پدر که تا آن هنگام سکوت کرده بود دهان باز کرد و گفت: اینطور حرف نزن مهتا. ما اگر نسبت هم سختگیر باشیم چگونه توقع داشته باشیم خدا در برابر اشتباهاتمان گذشت داشته باشد؟ اصلا بگو ببینم نطر خودت چیست دیبا؟
من حرفی ندارم. مهوش را بخشیده ام. اما هرگز دلم نمی خواهد او را ببینم.
مادر اخمی کرد و گفت: دلهایتان را صاف کنید. یا حداقل جلوی من غیبت نکنید. نمی خواهم مکه ام را با این حرفهای خاله زنکی باطل کنم. سپس رو به مهتا کرد و پرسید: سروناز نگفت مادرش چه بیماری ای دارد؟ والله من که وقت نشد از سروناز و صنوبر بپرسم مادرتان کجاست؟ آنقدر سرمان شلوغ بود که نفهمیدم که دور و برمان چه می گذرد.
مهتا سرش را پایین انداخت: نمی دانم. مثل این که دکترها گفته اند سل گرفته است و مریضی اش غیر قابل مداوا است. جایش را برده اند در اتاق آفتابگیر انداخته اند جدا از بقیه. هر روز هزار و یک جوشانده به نافش می بندند. اما افاقه نمی کند. ناصرخان به دیدنش رفته است ما من به خاطر دیبا نرفته ام.
مادر به صورتش زد: وای خدای من، طفلی دایی خشایار. ببین چطور این همه مدت از غم او بی اطلاع بودم. خودش هم اصلا چیزی نگفت.
سپس رو به پدر کرد و گفت: بهادرخان حتما واجب است فردا به دیدنش برویم.
پدر در حالی که تسبیح می چرخاند گفت: والله من که حرفی ندارم. اکا دیدی خانم؟ روزی که برای خداحافظی به دیدنشان رفتیم حدس می زدم بیمار است. اما آنقدر غرور داشت که سعی می کرد خود را شاداب نشان دهد. با آن که رنگ و رویش ریده بود و مدام سرفه می کرد اما خود را از تک و تا نینداخته بود.
خب بهادرخان از همان اول عادتش بوده که بیماری اش را از همه پنهان نگاه می داشت. فکر می کند این باعث سوءتفاهم دیگران می شود.
پدر دوباره گفت: من آن روز به تو گفتم مهوش بیمار است اما تو گفتی حتما زکام شده. از خشایار بعید است. بلاخره تو خواهرش هستی. نه ملوک خانم می داند و نه ما.
مهتا بعد از شنیدن حرف های مادر و پدر گفت: مادر مگر شما نمی گفتید همان اوایل که دایی مهوش را گرفت دیگر با هیچ کس مثل سابق رفت و آمد نکرد و اخلاقش به کلی تغییر یافت؟ پس حالا هم نباید از دایی خشایار گله کرد. زیرا او هم اخلاق مهوش را دارد.
مادر پس از مدتی سکوت گفت: بس است دخترها غیبت نکنید. ما خسته هستیم می رویم بخوابیم. فردا هزار نفر به دیدنمان می آیند. عصری باید به دیدن زن دایی ات برویم مهتا. دیبا تو هم می آیی؟
به آرامی گفتم: نه مادر از من توقع نداشته باشید. کینه ای از او به دل ندارم. اما به این زودیها هم به دیدارش نمی روم.
صبح روز بعد عده ای برای دیدار از مادر و پدر به خانه ی ما آمدند. رحیم و رحمان برادران ویدا، همراه فائقه و فوزیه آمدند. چقدر برازنده ی زنهایشان بودند. هر دو خواهر آبستن بودند. یکی ۴ ماهه و دیگری ۲ ماهه. از مادر ویدا سراغ دوست دیرینه ام را گرفتم: پیرزن خندید و گفت: حالش خوب است. برایمان نامه می دهد. هر چند وقتی هم تلفن می زد. آنجا مشغول وکالت است و قصد آمدن ندارد.
دایی جمشید مثل همیشه نقل مجلس شده بود. زن دایی طاهره گوشه ای کنار مادر نشسته بود و با گرم گرم صحبت بود. می دانستم موضوع حرفهایشان بر سر مهوش و بیماری اش دور می زند زیرا مادر را دیدم که قطرات اشکش را با چادرش پاک می کرد.
عطر آن روز مادر و پدر به همراه ناصرخان و مهتا به دیدار مهوش رفتند. موقع برگشتشان چشمان مادر یک کاسه خون بود. از مهتا علت را پرسیدم. گفت: مادر از فرط گریه رو به بی هوشی بود. نمی دانی دیبا، مهوش خانم را نمی شد شناخت. آنقدر پیر و فرتوت شده است که حد ندارد. بیچاره دایی دائما زانوی غم بغل داشت. حال مهوش آنقدر خراب است که هیچ کدام از دواها و درمانها افاقه نمی کند.
از پسر بی غیرتشان چه خبر؟ میامده حال مادرش را بپرسد؟
البته که نه؟ چون زن دایی نخواسته احمد را ببیند. سروناز می گوید یک زن غربتی گرفتته است که دو بچه دارد. زنک تمام ثروت احمد را به نام خودش کرده و حالا پسره جیره خوار همسرش است.
بچه چی؟ بچه ندارد؟
نه خدا می داند این پسر چرا آنقدر خودش را بدبخت کرده است. البته خواهر جان چوب خدا صدا ندارد. من که به سروناز گفتم با بلایی که به سر تو آورده باید ده برابر بیشتر زجر بکشد.
از شنیدن سرگذشت تلخ احمد قلبم به درد آمد. دلم برایش سوخت که جوانی و آبرویش را به خاطر هوا و هوس زودگذر بهه باد داد. چیزی به مهتا نگفتم و به اتاقم پناه بردم. سری به آلبوم مشترکمان زدم. دلم می خواست عکسهایمان را بسوزانم. اما باز بر خشم خود چیره شدم.
بعد از صرف شام مسئله تدریس در آموزشگاه را مطرح کردم. پدر گفت: اگر ماکان عزیزم. این کار را شایسته ی تو می داند مسئله ای نیست. حرف سر ماکان و محبتهای او به میان آمد. ناصرخان از لطفهای او سخن گفت و پدر بعد از شنیدن خاطراتمان در شمال گفت: من آدم شناسم. با این که ماکان یکی از درجه داران نظام کنونی است هیچ وابستگی به شاه و سلطنتش ندارد. من از همین روحیه اش خوشم می آید.
مادر من و مهتا را به اتاق دیگری برد. می خواست کمی با من سخن بگوید. دوست داشت مهتا هم کنارمان بنشیند و به حرف هایمان گوش کند. بعد از این که صورت پریا و رضا را بوسید رو به من کرد و گفت: دیبا دلم می خواهد از تو خواهشی کنم. عزیزم. دوست دارم روی مادرت را زمین نیندازی.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.