. از آشپزخانه صدای مهتا به گوش می رسید که با ناصرخان صحبت می کرد. با ورودمان ساکت شدند. مهتا با خنده گفت: فکر کردم خوابیده ای. خب گردش صبحگاهی خوش گذشت؟
بله متشکرم.
ناصرخان به احترام ماکان برخاست. سلامی کردند و همگی پشت میز نشستیم. ماکان رو به ناصرخان کرد و گفت: دوست عزیز هوای دلنشینی است. حیف نیست تا این وقت روز خواب هستید؟
ناصرخان تبسمی کرد و گفت: دیشب خیلی خسته بودیم. هنوز که تا شب خیلی راه است می توانیم بعد از صرف صبحانه کمی قدم بزنیم. چطور است؟
مهتا موافق بود. من به اتاقم رفتم و به خشک کردن موهایم مشغول شدم. مهتا به آرامی وارد اتاق شد: دیبا خانم، صبح زود به دریا می زنید.
به اصرار ماکان بود. من که دلم می خواست همگی با هم می رفتیم. اما او عقیده داشت شما خیلی خسته اید و نباید مزاحمتان بشویم.
راستی دیبا هیچ فکر کرده ای که ماکان چه مرد منضبط و عاقلی است؟
بله از میز چیدنش معلوم است.
راست می گویی؟ میز صبحانه را ماکان چیده بود؟ خب مجردی آدم را فولاد آبداده می کند. اگر زن داشت مجبور به تحمل این سختی ها نبود.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.