دیبا جان گریه کرده ای؟
نه.
اتفاقی افتاده است؟
سکوت کردم.
چرا حرف نمی زنی؟ چه شده؟
به حال و روز خودم اشک می ریختم. به تنهایی ام. به سرنوشت شومم. و بعد دوباره گریه سر دادم.
ماکان توقف کرد. دستی به سرم کشید: دیبا بس است. با گذشته خداحافظی کن. گریه را بس کن.
دوباره سکوت کردم. عطر نفسهایش فضای ماشین را پر کرده بود. همان عطری که هیچگاه از خاطرم نمی رفت. در سکوت به سمت خانه رفتیم. هر دو وارد حیاط شدیم. ماکان سراغ پدر رفت و من بعد از این که ماجرا را برای مادر شرح دادم به اتاقم پناه بردم و ساعتی گریستم.
سر میز ناهار پدر در حالی که لیوان آبی برای خورد می ریخت رو به جمع گفت: پنجشنبه قرار گذاشتیم که ما و جمشید خان همراه خانواده ی حسن خان و جمعی دیگر از دوستان به منزل سرهنگ برویم. تو موافقی اختر خانم؟
من حرفی ندارم. اما او مرد مجردی است. چگونه می تواند این تهیه و تدارک ببیند؟
پدر خندید. خب خدمتکار دارد. اختر جان خودت را ناراحت نکن. همه فامیل هستیم. غریبه که بین ما نیست. تو را به خدا انقدر بهانه نیاور.
شبی مهتا به همراه ناصرخان به خانه ما آمد. همگی در ایوان مشغول صرف میوه و بودیم که مهتا رو به من کرد و گفت: می دانی احمد هم به دیدار زن دایی آمده؟ الان دو روزی است که تهران است و فردا هم عازم نیشابور می شود. ناصر احمد را دیده. می گوید خیلی پیر و شکسته شده و خیلی هم پشیمان است. حال تو را پرسیده بود. ناصر هم در جوابش گفته بود به او مربوط نمی شود و دیگر حق ندارد نام تو را بر زبان بیاورد .
از حرف مهتا غمگین شدم. هنوز خاطرات شوم با او بودن عذابم می داد و غم گذشته ام بر زندگی ام سایه افکنده بود. سکوت کردم و هیچ نگفتم.
عصر پنجشنبه همگی حاضر شدیم که به منزل ماکان برویم. داشتیم از در بیرون می رفتیم که تلفن زنگ زد. پدر را می خواستند. آقاجان گوشی را گرفت و مشغول صححبت شد. در چهره اش غمی نمایان گشت که نمی شد آن را به حساب مسئله ای جزئی گذاشت. گوشی را قطع کرد و بلافاصله شماره ای گرفت. طرف صحبتش ماکان بود. برنامه ی مهمانی لغو شد. من و مادر هر دو بهت زده بودیم. آخر چه شده بهادرخان؟
پدر سرش را به زیر انداخت: مهوش یک ساعت پیش تمام کرد.
مادر به صورتش کوفت و من با چشمانی اشک آلود او را در آغوش گرفتم. مادر بس کن. این همه تنش برای قلبت خوب نیست.
پدر متاثر گفت: عجب دنیای بی وفایی است.
به صندوقخانه رفتیم و لباس ساده ای به تن کردیم. مادر در جستجوی چیزی بود. لباسها را با حالتی عصبی زیر و رو می کرد.
چه می خواهید مادرجان؟
نمی دانم کفنم را کجا گذاشته ام. دوست دارم آن را به مهوش بدهم. قسمت او شد ثواب دارد.
بلاخره کفن پیدا شد و ما عزم رفتن نمودیم. قبل از خروجمان مهتا با چهره ای اشک آلود وارد شد. انگار قبل از ما با خبر شده بود.
ناصر رو به ما کرد و گفت: عجله کنید صنوبر و سروناز دست تنها هستند. جنازه هنوز در خانه است. منتظرند تا احمد برسد. فردا دم غروب دفنش می کنند.
مهتا در حالی که پریا و رضا را به دایه می سپرد هر دو را بوسید و گفت: دایه جان، جان تو و جان بچه هایم. حواست جمع باشد. مواظب باش رضا لب حوض نرود. دیگر این که چند روز مزاحم شما هستیم.
دایه گفت: مثل این که فراموش کردی من تو و دیبا را بزرگ کرده ام.
همگی به سوی خانه ی دایی خشایار به راه افتادیم صدای شیون دختر دایی ها تا در عمارت به گوش می رسید. همه در حال رفت و آمد بودند. اتاقها را جمع و جور می کردند و بر سر می کوبیدند. وارد سالن اصلی شدیم. دایی روی مبل نشسته بود و آهسته اشک می ریخت. خاله ملوک زودتر از ما رسیده بود. دو خواهر هم دیگر را در آغوش کشیدند و گریستند. دایی بلند شد و با پدر و ناصرخان دست داد و بعد در آغوش مادر گریست. همه یک صدا گریه می کردیم. ناگهان کلفت پیر خانه گفت: سروناز خانم غش کردند. شما را به خدا بیایید آرامش کنید.
من و مهتا با عجله به اتاق طبقه ی بالا رفتیم. سروناز در حالی که جنازه ی مادرش را در آغوش داشت در حالت نیمه بی هوشی به سر می برد. صنوبر صورتش را می خوراشید و مویه می کرد. یک بند در ناله هایش مادرش را صدا می زد. جلو رفتم و به کمک مهتا سروناز را که پا به ماه بود از بالین مادرش جدا ساختم. مثل کودکی در آغوش اشک می ریخت و زیر لب می گفت: از وقتی که تو به دیدنش آمدی کمی آرام تر شد. مثل این که وجدانش آسوده شد. با خیال راحت جان داد.
دیبا جان لطف کردی به دیدارش آمدی. این محبت تو را هرگز فراموش نمی کنم.
دختر دایی هایم را در آغوش گرفتم. هر سه اشک ریختیم. مادر و خاله ملوک وارد شدند. مادر گفت: بچه ها بیایید بیرون. گناه دارد بالا سر مرده اشک بریزید. درست است مهوش جوان بود اما راحت شد.
خاله ملوک گفت: خواهر جگرش را احمد خون کرد. اما زود با اشاره ی مادر ساکت شد. من صنوبر و سروناز را به دست صغری دادم. برو صغری خانم، برو کمک کن لباس عزا بپوشند. نگذار اشک بریزند. مخصوصا سروناز که برای بچه اش ضرر دارد. جوشانده ای دم کن و بده بخورند.
کم کم دایی جمشید و خانواده اش همراه حسن خان و همسرش پیدا شدند. با ورود هر یک از مهمان ها سروناز و صنوبر بنای گریه می گذاشتند. کم کم دوست و آشنا همگی به خانه ی آنها سرازیر شدند.دایی دستور داد تا به مقدا زیادی یخ جمع کنند و جنازه را تا فردا بعد از ظهر در یخ بخوابانند تا پسرش از نیشابور بیاید، کار دفن متوقف می شد.
نمی دانم چرا من نیز از ته دل اشک می ریختم. انگار مرگ زن دایی بهانه ای برای دمل های چرکی قلبم شده بود م که سرباز کند و با اشک هایم بیرون بریزد. آن قدر گریستم که جلوی چشمانم تاریک شد و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی چشم گشودم، خودم را در آغوش قائقه یافتم. در حالی که شانه هایم را می مالید خود نیز اشک می ریخت.

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.