سر بلند کردم. خدای من! مادر من یک فرشته بود. چه قلب پاکی داشت. او مهوش را که عامل اصلی بدبختی من بود، با کمال رضایت بخشیده بود.
اما خبر خاصی ندارم. ببینم داشتید می آمدید خانه ی ما؟ حتما دیدن آقاجان!
بله آمده بودم سری به حاجی بزنم و در ضمن شما را ببینم. پنجشنبه همگی منزل من دعوت هستید. امیدوارم تو هم بیایی.
چه خوب!٬ اگر پدر پذیرفت من هم می آیم. اما به چه مناسب دعوت کرده اید؟
هیچی فقط خیلی وقت است که دوستان دور هم جمع نشده ایم. خیلی مایلم پدرت را بار دیگر در کنار حسن خان و آصف خان و دایی جمشید ببینم. اشکالی دارد؟
نه حداقل به یک بار دیدن منزل شما می ارزد. اما این همه جمعیت را به تنهایی می خواهید پذیرایی کنید؟
بله من همیشه این کار را به تنهایی، البته با کمک مستخدم پیر خانه ام، انجام داده ام. فکر می کنی از پسش بر نمی آیم؟
چرا می توانید. زیرا مجردی باعث می شود به قول مهتا آدم فولاد آبداده شود.
اما راست می گویی دیبا. تو هرگز کلبه ی درویشی مرا ندیده ای. پس اینبار بیا و از زندیک زندگی مجردی را ببین.
حتما.
خب مقصدت کجاست؟
از همین می ترسیدم. دلم نمی خواست ماکان بویی از رفتن من به منزل دایی خشایار ببرد٬ چون حتما از رفتنم برداشت خوبی نمی کرد. ضربان قلبم شدت گرفته بود. بلافاصله حرف را عوض کردم و با خنده گفتم: راستی پدرم پذیرفت در آموزشگاه ساحل شروع به تدریس کنم. من یک تشکر مدیون شما هستم. فکر نمی کردم به این زودیها دنبال کار مرا بگیرید. از کی می توانم کار را شروع کنم؟
ماکان نگاهی به چهره ام انداخت. تشکر لازم نیست. اما در مورد زمان شروع تدریس شنبه می آیم دنبالت. قبل از شروع تدریس باید تو را با محیط کارت آشنا کنم. چطور است؟ موافقی؟
بله سرهنگ. از لطف شما سپاسگزارم.
خب دختر نگفتی کجا می روی؟ مدتی است داریم بی هدف در خیابانها گردش می کنیم.
دل به دریا زدم و با شرمندگی گفتم: منزل دایی خشایار.
برای لحظه ای سکوت کرد. بعد به شدت پا روی ترمز گذاشت. ماشین تکان شدیدی خورد و من از صندلی کنده شدم و سرم محکم به داشبورد اصابت کرد. روی برگرداندم و در چشمانش شراره های خشم را دیدم.
دیبا تو آنجا چه کار داری؟ لطفا بدون حاشیه برایم توضیح بده.
از ترس قالب تهی کردم. چرا فکر می کردم این مسئله به او مربوط می شود و یا او شریک تصمیمهای من است. با لکنت گفتم: دیدن زن دایی ام می روم.
ماکان خنده ای عصبی کرد و گفت: دروغ نگو. می روی زن دایی ات را ببینی یا احمدخان پشیمان را؟
این چه حرفی است می زنید، ماکان؟ لزومی ندارد که به شما دروغ بگویم. اولا این که احمد را ببینم یا نه بسته به تصمیم خودم است و کسی حق دخالت ندارد. بعد هم من با احمد کاری ندارم و او هم تهران نیست. من به خواهش و اصرار پدر و مادرم به دیدار مادرش می روم. به خاطر رضای خدا. من آنها را خیلی وقت است بخشیده ام. می روم تا مادرش را که در بستر مرگ افتاده است حلال کنم چون این خواست آنها بود اگر هم مرا نمی رسانید پیاده می شوم و ماشینی کرایه می کنم. اصلا دلم نمی خواهید من را توبیخ کنید. در ضمن اگر احمد از پشیمانی هم بمیرد من دیگر فردی نیستم که پیش او بروم.
ماکان سرش را از روی فرمان بلند کرد. مرا ببخش. نگران توام. نمی خواهم دوباره فریبش را بخوری. شاید مریضی بهانه باشد. می خواهند تو را با او رو به رو کنند تا بلکه دوباره به زندگی ات رجوع کنی.
نه ماکان خان. اشتباه می کنید. زن دایی مدتی است بیماری سل گرفته است. در ضمن احمد زدن دارد و من هیچ وقت در هیچ شرایطی دوباره همسر او نمی شوم زیرا دیگر قصد ازدواج ندارم. خیالتان راحت باشد. حالا لطفا مرا به مقصدم برسانید. خیلی دیر شده.
ماشین به راه افتاد. در تمام طول مسیر تا جلوی در خانه ی دایی هر دو ساکت بودیم.
دیبا خیلی طول می کشد؟
نه.
خب پس من منتظرت می مانم تا دوباره تو را به خانه برسانم.
نه اصلا نمی خواهم شما را معطل خود کنم. شاید دو ساعتی طول کشید. آن وقت چه می کنید.
مهم نیست. من نگران توام. ده ساعت هم زمان ببرد منتظرت می مانم.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.