چطور مگر؟ امری داشتید؟ صدای ماکان بود که از پشت سرم به گوش رسید و مرا به سوی خود جلب کرد. چه عجب دیبا خانم، شما امروز دیر تر از همه برخاستید.
بلند شدم و سلام کردم. به چهره اش دقیق شدم. هیچ اثری از بیدار خوابی یا خستگی در آن مشهود نبود. کنارم نشست و مهتا برایش لیوانی چای ریخت. او بعد از صرف چای رو به جمع کرد و گفت : بیاید هوای امروز را ببینید، من ساعتی در مرغزار گردش کردم. گل های وحشی روییده اند و شبنم ها چه زیبا گلبرگ ها را در آغوش گرفته اند. واقعا دیدنی است.
کمی بعد همگی به سمت مرغزار روانه ششدیم. من و ماکان از همه جلو تر بودیم. شانه به شانه ی هم راه می رفتیم و از هوای مطبوع لذت می بردیم. ماکان پرسید: دیشب خوب خوابیدید؟
بله شما چطور؟ عمدا این سوال را کردم تا بفهمم آیا واقعا بیدار بوده ام و تمام آنچه شنیدم خواب نبوده است. بله من از پارو زدن خسته شده بودم و به سرعت خوابیدم. آن قدر که صبح کمی دیر تر برخاستم.
از دروغش جا خوردم. راستی سرهنگ حدود ساعت سه صبح بود که صدای پایی را شنیدم که به سمت در خروجی می رفت. شما هم متوجه شدید؟
مکثی کرد و با دستپاچگی گفت: نه احتمالا خیالاتی شده اید. هیچ کس آن موقع شب بیرون نمی رود، مگر این که....
مگر این که چی؟
با نگاهی شوخ و مهربان به چهره ام گفت: مگر این که شبگرد یا عاشق باشد.
کاملا می دانستم دارد فکرم را از این موضوع منحرف می کند. اما چرا؟ چه لزومی داشت؟ در آن چند روز کاملا به شخصیت غیر متزلزل او شک کرده بودم.
دو شب دیگر در متل قو ماندیم وو هر دو شب آن صحنه ی صحبتهای شبانه و سپس بیرون رفتن تکرار شد. دست آخر حدس زدم در آن یک هفته هر شب کسی به ملاقات وی می آمده، زیرا اگر شخص مرموز خود ماکان بود پس چرا بازگشتی به سمت در خانه وجود نداشت؟ چرا صدای
آن پاها دوباره در اتاق نمی پیچید؟
زمان مراجعت فرا رسید. برای آخرین بار سری به دریا زدیم و بعد همگی به سمت تهران روانه شدیم. قرار بود در آن یک روزی که به آمدن پدر و مادرمان مانده بود، به تهیه و تدارکات مقدمات ورودشان بپردازیم.
دم عصر بود که به خانه رسیدیم. دیاه با دیدنمان من و مهتا را در آغوش گرفت ابراز دلتنگی کرد. شب برای شام ماکان را نگه داشتیم. بعد از شام همگی در ایوان نشستیم. غلام پیر خانه کنار ناصرخان چهار زانو نشسته بود و به دقت به فهرست نگاه می کرد.
فردا ده راس گوسفند بخر. پیش حاج شعبان برو.
چشم آقا.
بگو گوشت نر باشد. نر جوان. فهمیدی؟
بله آقا.
مهتا گفت: برنج و روغن را هم اضافه کنید، ناصرخان.
ناصرخان گفت: آنها را قبلا سفارش داده ام. بقیه ی کار ها را دست تو و دیبا می سپارم. خودتان تعیین کنید که چه زمان دیگها را به حیاط ببرند و کی اسباب و اثاث اضافی را جا به جا کنند.
ماکان پس از ساعتی اجازه ی مرخصی خواست و رفت. آخر شب سوغاتی دایه را دادم. بسیار خوشحال شد و رویم را بوسید.
دیبا جانم امیدوارم این سفر به تو خوش گذشته باشد، مادر.
بله دایه جان. دوست داشتم تو هم همراهمان بودی.
راستی دیبا جان نامه داشتی. کنار گذاشتم که به دست خودت برسد.
نامه؟ چه نامه ای؟ از طرف چه کسی؟
نم دانم. من سواد آنچنانی ندارم. فقط می دانم مال توست.
خب دایه بده ببینم.
الان مادر گذذاشتم روی میز اتاقت. بگذار برایت بیاورم.
نه نه دایه جان. خودم می روم و می خوانمش. تو زحمت نکش.
باشد مادر هرطور که دوست داری. انشاالله که خیر است.
با شتاب به سمت اتاقم رفتم. خیلی وقت بود که نامه ای نداشتم. روی تخت نشستم و نامه را به سرعت باز کردم. وای خدای من چه عجیب! شاید اشتباهی رخ داده باشد! اسم من در سطر اول نوشته شده بود. مرا در اموزشگاهی به نام آموزشگاه ساح واقع در خیابان پهلوی دعوت به تدریس زبان فرانسه کرده بودند. مدتی بهت زده بودم. من که در خواستی نکرده بودم. ناگهان یادم افتاد که ماکان روزی در مورد کار من در بیرون از خانه صحبت کرده بود. اما گمان نمی ککردم به این سرعت مسئله را پیگری کند.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.