پریا از شوق فریاد زد: خاله جان، خاله دیبا، بیا کمی با هم آب بازی کنیم.
به سمتش رفتم. موج ها به شدت به ساحل می خورد. دریا خشمگین بود. با هر موجی که به سمتمان می آمد، پریا به هوا می پرید و از سر شادی جیغ می کشید. دست هایش را گرفتم و با هم در ساحل مشغول قدم زدن شدیم. ناصرخان همراه رضا صدف جمع می کرد. رضا از شوق با هیجان تمام می خندید. یک دفعه نگاهم به سمت مهتا و ماکان برگشت. آنقدر گرم گفتگو بودند که کمتر توجهشان به سمت ما جلب می شد. فقط هر از گاهی مهتا دستش را برایمان تکان می داد و باز به صحبت ادامه می داد. نمی دانم در مورد چه چیز با هم صحبت می کردند. فقط چند بار شنیدم که ماکان با صدای بلند گفت: نه، نه. هرگز. با صدایشان را کم و بیش به سمتم هدایت می نمود، اما حرف هایشامن مبهم بود. ماکان عبوس و در هم بود و مهتا با شرمساری سر به زیر افکنده بود. به آرامی پریا را رها کردم و به سمت آنان رفتم. با دیدنم سکوت کردند. بعد از لحظاتی من و مهتا به ناصرخان پیوستیم و ماکان را در حالی که با چهره ای عصبی سیگار می کشید تنها گذاشتیم.
شب فرا رسید. من و مهتا شام را تهیه دیدیم. بعد از صرف شام، ناصرخان جهت استحمام از ما جدا شد. رضا معصومانه به خواب رفته بود و پریا با چشمانی خواب آلود سرش را روی زانوهایم گذاشته بود و مقاومت می کرد تا به خواب نرود.
مهتا گفت: پریا برو بخواب.
پریا به آرامی از جا برخاست و با اکراه قصد رفتن کرد. هنوز پایش به اولین پله نرسیده بود که برگشت و با شیطنتی کودکانه گفت: خاله جان می آیی برایم قصه بگویی؟ قول می دهم زود بخوابم.
حتما خاله جان. می آیم. سپس به سمتش رفتم و دستش را گرفتم و هر دو به اتاق خواب رفتیم. قصه ای کوتاه را برایش تعریف کردم. هنوز به انتها نرسیده بود که او به خواب رفت.
آهسته از پلکان پایی می آمدم که ناگهان صدای ماکان را شنیدم که با مهتا بحث می کرد. نه امکان ندارد. در این موقعیت هرگز. اط شما خواهش می کنم. او نمی تواند در مورد این مسئله برداشت درستی داشته باشد.
مهتا در جوابش گفت: دیگر بس است. بگذارید همه چیز را بداند. من دیگر تحمل ندارم.
یعنی چه ممکن بود باشد که من از آن بی خبر بودم؟ چه میان مهتا و ماکان می گذشت؟ اگر مسئله ای مهم بود، چرا مهتا آن را به من نمی گفت؟ مگر من غریبه بودم؟ در سایه روشن اتاق نگاهی به انها افکندم. ماکان سرش را بین دستهایش مخفی کرده بود. به آرامی برخاست و سیگاری روشن کرد و پشت پنجره ایستاد.
مهتا از شما خواهش می کنم فعلا این مسئله را سر پوشیده بگذارید. بگذارید زمان همه چیز را روشن کند.
دیگر طاقت ایستادن نداشتم. به آرامی از پله ها پایین آمدم با سرفه ای حضور خودم را اعلام کردم. مهتا با دیدنم لبخندی زد و گفت: امیدوارم پریا اذیتت نکرده باشه.
نه بلافاصله به خواب رفت.
ماکان با چهره ای گرفته گفت: هیچ فکر کرده اید دریا در شب چه لذتی دارد؟ مایلید با قایق به دریا برویم؟
هر دو خنده ای از سر تعجب کردیم و گفتیم: بگذارید ناصرخان بیاید و نظر او را هم جویا شویم.
با اصرار ماکان بلاخره هر ۴ نفر عزم رفتن به دریا کردیم. در تاریکی شب با فانوسی کم سو پیش رفتیم. آرام آرام به وسط دریا رسیدیم چه آرامشی داشت. فقط گاهی صدای موجی کوچک آرامش دلپذیر ما را بر هم می زد. مهتا سرش را بر روی شانه ی ناصرخان گذاشته بود و مشغول نوازش دستهای مردانه او بود من هم کنار ماکان نشسته بودم و افکارم به دور حرفهای لحظاتی قبل می چرخید. چه چیز را از من پنهان می نمودند؟ با صدای ماکان که من را مخاطب قرار داد،از عالم فکر بیرون آمدم. دیبا دلت می خواهد پارو بزنی؟ این دسته را بگیر و با من پارو بزن. بچه ها موافقید بازگردیم؟ الان سه ربعی هست که وسط دریا ایستاده ایم.
ناصرخان نظر مهتا را پرسید و او در جواب گفت: برای من اینجا ماندن سراسر لذت و آرامش است اما کمی نگران پریا و رضا هستم.
ناگهان همه به یاد ان دو افتادیم. ناصرخان هم خواهش کرد برگردیم.
زمانی که به عمارت کوچک رسیدیم بچه ها در خوابی عمیق فرو رفته بودند. من از جمع عذر خواستم و به اتاق خواب خود پناه بردم.
آن شب کابوسی هولناک دیدم احمد در آغوشم مانند اژدهاهایی شد و در شعله های آتشی که خود به پا کرده بود سوخت. ناگهان از خواب پریدم. پنجره باز بود و باد سردی از سوی دریا می وزید. پنجره را بستم و برای رفتم به دستشویی از اتاق خارج شدم. ناگهان صدایی توجهم را جلب کرد. از اتاق کناری ام که به ماکان تعلق داشت صدایی ضعیف به گوش می رسید. با کنجکاوی پشت در اتاق رفتم و صدا را واضح تر شنیدم. انگار با معبودی راز و نیاز می کرد. از شنیدن آن همه عجز و ناله به شگفت آمدم. نه، این ماکان نبود. نه یقینا این ماکانی نبود که من می شناختم.
مرا ببخش عزیزم. می دانم که تو را اذیت کردم، قلبت را شکستم. ازت خواهش می کنم، التماس می کنم بگذار خوشبختی را در کنار تو حس کنم.
حرفهایش با گریه توام شد. قلبم به تپش افتاد. من هرگز عجز و ناله ی هیچ مردی را ندیده بودم. طاقت نیاوردم. به سرعت ولی آهسته خود را به اتاق خوابم رساندم. آرام روی تخت نشستم. یعنی او با چه کسی صحبت می کرد؟
بعد از چندی صدای پایی از راهرو به گوشم رسید. در اصلی باز شد و کسی بیرون رفت. یعنی چه کسی این وقت شب از خانه بیرون می رفت؟ آیا ماکان دلداده ای را در این وقت شب ملاقات می کرد؟ هزاران فکر و سوال به مغزم خطور کرد. او با چه کسی راز و نیاز می کرد. آیا ماکان بود که از خانه خارج شد؟ یا معشوقه ی پنهانی اش؟
ساعتی منتظر بازگشت او شدم. اگر صدای پا دوباره در راهرو می پیچید پس خود ماکان بود که در دل شب به دریا رفته بود. اما متاسفانه ساعتی بعد خواب بر من غالب شد و تا سپیده هیچ نفهمیدم.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.