آمده ام دیدن زن دایی. خبر بدهید دیبا آمده است.
باشد خانم جان. شما بفرمایید به مهمانخانه. الان خبرشان می کنم.
از سنگفرش های باغ گذشتم و پا به درون عمارت گذاشتم. برای لحظه ای به روزهای گذشته برگشتم. زمانی که با احمد کنار استخر می نشستیم و به فواره های سر به آسمان کشیده می نگریستیم. قهر می کردیم و دوباره پشیمان از رفتارش عذرخواهی می کرد. بچگی مان، ازدواجمان، طلاقمان، مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمانم عبر می کرد. خدایا به دادم برس و بگذار آرامش را خفط کنم.به من جرات بده تا هیولای خشم را در خوم بکشم.
مستخدم جوان که به چشمم نا آشنا بود، چای آورد. منتظر اجازه ی ورود به اتاق مهوش شدم. صدای خنده ی کودکی به گوشم رسید. پسر ساله و زیبا و بلند قد. جلو آمد و سلام کرد. صورتش را بوسیدم.
پرسید؟ شما کی هستید؟
من دیبا هستم.
من هم محمد هستم.
آه بله محمد پسر صنوبر.
بله شما هم باید زن دایی دیبای من باشید. مامان بزرگ خیلی اسم شما رو برده.
کودک را در آغوش کشیدم. چقدر شبیه احمد بود.
محمد چه خوب مرا شناختی.
بله حتی می دانم شما دختر عمه ی مامانم هستید. اما چه اسم قشنگی دارید، دیبا!
هنوز دستهای کودک در دستم بود که صدای گامهای مردانه ای مرا به خود آورد. برای یک لحظه قلبم فرو ریخت. خدای من نکند احمد باشد. سر برگرداندم. با دیدن دایی که روی آخرین پلکان ایستاده بود، نفس راحتی کشیدم. از جا برخاستم. جلو آمد و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. بدون هیچ کلامی مدتی در آغوش هم گریستیم. دایی مرا از خود جدا کرد و صورتم را بوسید.
خب کردی دایی جان، که به دیدار من آمدی. الهی دایی به قربانت شود. دختر گلم تو چه با گذشتی. دایی از رویت شرمنده است. می دانم پسرمان لیاقت تو را نداشت. ما را ببخش. خدا احمد را لعنت کند که ما را پیش فامیل شرمنده کرد.
نه دایی جان قسمت این بوده است. حرفش را نزنید. من همه را بخشیده ام. حتی احمد را. او روزی همسر من بوده اما حالا پسر دایی من است. کینه ای از او به دل ندارم.
دایی دوباره مرا در آغوش گرفت. بیا عزیزم زن دایی ات منتظرت است. ببخش دیبا جان نتوانست به دیدارت بیاید. ناخوش است. یک سالی می شود که سل دارد. دکترها جوابش کرده اند. قبل از طلاق تو مریض شد و حالا روز به روز حالش بدتر می شود.
در اتاق را زدیم. صدایی ضعیف همراه با سرفه هایی پی در پی به گوش رسید. بفرما دیبا جان منتظرت بودم.
وارد اتاق شدم. وای خدای من! این کیست که در بستر بیماری افتاده است؟ نه باور نمی کنم! مهوش سرحال و سفید و تپل! زنی رنجور و سیاه و لاغر شده بود. رفتنم کنارش ننشستم. دستانش را در دست گرفتم.
سلام زن دایی جان.
مهوش با چشمانی غم آلود سر برگرداند.: سلام عروس گلم خوش آمدی. هر کجا که باشی، با هر کی غیر از احمد زندگی کنی، باز هم عروس گل من هستی. ما قدر تو را ندانستیم.
اشک از چشمانم جاری شد. دایی خشم شد و اشکانم را ستود. بس کن خانم. دیبا بعد از ۸ ماه به دیدارت امده است ناراحتش نکن.
خشایار بگذار عروسم را ببینم. بگذار از این دختر حلالیت بطلبم. دلم می خواهد اشک بریزم تا بداند پشیمانم. دلم پر از درد است. دیبا جان پسرم سر تو زن گرفت. به تشویق من این کار را کرد. نمی دانستم چه می کنم. حس حسادت در دلم ریشه دوانده بود و وجدانم را زنگار کرده بود. مادر، بچه را بهانه کردم تا تو را که او را غصب کرده بودی بیازارم. آخر از اول هم به اصرار احمد به خواستگاری ات آمدم. من دختر خواهرم را در نظر گرفته بودم. اما آنها ما را جواب کردند. احمد وقتی این را فهمید با خیال راحت پیش من اعتراف کرد که تو را دوست دارد. شاید خودش به تو نگفته باشد اما عمل اصلی وصلت شما علاقه احمد بود. مادرجان ببین چه راحت اعتراف می کنم. اما چه سود زمانی به خود آمدم که پنجه های مرگ گلویم را می فشارد. حالا شجاعت پیدا کرده ام. مادر مرا حلال کن. از سر بی سوادی چنین کردم. تو را بدبخت کردم و احمد را سوزاندم. وادارش کردم زن بگیرد. او هم زنی گرفت که دو بچه دارد و تا آن زمان سه بار شوهر کرده بود. نمی دانستم احمد بیوه ای را گرفته است. زمانی فهمیدم که دیر شده بود و پسرم یوغ اسارت را به گردنش افکنده بود. دار و ندارش را به نام زنش کرد، به ما پشت نمود و به تحریک زنش مرا از خانه بیرون کرد. آن موقع فهمیدم که چه بر سر زندگی تو و احمد آورده ام. اما دیر شده بود. تو رفته بودی و از همه مهم تر احمد نابود شده بود. و من در چنگ مرگ افتاده بودم. احمد دلم را سوزاند. او را از خود راندم. نمی دانی چقدر دوستش دارم دلتنگش هستم. اما به خاطر تو او را نمی بخشم. نمی خواهم ببینمش تا انتقام تو گرفته شود. مادر جان می خواهم با حسرت دیدارش از دنیا بروم و بفهمم چقدر برای تو سخت بود حسرت شوهر خوب داشتن را. من تو را عذاب داده و مستحق عذاب هستم.
از گریه اش به گریه افتادم. دلم برایش سوخت. او بيچاره ای بود که در اعماق جهل و نادانی غوطه می خورد. صورتش را بوسیدم. اشکهایش را پاک کردم و به او گفتم: مادر من شما و احمد را بخشیده ام. لازم نیست خود را به زجر دوری مبتلا سازید. شما حق دارید او را ببینید. بگویید بیاید دیدنتان. دلم نمی آید زبانم لال در حسرت دیدارش بمانید. اگر چنین شود تا عمر دارم خود را نمی بخشم. از شما راضی ام. خدا از شما راضی باشد.
زن دایی لبخند زد و گفت: متشکرم فرشته ی مهربان. و باز شروع به سرفه های پی در پی کرد.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.