با عجله به سراغ مهتا رفتم و موضوع را به او گزارش دادم. با خوشحالی خنده ای کرد و گفت: اینها همه اثرات عشق است. دیدی خیلی زود قضاوت کردی؟
نه مهتا عشق را کنار بگذار. حالا هوایی در سر دارم که از عشق واجب تر است. فعلا عشق تدریس قلبم را فرا گرفته است. ضمنا نظرم نسبت به ماکان عوض نشده است...



اما دیبا ماکان کاملا بی گناه... مهتا حرفش را ادامه نداد و سکوت کرد.
با تلخی پرسیدم: چرا دائم او را بی تقصیر می دانی؟ مگر از مسئله ای آگاهی که از من پنهان می کنی؟
نه این چه حرفی است که می زنی؟ هرطور خودت می دانی عمل کن. حالا برو بخواب فردا کلی کار داریم.
همه در انتظار ورود پدر و مادر بودیم. ناصرخان و ماکان و دایی جمشید به استقبالشان رفته بودند. من و مهتا و دایه تا آخرین لحظه در فکر پذیرایی از مدعوین و پدر و مادر بودیم.
هر دو وارد شدند. صدای صلوات بلند شد. گوسفندها را جلوی پایشان قربانی کردند و همه آنها را با سلام و دیده بوسی به درون خانه هدایت نمودند. اسپندها روی آتش بوی مطبوعی ایجاد کرده بود و گلابدان ها پر از گلاب به مهمان ها تعارف می شد. من همراه مهتا به طرف آقاجان و مادر رفتم. آقاجان با دیدنم آغوش باز کرد و مرا به سینه فشرد. صورتش را غرق بوسه کردم.
خوش امدید آقاجان. حجتان قبول.
پدر دستی به سرم کشید و پیشانی ام را بوسید. قبول حق باشد. حالت چطور است ته تغاری بابا؟
خوبم دلم برایتان تنگ شده بود.
از آغوش پدر جدا شدم و خود را در پناه امن آغوش مادر جای دادم. مادر در حالیکه می گریست رویم را بوسید و گفت: دیباجان چطوری مادر؟ دلم برایت تنگ شده بود. نمی دانی چقدر تو را دعا کردم.
خوبم حاج خانم انشاالله دعاهایتان مستجاب شود.
آن شب تمام مردم کوچه و بازار و همسایه ها و قوم و خویشها شام را در منزل ما صرف کردند. همه از دیدار پدر و مادر شاد بودند. وقتی مهمان ها دسته دسته خانه را ترک کردند کنار پدر و مادر نشستیم. مادر دستور داد ساک ها را بیاورند تا سوغاتی ها را بین همه تقسیم کند.
وای خدای من! مادر چه خبر است؟ این همه سوغاتی؟ شما که دو تا دختر بیشتر ندارید!
پدر خنده ای کرد و گفت: مگر همه اش مال توست؟ از این اول کوچه گرفته تا آخر، دوستان خانوادگی مان، اقوام درجه یک و خدمه ی خانه حداقل صد نفری می شوند. مادرت برای همه قواره ی پارچه آورده است برای تو مهتا هم سجاده هایی قشنگ و پارچه های حریر آورده که تحفه ی یمن است.
خدمه صف کشیده بودند. مادر هدیه ی هر کدام را با مبلغی پول به دستشان داد. همه با شادی سپاسگزاری می کردند و حیاط اندرونی را ترک می گفتند. مانده بود دایه و من و مهتا بچه هایش.
مادر قواره ای چادر به همراه سجاده ای به دایه داد. چشمان پیرزن پر از اشک شد. خانم جان دستتان درد نکند. راضی به زحمت نبودیم. همان سفارشی که داده بودم کافی بود. بگویید برایم آورده اید یا نه؟
مادر خنده ای کرد و گفت: دایه جان خیالت راحت باشد. عجله نکن. هم برای تو هم برای خودم اورده ام.
دایه با حالتی غمگین گفت: انشاالله که خانم جان صد سال زنده باشید.
بعد نوبت من و مهتا رسید. مادر چند قواره پارچه با رنگهای شاد و زیبا جلو رویمان گذاشت. این همه هدیه های شما. سجاده هایتان را از مدینه خریده ام. انشاالله نماز شبتان را روی این سجاده ها بخوانید.
در آخر ته ساک را نگاهی انداخت. چند متر پارچه ی سفید بیرون کشید و جلو روی دایه گذاشت. بیا دایه جان. این هم مال توست. به خدای خدا کشیده ام. تبرک شده است.
دایه خم شد دست مادر را بوسید خدا خیرتان بدهد. سالها آرزو داشتم کفنم را از مکه بیاورند. دل مرا شاد کردید. خدا دلتان را شاد کند.
مادر در حالی که مقداری دیگر از پارچه های سفید را تا می کرد گفت: اینها هم مال خودم است.
من و مهتا از حرف مادر ناراحت شدیم. یک صدا گفتیم: مادر این چه حرفی است که می زنید؟ انشاالله صد سال زنده باشید. هنوز برای شما زود است که به فکر اینجور چیزها باشید.
مادر اخمی کرد و گفت: هر مسلمانی باید به فکر کفنش باشد. دخترانم عمر دست خداست. شاید فردایی نداشته باشم. ببینید، بچه ها، این هم رو تابوتی ام است. با آیه های قرآن زینت داده شده است. یادتان نرود. همه را در صندوقخانه می گذارم. اگر روزی اتفاقی افتاد بدانید جایش کجاست.
به حرفش معترض شدیم. بلاخره مادر سکوت کرد و مشغول تعریف کردن مراسم حج و اعمال انجام داده اش شد. در آخر رو به مهتا کرد و گفت: مهوش انگار نیامده بود. درسته؟
مهتا گفت: بیمار است. سروناز را که دیدید؟
بله ماشاالله چه خانومی شده است.
خب سروناز گفت که مادرش در بستر مریضی افتاده و عذر خواسته است.
وسط حرفش دویدم: مثل همیشه. این چه بستری بود که هنوز از آن بر نخاسته؟
مهتا اخمی کرد و گفت: سروناز دروغ نمی گوید. یاسر هم به دیدنش رفته است. امیدی به زنده ماندنش ندارند.
مادر پشت دستش کوفت: وای خدای من! دختر ها شما هنوز از زن دایی تان دیدار نکرده اید؟

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.